این یه وبلاگ شخصیه ، بهتره عبرت بگیرید تا اینکه الگو بگیرید از من :D والّا

آرگنا ۳

تیر ۲۵, ۱۳۹۶ at ۶:۰۱ ب.ظ

به نام خدا

 

سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق میکشاند از روستا راه افتادند ، بعد از عبور از دروازه شمالی باشلق های خودشان را سر کشیدند و در حالی که هر کدام دشنه ای به کمر خود بسته بودند به سمت شمال راه افتادند .

قرار بود به چند تا از روستاها سر بزنند و ببینند که وضعیت چطور میشود ، ایا وضعیت روستاهای آنها امن است یا نه ؟ ایا نیاز به تشکیل ارتشی از ایرلن ها هست ؟ و بالاخره چکار باید کرد ؟

در جاده خبر خاصی نبود ، همه شمالی هایی که در بازار هفتگی شرکت کرده بودند سریع بعد از پایان یافتن بازار به راه افتاده و خودشان را به شهرهایشان رسانده بودند و اکنون جاده خلوت شده بود ، مسیر بعد از گذر از دشت ها به دوراهی میرسید که به شهرهای شمالی میروفت . و انها بعد از انکه افتاب ظهر بالا می امدو آنرا نیز رد میکرد و به نیمه غرب اسمان میرفت میتوانستند به اولین استراحتگاه و یا مهمان خانه در مسیر برسند ، مهمان خانه کوچک برای استراحت و بعد از آن باید ادامه میدادند و به کاروانسرای اصلی که در مسیر دوراهی شمال غرب و شرق بود میرسیدند

مهمان خانه اول در مسیر روستای ” پاتاو ” بود ، روستایی کوچک در دامنه کوهستان در سمت شرق جاده که از دم مهمان خانه باید ادامه میدادی و به روستا میرسیدی

همراهان با سرعت اهسته بدون اینکه فشاری به اسب ها بیاورند مسیر را ادامه میدادند ، از مراتع گذشتند و به سرازیری رسیدند و مینار از نظر آنها ناپدید شد

هنیر که در انتهای گروه اسب میراند کنار هاوین آمد و گفت : بهتر نیست کمی سریعتر برانیم ؟ ! به نظرم عقب خواهیم ماند ! با این سرعت به مهمان خانه ” چنار ” دیر خواهیم رسید . جاده ناامن است ممکن است شبیخون بخوریم . هاوین گفت صبرداشته باش ، من عمدا دارم آهسته میرانم ، میخوام ببینم چه چیزی توی جاده ست ،هنیر پوزخندی زد و گفت : و اگر قوی تر از ما باشد ؟

هاوین سری تکان داد و کمی به اسبش سرعت داد پاییز بود و باران نم نم شروع به بارش کرد

هنیر دوباره از انتهای صف فریاد زد : نمیتوانیم چادر بزنیم بهتر است غذایمان را روی اسب ها بخوریم ! ما زمین های کشاورزی را رد کرده ایم اینجا هیچ کسی نیست

هاوین گفت : همین کار رو میکنیم ، ادامه میدیم تا به چنار برسیم ، من صاحب چنار رو میشناسم ، باتیس پیر البته چند سالی است اورا ندیده ام ولی ادم قابل اعتمادی است ، سریعتر برانید تا به آنجا برسیم

همانطور که باران کم کم شدت میگرفت و از سر و روی آنها میچکید و افتاب دیگر غروب کرده بود به نزدیکی های مهمانخانه ” چنار ” و روستای ” پاتاو ” رسیدند و دیگر جراغ های روستا نمایان شده بود که گروهی پیاده با فریاد های ایست و بیاستید در حالی که دشنه و نیزه و چوب و چماق در دستهایشان بود جلو آمدند

یکی از همراهان گفت : این یک کمین است اینها زورگیران و راهزنان هستند ، شمشیرهایتان را بکشید اماده دفاع شوید

همراهان شمشیرهایشان را کشیدند و همگی به سمت راهزنان تاختند ولی وقتی نزدیک آنها شدند هاوین فریاد کشید ، صبر کنید همگی صبر کنید

و نگاهی به افرادی که مشعل در دست بودند انداخت و گفت شما کی هستید ؟ قیافه شما به راهزنان نمیخوره ، شما از اهالی همین روستا هستید ما مسافر هستیم ما با شما کاری نداریم میخواهیم به مسافرخانه باتیس پیر برویم

یکی از اهالی روستا جلو امد و فانوسی که در دست داشت را جلوتر گرفت تا چهره همراهان را ببیند

سپس از هاوین پرسید : تو باتیس پیر را از کجا میشناسی ؟ هاوین گفت : او را زمانی که از این مسیر میگذشتم میدیدم او را بیاورید او مارا خواهد شناخت