این یه وبلاگ شخصیه ، بهتره عبرت بگیرید تا اینکه الگو بگیرید از من :D والّا

آرگنا ۴

آبان ۲۲, ۱۳۹۶ at ۱:۴۳ ب.ظ

به نام خدا

 

وارد سالن مهمان خانه شدند ، سالنی بود دراز که در انتهای آن تختی قرار داشت که برای صاحب مهمان خانه بود و پشت آن یک راهرو به سمت راست که احتمالا آشپزپاخانه آنجا بود وسمت مخالف راهرو نیز پله هایی که به طبقه بالایی میرفتند و در سمت چپ تخت تنور نانوایی قرار داشت که آتش ان داشت خاموش میشد

در دور میزها افرادی از خود روستا و چند مسافر بی کس و کار و چند نفر شرقی ، همچنین چند نفر از سیلان ها نشسته بودند که با وارد شدن مهمانها همگی برای لحظه ای خاموش شده و به تازه واردین نگاهی انداخته و سپس سر بحث خود بازگشتند ، هاوین قیافه افراد را از زیر چشم گذراند و همه را برانداز کرد اما چیز مشکوکی ندید

سپس به سمت میز اخر راه رو که کنار تخت صاحبخانه بود رفتند و آنجا نشستند ، راد ۲ برادر جوانتر خود را فراخواند و سپس به هاوین گفت : شام چه چیزی میخورید ؟ هاوین گفت ، مثل همیشه ابگوشت ، یادش بخیر هر بار که از اینجا میگذشتم حتما باید سری به باتیس میزدم و ابگوشتی میخوردم الان هم دوباره هوس همان مزه قدیمی را کرده ام

راد گفت : چشم الان برایت اماده میکنم ، هومن ! هوشیار زود باشید برای اقایان شام حاضر کنید !

و جوانان در یک چشم به هم زدن رفتند دنبال وظیفه خودشان

راد برگشت رو به مهمانان کرد و گفت : خب تعریف کنید شما کجا و اینجا کجا ! از کجا می ایید و به کجا میروید ؟!

هاوین گفت : نه صبر کن اول تو بگو چه بلایی سر باتیس امده است ؟ من او را دقیق یادم است که میتوانست از انجا تا ده را ۵۰ بار برود و برگردد فکر نمیکنم که اخر عمرش بوده باشد

راد اهی کشید و گفت : راست گفتی برادر ، باتیس از پیری نمرد ، او را در جنگل پیدا کردیم همین جنگل انطرف جاده چنگال هایی به قلبش خورده بود که معلوم نبود مال کدام جانور سیاه بختی است انگار که جادو شده بود ، سه روز دنبالش گشتیم و اخر وقتی بود که در نهر کوچکی جسدش را پیدا کردیم و صد حیف از ان پدر که اینگونه عمرش به پایان رسید

هاوین ریش خود را خاراند و نگاهی به نقش و نگار قالیچه ای که راد روی ان نشسته بود انداخت و گفت : عجب ! شاید داستان سفر ماهم بیربط به این قضیه نباشد ، قضیه مربوط به این ایام شوم است که گرفتار آن شده ایم ، دارم میروم شمال تا سروگوشی اب دهم و ببینم اوضاع از چه قرار است ،

عشایر کوچنشین پایداران الان چهارمین سال است که در شمال سیاهسنگ ساکن نشده اند ، کوچنشین های شاهین نیز الان ۱۰ سال است که دیگر به سمت شمال نمی ایند همینطور در جنوب نشسته اند و تکان نمیخورند

راد گفت : بله پایداران دیگر به سمت سیاهسنگ نمیروند الان به سمت شمال شرقی میروند به سمت سنگان

