این یه وبلاگ شخصیه ، بهتره عبرت بگیرید تا اینکه الگو بگیرید از من :D والّا

صورت مالی در سال ۹۶

مرداد ۹, ۱۳۹۶ at ۱:۴۸ ق.ظ

تصمیم گرفتم بخشی از ضررهای مالیم رو بنویسم که برای خودم و شما عبرت بشه همچنین صورت مالی خودم در سال ۹۶ رو

http://s7.computerhistory.org/is/image/CHM/xb93.80p-03-01?$re-medium$

من عموما در مورد پول نگرانی خاصی ندارم ، مادیات زیاد برای من ارزشی نداره توی زندگی چون با یا بدون مادیات هم به اندازه کافی از زندگی لذت نمیبرم 😀

تنها چیزی که منو ازار میده پول زور دادن مخصوصا به این ایرانی های bastard هستش که فقط میخوان جیبت رو بزنن انگار حق این جماعت رو ما خوردیم

ضررهای زندگی من در همه بخش ها از دو چیز سرچشمه میگیره : تنبلی و عجله و زیرمجموعه هایی مثل عدم وقت شناسی و عدم برنامه ریزی درست برای آینده  اینا نابود کننده هستش

۱۶۵ میلیون جمع کرده بودم ریخته بودم توی ثامن الئمه  ، یه هفته قبل از هجوم ملت به این موسسه و ورشکستگی نصفه و نیمه ش برداشتم ۱۳ میلیون تومن دیگه که توی حساب های دیگم داشتم و شتاب بودن رو ریختم توی این موسسه ، یه روز قبل اتفاقات رفتم حسابم رو ببندم و ببرم توی بانک شتاب که ۵شنبه دیروقت بود و نشد و فرداش …

توی سایت btce من ۲ تا اتریوم خریده بودم هر یدونش رو حدود ۳۶۰ و اتریوم از اون زمان سقوط کرد به ۱۸۰ وقتی ۱۸۰ بود من پول نداشتم دستم اومد ۲۲۰ و من یه ضره خریدم بعد رفت روی ۲۶۰ و من دستم خورد همه اتریوم ها رو فروختم یعنی حتی اونایی که روی ۳۶۰ خریده بودم 😀

علل حساب ۱۲۰۰ دلار که در سایت btce داشتم و این سایت تا این لحظه ۳۱ جولای مدیرش رو به جرم پول شویی گرفتن و سایت بسته شده و معلوم نیست چطوری به پولمون برسیم

۸۰ هزار تومن رو دستی خودم جایی که نباید سرمایه گذاشتم و به فنا رفت

۳۱۰ دلار بر اثر یک سرمایه گذاری اشتباه دیگه

۹۵۰ + ۳۵۰ تومن علل حساب هزینه های ددندان پزشکی

ایده داستان پولیتیک

مرداد ۷, ۱۳۹۶ at ۹:۲۶ ب.ظ

یه ایده تو ذهنمه بیشتر فیلم نامه هستش تا رمان

در مورد سریال درام اکشن برای یه ماجرای سیاسی از ترور رئیس جمهور گرفته تا انتخابات رئیس جمهوری و مسائل سیاسی

فک نکنم بشه توی ایران اجراش کرد ولی خب مشکلی نداره من اینو مینویسم

( لایسنسش طبق معمول فقط برای خودم محفوظ هستش و هیچ گونه ایده و خط داستانی و پاراگراف و شخصیت های خلق شده بدون اجازه من قابل استفاده نخواهند بود _ تاریخ امروز ۷ مرداد ۹۶ )

 

خب یه سری شخصیت توی ذهنم هستش

۱ – محمودپاشا : محمودپاشا یک چریک بازنشسته هستش که در چچن جنگیده و حالا توی ایران هستش برای یه سری کار

۲ – حمید : یک ایرانی تحت تعلیم محمود پاشا : چیز زیادی ازش معلوم نیست

۳ – ماریا : بعدا به تیم حمید اضافه میشه ، اصالت کردی داره و پدرش عضوی از کومله بوده که طی نبردهای داخلی کشته شده ( البته به گفته خودش و ممکنه توسط نیروهای نظامی ایران کشته شده باشه )

http://namakstan.net/wp-content/uploads/2015/08/dariush-salimi-3-namakstan.ir-1.jpg

۴ – ناصر امین زاده یزدی ۴۹ ساله : کسی که نمایشگاه ماشین داره ، این آدم خونواده معمولی داره و هیچ کسی تا هفت نسلش و ۴۰ تا خونه اینور و اونورش پولدار نیستن ، اون توی دوران نوجوانی با یکی از وزرا توی باشگاه کشتی هم تیمی بوده و خودش رو بالا کشیده با فکر و توانایی خودش ، ادمی که به سادگی میتونه با همه ارتباط برقرار کنه

