این یه وبلاگ شخصیه ، بهتره عبرت بگیرید تا اینکه الگو بگیرید از من :D والّا

روز نوشت سفر ۵م پیاده روی اربعین

آبان ۲۳, ۱۳۹۵ at ۳:۰۲ ق.ظ

خاطرات پیش از سفر
امسال اربعین برام یه فرقی با اربعین های دیگه میکرد چون حساب و کتابم به هم ریخته بود پول حلال و حرامم به قاطی شده بود نمیدونستم چن نفر راضین چند نفر ناراضی

چقدر حق الناس باید بدیم خلاصه اوضاع قمر در عقرب بود

که این وسط یه مسئله قضایی به این جریان اضافه شد ، اصل مشکل منم همین شد که گفتم الان به خاطر ۴ تومن تازه اونم گناه نکرده بزنن ممنوع الخروجمون کنن

ممملکته دیگه

مهم نیست من از ۲۰ روز پیش ویزام رو گرفتم و چند روز قبل بلیطم رو هم گرفته بودم

بالاخره ساعت ۴.۵ ظهر راه افتادیم شلمچه تا ببینیم چی میشه

روز اول ساعت ۳ صبح

اندیمشک

 

خب صبحش رسیدیم شلمچه و سریع رفتم مرز ،  زیاد استرس نداشتم چون شب قبلش از ۱۰۰ نفر پرسیده بودم که انکان ممنوع الخروجی هستش یا نه که گفته بودن نه مشکلی نیست

خلاصه خیلی ساده رد شدیم و رفتیم اصلا هم وقتی‌نگرفت

اونور هم یه ون سوار شدیم بهرسمت نجف . من وقتی ون رو دیدم گفتم این توان راه رفتن نداره ولی دیگه سوار شده بودیم

خلاصه بعد چند کیلومتر راه رفتن نزدیکی های سماوه خراب شد . حدود ۶۰ کیلومتری سماوه،  چاره ای نبود با یکی از همکاراش صحبت کرد راننده تا مارو بکسل کنه تا سماوه ولی خیلی طول میکشید نزدیکی های سماوه ما پیاده شدیم و گفتیم یکی رو پیدا کن که ما ر ببره نجف و راننده رفت و بعد یه ساعت یکی رو آورد ؛

سوار شدیم و ادامه تا نزدیکی های نجف که من پیشنهاد دادم بریم کوفه ؛ و راننده رفت سمت کوفه ؛ توی کوفه رفتیم سمت مسجد جامع که چون امانات نبود برای ساک های بقیه مسافر ها من ازشون جدا شدم و ساک رو یه جا گذاشتم و رفتم داخل مسجد و گرفتم خوابیدم

صبح که شد رفتم جلوی مسجد سهله و از اونجا رفتم نجف ؛ با خودم حساب کردم دیدم بهتره یه روز نجف ببمونم، رفتم صحن حضرت زهرا که تازه ساختنش ، برای خودش شهری هستش ۵ طبقه و خیلی بزرگ ، خلاصه فردا صبح که شد سریع گفتم وسایل رو جمع کنم و برم اما ایندفعه گفتم از مسیر دیگه ای برم که خیلی اشتباه شد و نزدیک یکی دو ساعت وقتم الکی تلف شد و خسته تر شدن

افتادیم تو راه و اومدیم، تو راه هر ۱ کیلومتر یه وای فای رایگان هستش ولی خب باراین حجم جمعیت تقریبا غیر ممکنه وصل شدن بهش ، راه رو ادامه دادیم تا اینکه شب رسید و رفتم یه موکب برای خوابیدن یه مسئله اینجا پیش اومد که گفتم بهتره بگم

من یه جا پیدا کردم توی موکب ولی زیر انداز و پتو نداشتم یه پیرمرد اصفهونی بود به سه تا بچه که بودن گفت که شما یه زیرانداز اضافه دارید بدید به این پسر یعنی من ، از اونطرف یه مرد جوون که فهمیدم ترکه برای پیرمرد یه سری مثالات چرت و پرت زد که هر کس چنتا پتو داره و تقسیم بر ردایکال ایکس و فاکتوریل تعداد افراد  اینطوری و فلان و بیسار که تو هم پتو  زیاد داری و خلاصه …