پولیتیک – دیالوگ ها ۱

مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ at ۲:۳۰ ق.ظ

یه سری دیالوگ به ذهنم رسیده گفتم بنویسم تا یادم نرفته

لایسنس : بدون اجازه کتبی من شما نمیتوانید بیش از ۱۵۰ حرف از هر پست را انتشار دهید و در صورت انتشار همین ۱۵۰ کاراکتر نیز باید به این مطلب لینک دهید با تشکر

 

بهروز پسر محمد بهمنش به بهمنش : من نمیتونم قبول کنم ! چرا باید یه عده پیروپاتال بشینن اینجا و در مورد بازار نظر بدن ؟ چرا بازار باید رو انگشت اینا بچرخه ؟ مگه اینا چی دارن یه مشت ترسو که توی سوراخ موش قایم شدن

بهمنش : فک میکنی اینا از شیکم مادرشون هفتاد ساله به دنیا اومدن ؟ اشکال کار اینجاس که تویی که هنوز نمیتونی دماغت رو بالا بکشی داری در مورد کسایی حرف میزنی که ۶۰ سال شبیه پیاده روهای کف بازار شدن ! فکر میکنی کسی میتونه قدم از قدم برداره و اینا نبینن ؟

فکر میکنی اینا پولشون رو از اب دریا گرفتن ؟ صدها نفر کشته شدن خون صدها نفر ریخته شده ، اینا با هزاران نفر درگیر شدن تا تونستن برسن به این اتاق ! به پشت این میز ! اینا بوی همه چیو حس میکنن ! بوی پول ! بوی جنگ ! بوی سیاست ! بوی توطئه ! و بهتر از همه بوی خیانت .

اگر ذره ای بخوای بهشون نزدیک بشی یا بخوای قدرتشون رو ازشون بگیری مطمئن باش میتونن زنده زنده گوشتت رو با دندوناشون بکنن

 


بازپرس : ببین من نمیتونم به زور متوصل بشم چون قاضی بفهمه منو آویزون میکنه .

ولی اگر حرف نزنی میتونم تا موقع خوب شدن زخمات همینجا نگه ت دارم .

 


یک شاهد که میتونه سرنخی به جرم های یکی از افراد مافیای سفید باشه کشته میشه و هیچ پلیسی توی اداره دلش نمیخواد سمت این پرونده بره به جز یک نفر

( بالای سر جسد شاهد ایستادن و باهم بحث میکنن ) :

_ زیاد پیگیر این مسائل نشو ! اینم یه اتفاق ساده س چیزی نشده که این بابا داشته میرفته یهو از شانس بدش پاش گیر میکنه به جایی و با کله میخوره توی جدول و بعدش هم …

_ حداقل ۲ نفر شاهد داریم که همین اتفاق رو تایید میکنن

B : هر چی میخوای بگو ولی من ادمیم که برای ظالم شاخ و شونه میکشم ، من خفه خون نمیگیرم پی کار رو میگیرم

A : هر جور راحتی ، من زیاد نصیحتت نمیکنم ، فکر نکن که تو فقط سوپر منی ، شاید منم یه زمانی خیلی وقت پیش جای تو بودم و یکی دیگه داشت این حرفا رو به من میزد

ولی من ترجیح میدم وقتی راه میرم پام به جایی گیر نکنه و با کله توی جدول نرم و ( صحنه را ترک میکند )

دوربین به سمت پایین میرود : جسدی که با ۵ گلوله کالیبر بزرگ از پشت هدف قرار گرفته است !

 

 


به خودت نگاه کن سرکار ! برای چی اینجا هستی ؟ چون فکر میکنی خیلی شجاعی ؟ نه ابلهانس اگه همچین فکری میکنی

۹۸ درصد ما اینجاییم چون ما یه مشت ترسوی بزدلیم که میخوایم پشت قانون قایم بشیم

جرئت واقعی دست اونایی هستش که برای ۲۵ گرم موارد جونشون رو کف دستشون گرفتن و توی خیابونا راه میرن ، نه ما

————

چطور میشه به کسی که به خونوادش اهمیت نمیده اعتماد کرد .