۲۵ تا نمایشگاه ماشین توی تهران و مشهد و کیش و اهواز و ارومیه داره ، همه بچه های وزرا و نماینده ها و هر آدم مهمی توی این مملکت اگر بخواد ماشین یا موتور بخره فقط به این آدم مراجعه میکنه

به خاطر روابطی که ایجاد کرده رانت های قوی داره و میتونه مجوز کارخونه بگیره یا لغو کنه و حتی توی مذاکرات برای واردات ماشین با شرکت های بزرگ دنیا هم نقش داره ( البته غیر مستقیم )

۲ تا پسر داده که نمایشگاه هاش رو مدیرت میکنن  یکی تحصیل کرده مدیرت کسب و کار از پاریس – دومی دیپلم

۵ سعید ملکی ملقب به سرآشپز ۵۶ ساله: این ادم رستوران داره رستوران های زنجیره ای نیکان با ۳۰۰ تا شعبه به اسم دخترش ، از یه دکه سیب زمینی تنوری توی ارومیه شروع کرده ، بعد از موفقیت نسبی توی یه خیابون که اکثرا آدمای سیاسی نشین بودن خونه خریده و از اون طریق تونسته تهیه غذای اکثر وزارت خونه و شرکت ها رو برعهده بگیره

رستوران تجریش رو خودش اداره میکنه و اکثر سیاسیون میرن اونجا ، به همین خاطر ادمای کوچیک سیاسی هم میرن اونجا تا دیده بشن ، هنرمندا و ورزش کارا ، و به همین خاطر ملکی توی همه بین همه ادمای مهم آشنا داره

همچین ادمی میتونه نتیجه یه انتخابات رو حتی تغییر بده

۵ تا بچه داره – ۳ تا پسر و دو تا دختر  : همه ایرانن و رستوران دار

http://media.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/09/13/635217135308736867.jpg

۶ – محمود ملک :۴۵ ساله و مجرد محمود ملکت ملقب به نهنگ کسی که یک سرمایه بسیار عظیم رو توی بازار بورس و بازار سکه و ارز میگردونه ، اونم نه به صورت خورد بلکه با صرافی های بزرگ کار میکنه فقط و کاری به افراد عادی نداره ، کسی نمیدونه این پول چطوری به دستش اومده ، شاید این فقط پولشویی باشه و شاید پول تمیز باشه

محمود ملک نابغه ریاضی سال ۸۱ که چنتا مدرک معتبر بانک داری و بازرگانی و مدیرت صنعتی داره ، هیچ سرمایه ای نداشته و شروع کرده با معاملات پایین با پولی که سند خونه شون رو گذاشته و به دست اورده و باهاش درامد کسب کرده و پورسانتش رو گرفته و حالا همه ازش میترسن

چون هیچ مدرکی ازش نیست و هیچ موقع هم ایران نیست و یک دفتر معاملات ملکی در سنگاپور باز کرده و الان تابعیت سنگاپور رو هم گرفته

ناصر امین زاده پسردایی باجناق محمود ملک هستش

 

http://photokade.com/wp-content/uploads/asadolahyekta-photokade-0.jpg

۷ – احمد شاه ۶۷ سال : احمد شاه رو کسی دقیق نمیشناسه ، کسی نمیدونه اصالتش کجاییه از کجا میاد و ایل و تبارش کی هستن ! یک قهوه خونه ساده داره و تموم ، اما این اصل نیست : احمدشاه پول و ماشین و خونه و رستوران نداره اما چیزی که داره احترامه و ارتباطه ، ارتباط قوی میتونه تورو از بانک مرکزی هم معتبرتر کنه میتونی بدون یه برگ اسکناس میلیاردی معامله کنی ! اگر با وزیر و سفیر و نماینده ها ارتباط داشته باشی همه میان پیش تو ! همه ازت مشورت میگیرن چون سابقه همه دست تو هستش

اگه دنبال وکیل خوب میشناسی احمدشاه میسناسه ، حتی اگه دنبال یه قصاب خوب میگردی بازم احمدشاه میشناسه

۸ -حسن تیموری : وکیل اصلی عباسعلی فرهنگ یکی از نامزدهای ریاست جمهوری و رئیس حزب کار برای توسعه

