آرگنا ۴

آبان ۲۲, ۱۳۹۶ at ۱:۴۳ ب.ظ

به نام خدا

 

وارد سالن مهمان خانه شدند ، سالنی بود دراز که در انتهای آن تختی قرار داشت که برای صاحب مهمان خانه بود و پشت آن یک راهرو به سمت راست که احتمالا آشپزپاخانه آنجا بود وسمت مخالف راهرو نیز پله هایی که به طبقه بالایی میرفتند و در سمت چپ تخت تنور نانوایی قرار داشت که آتش ان داشت خاموش میشد

در دور میزها افرادی از خود روستا و چند مسافر بی کس و کار و چند نفر شرقی ، همچنین چند نفر از سیلان ها نشسته بودند که با وارد شدن مهمانها همگی برای لحظه ای خاموش شده و به تازه واردین نگاهی انداخته و سپس سر بحث خود بازگشتند ، هاوین قیافه افراد را از زیر چشم گذراند و همه را برانداز کرد اما چیز مشکوکی ندید

سپس به سمت میز اخر راه رو که کنار تخت صاحبخانه بود رفتند و آنجا نشستند ، راد ۲ برادر جوانتر خود را فراخواند و سپس به هاوین گفت : شام چه چیزی میخورید ؟ هاوین گفت ، مثل همیشه ابگوشت ، یادش بخیر هر بار که از اینجا میگذشتم حتما باید سری به باتیس میزدم و ابگوشتی میخوردم الان هم دوباره هوس همان مزه قدیمی را کرده ام

راد گفت : چشم الان برایت اماده میکنم ، هومن ! هوشیار زود باشید برای اقایان شام حاضر کنید !

و جوانان در یک چشم به هم زدن رفتند دنبال وظیفه خودشان

راد برگشت رو به مهمانان کرد و گفت : خب تعریف کنید شما کجا و اینجا کجا ! از کجا می ایید و به کجا میروید ؟!

هاوین گفت : نه صبر کن اول تو بگو چه بلایی سر باتیس امده است ؟ من او را دقیق یادم است که میتوانست از انجا تا ده را ۵۰ بار برود و برگردد فکر نمیکنم که اخر عمرش بوده باشد

راد اهی کشید و گفت : راست گفتی برادر ، باتیس از پیری نمرد ، او را در جنگل پیدا کردیم همین جنگل انطرف جاده چنگال هایی به قلبش خورده بود که معلوم نبود مال کدام جانور سیاه بختی است انگار که جادو شده بود ، سه روز دنبالش گشتیم و اخر وقتی بود که در نهر کوچکی جسدش را پیدا کردیم و صد حیف از ان پدر که اینگونه عمرش به پایان رسید

هاوین ریش خود را خاراند و نگاهی به نقش و نگار قالیچه ای که راد روی ان نشسته بود انداخت و گفت : عجب ! شاید داستان سفر ماهم بیربط به این قضیه نباشد ، قضیه مربوط به این ایام شوم است که گرفتار آن شده ایم ، دارم میروم شمال تا سروگوشی اب دهم و ببینم اوضاع از چه قرار است ،

عشایر کوچنشین پایداران الان چهارمین سال است که در شمال سیاهسنگ ساکن نشده اند ، کوچنشین های شاهین نیز الان ۱۰ سال است که دیگر به سمت شمال نمی ایند همینطور در جنوب نشسته اند و تکان نمیخورند

راد گفت : بله پایداران دیگر به سمت سیاهسنگ نمیروند الان به سمت شمال شرقی میروند به سمت سنگان