 


یکی از رئیسای مافیا خطاب به معاونش : اخه احمق ، احمق ، احمق تو که نمیتونی به زیردستت حالی کنی که چه کاری خوبه و چه کاری رو نباید انجام بده چطور میخوای یه تشکیلات رو بچرخونی ؟

ایده داستان پولیتیک

مرداد ۷, ۱۳۹۶ at ۹:۲۶ ب.ظ

یه ایده تو ذهنمه بیشتر فیلم نامه هستش تا رمان

در مورد سریال درام اکشن برای یه ماجرای سیاسی از ترور رئیس جمهور گرفته تا انتخابات رئیس جمهوری و مسائل سیاسی

فک نکنم بشه توی ایران اجراش کرد ولی خب مشکلی نداره من اینو مینویسم

( لایسنسش طبق معمول فقط برای خودم محفوظ هستش و هیچ گونه ایده و خط داستانی و پاراگراف و شخصیت های خلق شده بدون اجازه من قابل استفاده نخواهند بود _ تاریخ امروز ۷ مرداد ۹۶ )

 

خب یه سری شخصیت توی ذهنم هستش

۱ – محمودپاشا : محمودپاشا یک چریک بازنشسته هستش که در چچن جنگیده و حالا توی ایران هستش برای یه سری کار

۲ – حمید : یک ایرانی تحت تعلیم محمود پاشا : چیز زیادی ازش معلوم نیست

۳ – ماریا : بعدا به تیم حمید اضافه میشه ، اصالت کردی داره و پدرش عضوی از کومله بوده که طی نبردهای داخلی کشته شده ( البته به گفته خودش و ممکنه توسط نیروهای نظامی ایران کشته شده باشه )

http://namakstan.net/wp-content/uploads/2015/08/dariush-salimi-3-namakstan.ir-1.jpg

۴ – ناصر امین زاده یزدی ۴۹ ساله : کسی که نمایشگاه ماشین داره ، این آدم خونواده معمولی داره و هیچ کسی تا هفت نسلش و ۴۰ تا خونه اینور و اونورش پولدار نیستن ، اون توی دوران نوجوانی با یکی از وزرا توی باشگاه کشتی هم تیمی بوده و خودش رو بالا کشیده با فکر و توانایی خودش ، ادمی که به سادگی میتونه با همه ارتباط برقرار کنه

۲۵ تا نمایشگاه ماشین توی تهران و مشهد و کیش و اهواز و ارومیه داره ، همه بچه های وزرا و نماینده ها و هر آدم مهمی توی این مملکت اگر بخواد ماشین یا موتور بخره فقط به این آدم مراجعه میکنه

به خاطر روابطی که ایجاد کرده رانت های قوی داره و میتونه مجوز کارخونه بگیره یا لغو کنه و حتی توی مذاکرات برای واردات ماشین با شرکت های بزرگ دنیا هم نقش داره ( البته غیر مستقیم )

۲ تا پسر داده که نمایشگاه هاش رو مدیرت میکنن  یکی تحصیل کرده مدیرت کسب و کار از پاریس – دومی دیپلم

۵ سعید ملکی ملقب به سرآشپز ۵۶ ساله: این ادم رستوران داره رستوران های زنجیره ای نیکان با ۳۰۰ تا شعبه به اسم دخترش ، از یه دکه سیب زمینی تنوری توی ارومیه شروع کرده ، بعد از موفقیت نسبی توی یه خیابون که اکثرا آدمای سیاسی نشین بودن خونه خریده و از اون طریق تونسته تهیه غذای اکثر وزارت خونه و شرکت ها رو برعهده بگیره

رستوران تجریش رو خودش اداره میکنه و اکثر سیاسیون میرن اونجا ، به همین خاطر ادمای کوچیک سیاسی هم میرن اونجا تا دیده بشن ، هنرمندا و ورزش کارا ، و به همین خاطر ملکی توی همه بین همه ادمای مهم آشنا داره