وکیل بازنشسته که الان مشاور حقوقی و وکیل فرهنگ هست

http://24onlinenews.ir/app/uploads/2016/08/1-195.jpg

۹ – محمد بهمنش : درجه دار قدیمی سپاه یکی از هتل داران اصلی ایران دارای ۹۵ هتل در اکثر مناطق ایران و ۴۵ هتل در مالزی – تایلند – چین – ترکیه – دوبی – گرجستان – کسی که اکثر افراد کله گنده وقتی میرن مسافرت حتما به هتل های این شخص میرن

برادرزن وزیر اقتصاد

 

۱۰ – برادران نصیری ( محمود – فرهاد – بهزاد ) : جایگاه دار قدیمی ایران – اولین پمپ های بنزین ایران مال این خونواده بوده کسی که اولین بار سریع توی جاده های دورافتاده ایران جایگاه زدن ، اونقدری جایگاه زدن که قیمت سوخت توسط این خونواده کنترل میشه

وزیر نفت پسرخاله این برادراست

 

 

 


 

ایده در مورد مجازی سازی

تیر ۲۹, ۱۳۹۶ at ۴:۱۶ ب.ظ

یکی از ایده هام این بود که یه انیمیشن بسازم با قیافه خودم و توش ماجراجویی کنم

 

کل ایده های مربوط به داستان هام رو به صورت انیمیشن در بیارم و با شخصیت کارتونی خودم توشون خرابکاری کنم 😀

 

شبیه خواب میشد

آرگنا ۳

تیر ۲۵, ۱۳۹۶ at ۶:۰۱ ب.ظ

به نام خدا

 

سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق میکشاند از روستا راه افتادند ، بعد از عبور از دروازه شمالی باشلق های خودشان را سر کشیدند و در حالی که هر کدام دشنه ای به کمر خود بسته بودند به سمت شمال راه افتادند .

قرار بود به چند تا از روستاها سر بزنند و ببینند که وضعیت چطور میشود ، ایا وضعیت روستاهای آنها امن است یا نه ؟ ایا نیاز به تشکیل ارتشی از ایرلن ها هست ؟ و بالاخره چکار باید کرد ؟

در جاده خبر خاصی نبود ، همه شمالی هایی که در بازار هفتگی شرکت کرده بودند سریع بعد از پایان یافتن بازار به راه افتاده و خودشان را به شهرهایشان رسانده بودند و اکنون جاده خلوت شده بود ، مسیر بعد از گذر از دشت ها به دوراهی میرسید که به شهرهای شمالی میروفت . و انها بعد از انکه افتاب ظهر بالا می امدو آنرا نیز رد میکرد و به نیمه غرب اسمان میرفت میتوانستند به اولین استراحتگاه و یا مهمان خانه در مسیر برسند ، مهمان خانه کوچک برای استراحت و بعد از آن باید ادامه میدادند و به کاروانسرای اصلی که در مسیر دوراهی شمال غرب و شرق بود میرسیدند

مهمان خانه اول در مسیر روستای ” پاتاو ” بود ، روستایی کوچک در دامنه کوهستان در سمت شرق جاده که از دم مهمان خانه باید ادامه میدادی و به روستا میرسیدی ، برای ورود به مهمان خانه باید از پلی که روی رود کشیده شده بود عبور میکردند سپس اگر رو به روستا می ایستادی مهمان خانه در گودی کنار جاده قرار میگرفت .

جاده را رود مارزنگی همراهی میکرد ، رودی که از کوهستان های شمالی ادامه پیدا میکرد و جاده را تا نزدیکی های مینار همراهی کرده و بعد چند شاخه میشد و بخشی به دریاچه نزدیک مینار و بخشی به رود اسور میریخت و به سمت هادن و ادار و سپس دریا میرفت .

همراهان با سرعت اهسته بدون اینکه فشاری به اسب ها بیاورند مسیر را ادامه میدادند ، از مراتع گذشتند و به سرازیری رسیدند و مینار از نظر آنها ناپدید شد

هنیر که در انتهای گروه اسب میراند کنار هاوین آمد و گفت : بهتر نیست کمی سریعتر برانیم ؟ ! به نظرم عقب خواهیم ماند ! با این سرعت به مهمان خانه ” چنار ” دیر خواهیم رسید . جاده ناامن است ممکن است شبیخون بخوریم . هاوین گفت صبرداشته باش ، من عمدا دارم آهسته میرانم ، میخوام ببینم چه چیزی توی جاده ست ،هنیر پوزخندی زد و گفت : و اگر قوی تر از ما باشد ؟

هاوین سری تکان داد و کمی به اسبش سرعت داد پاییز بود و باران نم نم شروع به بارش کرد

هنیر دوباره از انتهای صف فریاد زد : نمیتوانیم چادر بزنیم بهتر است غذایمان را روی اسب ها بخوریم ! ما زمین های کشاورزی را رد کرده ایم اینجا هیچ کسی نیست