حرف اصلی اینه که شنیده بودم آخرالزمان همه چی برعکس میشه و جای پیرمرد و بچه عوض میشه اینم یکیش

فرداش پا شدیم و رفتیم دنبال کارمون و تونستم چند بار از این ایستگاه های وای فای وصل بشم به اینترنت و مکالمه تصویری هم انجام بدم که خوب بود . عصر همون روز که داشتم میرفتم حس کردم گرمای هوا داره خیلی زیاد میشه و من یه حالاتی توی معدم احساس میکنم گفتم باز دوباره مسموم شدم و باز توی دردسر می افتم به همین خاطر رفتم به یکی از این ایستگاه های هلال اهمر که توی هر عمود گذاشته بودن و داروهای اولیه رو داشت که یه سری دارو گرفتم ازش و هی هم داشتم اب میخوردم که مشکلی پیش نیاد که خدا رو شکر رفع شد

خلاصه من که میخواستم ۴ روزه برسم عراق سه روزه رسیدم کربلا و وقت خوبی هم رسیدم ، شهر مثل همیشه شلوغ بود و به سختی میشد توش راه رفت مخصوصا که مسیر رو یه جوری تعیین کردن که احتما باید از سمت حرم عباس داخل بشید و اونجا خیابون های تنگ به هم میخورن خلاصه رفتم تو یکی از کوچه پس کوچه ها تا بتونم موکب خالی پیدا کنم یه جا پیدا کردم و نشستیم من دیدم که کسی نیستش فهمیدم چادر مال هیئت خودشونه بلند شدم و راه افتادم دیدم یه نونوایی سیار هستش گفتم یه نونی بگیرم که دیدم یه عرب که جلوی چادر ایستاده بود بهم گفت جا داری ؟ گفتم نه گفت پس دنبالم بیا ! رفتیم انتهای چادر گفت اینجا بخواب منم یه جا ردیف کردم و نشستم تا اینکه شب بشه شب شد و من دیدم این بغلی های ما ۴ تا عرب ایرانی هستن ، هی داشتن فک میزدن و زر مفت منم خیلی خسته بودم خوابم نمیبرد چند بار بهشون تذکر دادم تا اینکه خفه شدن ،

عراقی ها یه عادت خیلی بد دارن اونم اینکه همه جا سیگار میکشن ، فضای باز یا بسته براشون فرق نمیکنه کلا سیگار میکشن ، از بچه ۱۶ ساله تا پیرمرد ۹۹ ساله سیگار میکشن

منم درست ته چادر بودم و توی ایرانم سرما خورده بودم و توی عراقم تو اون وضعیت داشت بدتر میشد اینام هی سیگار و چون ته چادر بودم همه بو ها میومد سمت من

بالاخره با هر جون کندنی بود شب رو روز کردیم و رفتیم بیرون دنبال غذا و اب که انصافا همه چی فراهم بود اونم به تعداد زیاد .

خلاصه رفتم دور و بر حرم گفتم که برم توی حرم اگر خدا بخواد ، بریم حرم امام حسین و حضرت عباس داخلش . اقا رفتیم جلوی حرم ها دیدم خیلی شلوغه گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم که بتونیم موبایل رو هم داخل ببریم چارتا عکس بندازیم . خلاصه یه ترفندی زدیم و موبایلم بردیم و کیف و حال داخل هر دو حرم شدیم و زیارت هم کردیم

 

خلاصه بعدش برگشتم هتل 😀 همون چادر دیدم سه تا عرب ایرانی که کنار من بودن وسایل منو یه طوری گذاشتن روی هم گوشه چادر که جا برای خوابیدن نبود . خلاصه به هر شرایطی بود گرفتیم خوابیدیم اونجا که اونم نشد از بس سرمای شدیدی خورده بودم به کنار این —– ها هم هی سیگار چس دود میکردن و صحبت میکردن تا نصف شب که نشد بخوابم

صبح اذان صبح و نماز رو که خوندیم راه افتادم برگشتم ایران

پیاده رفتیم تا بیرون کربلا سوار یه ماشین بشیم که برای چذابه ماشین گیر نیومد چون میخواستم از اونجا برگردم گفتم خلوت تره برای مهران گرفتیم و اومدیم و مهرانم خلوت بود و خوب رسیدیم مهران

اونجا من همسفر بازگشت اربعین پارسالم رو دیدم و باهم برگشتیم تهران 😀