همچین ادمی میتونه نتیجه یه انتخابات رو حتی تغییر بده

۵ تا بچه داره – ۳ تا پسر و دو تا دختر  : همه ایرانن و رستوران دار

http://media.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/09/13/635217135308736867.jpg

۶ – محمود ملک :۴۵ ساله و مجرد محمود ملکت ملقب به نهنگ کسی که یک سرمایه بسیار عظیم رو توی بازار بورس و بازار سکه و ارز میگردونه ، اونم نه به صورت خورد بلکه با صرافی های بزرگ کار میکنه فقط و کاری به افراد عادی نداره ، کسی نمیدونه این پول چطوری به دستش اومده ، شاید این فقط پولشویی باشه و شاید پول تمیز باشه

محمود ملک نابغه ریاضی سال ۸۱ که چنتا مدرک معتبر بانک داری و بازرگانی و مدیرت صنعتی داره ، هیچ سرمایه ای نداشته و شروع کرده با معاملات پایین با پولی که سند خونه شون رو گذاشته و به دست اورده و باهاش درامد کسب کرده و پورسانتش رو گرفته و حالا همه ازش میترسن

چون هیچ مدرکی ازش نیست و هیچ موقع هم ایران نیست و یک دفتر معاملات ملکی در سنگاپور باز کرده و الان تابعیت سنگاپور رو هم گرفته

ناصر امین زاده پسردایی باجناق محمود ملک هستش

 

http://photokade.com/wp-content/uploads/asadolahyekta-photokade-0.jpg

۷ – احمد شاه ۶۷ سال : احمد شاه رو کسی دقیق نمیشناسه ، کسی نمیدونه اصالتش کجاییه از کجا میاد و ایل و تبارش کی هستن ! یک قهوه خونه ساده داره و تموم ، اما این اصل نیست : احمدشاه پول و ماشین و خونه و رستوران نداره اما چیزی که داره احترامه و ارتباطه ، ارتباط قوی میتونه تورو از بانک مرکزی هم معتبرتر کنه میتونی بدون یه برگ اسکناس میلیاردی معامله کنی ! اگر با وزیر و سفیر و نماینده ها ارتباط داشته باشی همه میان پیش تو ! همه ازت مشورت میگیرن چون سابقه همه دست تو هستش

اگه دنبال وکیل خوب میشناسی احمدشاه میسناسه ، حتی اگه دنبال یه قصاب خوب میگردی بازم احمدشاه میشناسه

۸ -حسن تیموری : وکیل اصلی عباسعلی فرهنگ یکی از نامزدهای ریاست جمهوری و رئیس حزب کار برای توسعه

وکیل بازنشسته که الان مشاور حقوقی و وکیل فرهنگ هست

http://24onlinenews.ir/app/uploads/2016/08/1-195.jpg

۹ – محمد بهمنش : درجه دار قدیمی سپاه یکی از هتل داران اصلی ایران دارای ۹۵ هتل در اکثر مناطق ایران و ۴۵ هتل در مالزی – تایلند – چین – ترکیه – دوبی – گرجستان – کسی که اکثر افراد کله گنده وقتی میرن مسافرت حتما به هتل های این شخص میرن

برادرزن وزیر اقتصاد

 

۱۰ – برادران نصیری ( محمود – فرهاد – بهزاد ) : جایگاه دار قدیمی ایران – اولین پمپ های بنزین ایران مال این خونواده بوده کسی که اولین بار سریع توی جاده های دورافتاده ایران جایگاه زدن ، اونقدری جایگاه زدن که قیمت سوخت توسط این خونواده کنترل میشه

وزیر نفت پسرخاله این برادراست

 

 

 


 

آرگنا ۳

تیر ۲۵, ۱۳۹۶ at ۶:۰۱ ب.ظ

به نام خدا

 

سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق میکشاند از روستا راه افتادند ، بعد از عبور از دروازه شمالی باشلق های خودشان را سر کشیدند و در حالی که هر کدام دشنه ای به کمر خود بسته بودند به سمت شمال راه افتادند .