هاوین گفت : همین کار رو میکنیم ، ادامه میدیم تا به چنار برسیم ، من صاحب چنار رو میشناسم ، باتیس پیر البته چند سالی است اورا ندیده ام ولی ادم قابل اعتمادی است ، سریعتر برانید تا به آنجا برسیم

همانطور که باران کم کم شدت میگرفت و از سر و روی آنها میچکید و افتاب دیگر غروب کرده بود به نزدیکی های مهمانخانه ” چنار ” و روستای ” پاتاو ” رسیدند و دیگر جراغ های روستا نمایان شده بود که گروهی پیاده با فریاد های ایست و بیاستید در حالی که دشنه و نیزه و چوب و چماق در دستهایشان بود جلو آمدند

یکی از همراهان گفت : این یک کمین است اینها زورگیران و راهزنان هستند ، شمشیرهایتان را بکشید اماده دفاع شوید

همراهان شمشیرهایشان را کشیدند و همگی به سمت راهزنان تاختند ولی وقتی نزدیک آنها شدند هاوین فریاد کشید ، صبر کنید همگی صبر کنید

و نگاهی به افرادی که مشعل در دست بودند انداخت و گفت شما کی هستید ؟ قیافه شما به راهزنان نمیخوره ، شما از اهالی همین روستا هستید ما مسافر هستیم ما با شما کاری نداریم میخواهیم به مسافرخانه باتیس پیر برویم

یکی از اهالی روستا جلو امد و فانوسی که در دست داشت را جلوتر گرفت تا چهره همراهان را ببیند

سپس از هاوین پرسید : تو باتیس پیر را از کجا میشناسی ؟ هاوین گفت : او را زمانی که از این مسیر میگذشتم میدیدم او را بیاورید او مارا خواهد شناخت

صدایی از پشت سر افراد گفت : باتیس مرده است ، الان نزدیک ۲۵۰ روز است که مرده ، اگر واقعا دوست باتیس بوده ای باید این خبر را شنیده بودی !

با این حرف در چهره همه افراد تغییر به وجود امد ، تغییراتی از شنیدن حرف های نامطئن که بوی شومی را در ان ساعات تاریک شب به مشام میرساند

اما ناگهان هاوین که چهره او نیز در هم کشیده شده بود از هم باز شد و با لبخندی فریاد کشید : راد ! راد ! این صدای تواست تو پس باتیس هستی بیا جلو

راد که پشت جمعیت ایستاده بود چلوتر امد و چهره اش در برابر نور فانوس روشن شد ، نگاهی به چهره افراد انداخت و گفت : هاوین کشاورز و شکارچی از مینار ، خوش امدی رفیق قدیمی

هاوین از اسب پایین امد و راد را در آغوش گرفت و گفت کم کم داشت ترس برم میداشت که نکند اتفاقی افتاده و ما توی دردسر افتاده ایم

راد همانطور که با دستش افراد را به سمت مسافرخانه ابا و اجدادیشان راهنمایی میکرد گفت : این روزا بیش از گذشته احتیاط میکنیم ، اوضاع کمی تاریک و درهم شده است باید بعضی چیزها را باهم حل کنیم ، فکر میکنم الکی سر و کله ات این دور و بر پیدا نشده و حتما جریانی پیش امده که باید باهم صحبت کنیم

همه از اسب ها پیاده شده و به سمت مهمان خانه به راه افتادند ، در روی پل هاوین مکثی کرد و گفت ، من یادم نمی اید اینجا دروازه ای باشد قبلا فقط حصار کوتاهی قرار داشت ، راد گفت آه . بله بیا تا برایت بگویم

وارد مهمان خانه شدند . مهمان خانه دارای دری بزرگ بود که به حیاط باز میشد و وقتی وارد میشدی در اصلی پذیرایی مهمان خانه در سمت پس قرار داشت ، مهمان خانه دو طبقه بود که طبقه دوم چهار اتاق با پنجره ای رو به همه جهات قرار داشت ، در بالای طبقات و در پشت بام هم دو برجک نگهبانی در انتهای شمال غربی و جلوب شرقی علم کرده بودند تا مسیر جاده از شمال تا جنوب را زیرنظر بگیرند

در انتهای حیاط مهمان خانه نیز اسطبل اسب های مهمانان و یک در خروجی نیز به سمت زمین زراعی کوچک و طویله گاوها و گوسفندان قرار داشت که کنار آن یک پیرمرد در حالی که چماقش از دستش سرخورده بود در حال چرت زدن بود و فانوسی اویخته از میخ بالای سرش روشن بود .