قرار بود به چند تا از روستاها سر بزنند و ببینند که وضعیت چطور میشود ، ایا وضعیت روستاهای آنها امن است یا نه ؟ ایا نیاز به تشکیل ارتشی از ایرلن ها هست ؟ و بالاخره چکار باید کرد ؟

در جاده خبر خاصی نبود ، همه شمالی هایی که در بازار هفتگی شرکت کرده بودند سریع بعد از پایان یافتن بازار به راه افتاده و خودشان را به شهرهایشان رسانده بودند و اکنون جاده خلوت شده بود ، مسیر بعد از گذر از دشت ها به دوراهی میرسید که به شهرهای شمالی میروفت . و انها بعد از انکه افتاب ظهر بالا می امدو آنرا نیز رد میکرد و به نیمه غرب اسمان میرفت میتوانستند به اولین استراحتگاه و یا مهمان خانه در مسیر برسند ، مهمان خانه کوچک برای استراحت و بعد از آن باید ادامه میدادند و به کاروانسرای اصلی که در مسیر دوراهی شمال غرب و شرق بود میرسیدند

مهمان خانه اول در مسیر روستای ” پاتاو ” بود ، روستایی کوچک در دامنه کوهستان در سمت شرق جاده که از دم مهمان خانه باید ادامه میدادی و به روستا میرسیدی ، برای ورود به مهمان خانه باید از پلی که روی رود کشیده شده بود عبور میکردند سپس اگر رو به روستا می ایستادی مهمان خانه در گودی کنار جاده قرار میگرفت .

جاده را رود مارزنگی همراهی میکرد ، رودی که از کوهستان های شمالی ادامه پیدا میکرد و جاده را تا نزدیکی های مینار همراهی کرده و بعد چند شاخه میشد و بخشی به دریاچه نزدیک مینار و بخشی به رود اسور میریخت و به سمت هادن و ادار و سپس دریا میرفت .

همراهان با سرعت اهسته بدون اینکه فشاری به اسب ها بیاورند مسیر را ادامه میدادند ، از مراتع گذشتند و به سرازیری رسیدند و مینار از نظر آنها ناپدید شد

هنیر که در انتهای گروه اسب میراند کنار هاوین آمد و گفت : بهتر نیست کمی سریعتر برانیم ؟ ! به نظرم عقب خواهیم ماند ! با این سرعت به مهمان خانه ” چنار ” دیر خواهیم رسید . جاده ناامن است ممکن است شبیخون بخوریم . هاوین گفت صبرداشته باش ، من عمدا دارم آهسته میرانم ، میخوام ببینم چه چیزی توی جاده ست ،هنیر پوزخندی زد و گفت : و اگر قوی تر از ما باشد ؟

هاوین سری تکان داد و کمی به اسبش سرعت داد پاییز بود و باران نم نم شروع به بارش کرد

هنیر دوباره از انتهای صف فریاد زد : نمیتوانیم چادر بزنیم بهتر است غذایمان را روی اسب ها بخوریم ! ما زمین های کشاورزی را رد کرده ایم اینجا هیچ کسی نیست

هاوین گفت : همین کار رو میکنیم ، ادامه میدیم تا به چنار برسیم ، من صاحب چنار رو میشناسم ، باتیس پیر البته چند سالی است اورا ندیده ام ولی ادم قابل اعتمادی است ، سریعتر برانید تا به آنجا برسیم

همانطور که باران کم کم شدت میگرفت و از سر و روی آنها میچکید و افتاب دیگر غروب کرده بود به نزدیکی های مهمانخانه ” چنار ” و روستای ” پاتاو ” رسیدند و دیگر جراغ های روستا نمایان شده بود که گروهی پیاده با فریاد های ایست و بیاستید در حالی که دشنه و نیزه و چوب و چماق در دستهایشان بود جلو آمدند

یکی از همراهان گفت : این یک کمین است اینها زورگیران و راهزنان هستند ، شمشیرهایتان را بکشید اماده دفاع شوید

همراهان شمشیرهایشان را کشیدند و همگی به سمت راهزنان تاختند ولی وقتی نزدیک آنها شدند هاوین فریاد کشید ، صبر کنید همگی صبر کنید

و نگاهی به افرادی که مشعل در دست بودند انداخت و گفت شما کی هستید ؟ قیافه شما به راهزنان نمیخوره ، شما از اهالی همین روستا هستید ما مسافر هستیم ما با شما کاری نداریم میخواهیم به مسافرخانه باتیس پیر برویم

یکی از اهالی روستا جلو امد و فانوسی که در دست داشت را جلوتر گرفت تا چهره همراهان را ببیند

سپس از هاوین پرسید : تو باتیس پیر را از کجا میشناسی ؟ هاوین گفت : او را زمانی که از این مسیر میگذشتم میدیدم او را بیاورید او مارا خواهد شناخت

صدایی از پشت سر افراد گفت : باتیس مرده است ، الان نزدیک ۲۵۰ روز است که مرده ، اگر واقعا دوست باتیس بوده ای باید این خبر را شنیده بودی !

با این حرف در چهره همه افراد تغییر به وجود امد ، تغییراتی از شنیدن حرف های نامطئن که بوی شومی را در ان ساعات تاریک شب به مشام میرساند

اما ناگهان هاوین که چهره او نیز در هم کشیده شده بود از هم باز شد و با لبخندی فریاد کشید : راد ! راد ! این صدای تواست تو پس باتیس هستی بیا جلو

راد که پشت جمعیت ایستاده بود چلوتر امد و چهره اش در برابر نور فانوس روشن شد ، نگاهی به چهره افراد انداخت و گفت : هاوین کشاورز و شکارچی از مینار ، خوش امدی رفیق قدیمی

هاوین از اسب پایین امد و راد را در آغوش گرفت و گفت کم کم داشت ترس برم میداشت که نکند اتفاقی افتاده و ما توی دردسر افتاده ایم

راد همانطور که با دستش افراد را به سمت مسافرخانه ابا و اجدادیشان راهنمایی میکرد گفت : این روزا بیش از گذشته احتیاط میکنیم ، اوضاع کمی تاریک و درهم شده است باید بعضی چیزها را باهم حل کنیم ، فکر میکنم الکی سر و کله ات این دور و بر پیدا نشده و حتما جریانی پیش امده که باید باهم صحبت کنیم

همه از اسب ها پیاده شده و به سمت مهمان خانه به راه افتادند ، در روی پل هاوین مکثی کرد و گفت ، من یادم نمی اید اینجا دروازه ای باشد قبلا فقط حصار کوتاهی قرار داشت ، راد گفت آه . بله بیا تا برایت بگویم

وارد مهمان خانه شدند . مهمان خانه دارای دری بزرگ بود که به حیاط باز میشد و وقتی وارد میشدی در اصلی پذیرایی مهمان خانه در سمت پس قرار داشت ، مهمان خانه دو طبقه بود که طبقه دوم چهار اتاق با پنجره ای رو به همه جهات قرار داشت ، در بالای طبقات و در پشت بام هم دو برجک نگهبانی در انتهای شمال غربی و جلوب شرقی علم کرده بودند تا مسیر جاده از شمال تا جنوب را زیرنظر بگیرند

در انتهای حیاط مهمان خانه نیز اسطبل اسب های مهمانان و یک در خروجی نیز به سمت زمین زراعی کوچک و طویله گاوها و گوسفندان قرار داشت که کنار آن یک پیرمرد در حالی که چماقش از دستش سرخورده بود در حال چرت زدن بود و فانوسی اویخته از میخ بالای سرش روشن بود .

آرگنا – بخش دو

خرداد ۱۴, ۱۳۹۶ at ۸:۳۵ ب.ظ

به نام خدا

 

بخش دوم

 

همانطور که ایرن و آرنا بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد

تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ برید خونه ! اونهم الان که افتاب غروب کرده است و اوضاع امن نیست , آرنا گفت : پدر اون مرد سیاه پوشی که از قهوه خانه بیرون رفت برای چه کاری اومده بود ؟ چرا اینهمه زیاد شدن

هاوین گفت : شما که دیگر بچه نیستید پس بهتره با شما رو راست باشم ،‌ فرزندانم اوضاع کمی پیچیده و خطرناک شده است , در جهان همیشه نیروی خیر و شر در حال مبارزه بوده اند و به خاطر اینکه افراد خیر خواه همیشه ادم های احمق تری هستند اجازه میدهند نیروی شر دوباره قدرتمند تر شود ! متوجه هستید ؟! آرنا گفت : راستش نه کاملا ! هاوین نگاهی به هر دو پسر جوان کرد و بدون مقدمه چینی گفت : احتمالا جنگ پیش خواهد امد . جنگ مرگ و زندگی

آنها تقریبا از شیب روستا رد شده و به محله خودشان رسیده بودند ، خانه های کوچک چوبی شیروانی و پنجره های کوچک رو به کوچه و هر خانه یک حیاط با پرچین هایی که به وسیله گیاهان ساخته شده بود . هر دو طرف حیاط را گل و گیاه میکاشتند و عصرهای طولانی تابستان روی کنده درخت و یا سنگ های بزرگ مینشستند و چپق میکشیدند و به سرزمین های دوردست خیره میشدند . و زندگی آرامشان را ادامه میدادند

قلدر سگ بزرگ ایرن سرش را روی دستهایش گذاشته بود و جلوی حیاط خوابیده بود با دیدن ایرن که از شیب کوه بالا می آمد بلند شد و یک واق کوچک کرد و کش و قوسی به خود داد و دمش را تکان داد ایرن سبدی که درونش ماهی هایی که گرفته بودند را به قلدر نشون داد و گفت : پسر ببین برای تو چی گرفتم و سپس چند تا از ماهی ها را از سبد دراورد تا سهم ارنا را بدهد ، آرنا با بی میلی نگاهی به ماهی ها کرد و گفت به نظرم سید امروز ما کوچکتر از ان است که بشود یک شام کامل از ان دراورد بهتر است این ها را تو برداری و اگر خواستی به قلدر بدهی و سپس همراه پدرش به خانه شان که دو خانه با آنها فاصله داشت رفتند

آیرن : نگاهی به ماهی ها کرد و دو تایش رو جلوی سگ انداخت و گفت : بگیر قلدر چون شانس انگار با تو بیشتر از همه یار بوده است .

انشب آیرن زانو هایش را بغل کرده بود و روبرو اتیش نشسته بود مادر بزرگ پدیرش هم در حالی که داشت برایش یک پیرهن زمستانی میبافت زیر چشمی او را میپایید در این هنگام مادرش سفره غذا را اورد تا باهم غذا بخورند ، وقتی سفره را پهن میکرد متوجه حال ایرن شد

و پرسید : پسرم چرا نگرانی ؟ از وقتی وارد خانه شدی همینطوری نشسته ای و به اتش اجاق خیره شده ای ! اتفاقی افتاده است ؟

آیرن به خودش امد و گفت : چیز خاصی نیست امروز در قهوه خانه روستا افرادی داستان های زیادی گفته شد و سپس رو به مادر بزرگش کرد و گفت : مادربزرگ به نظرت چقدر از این داستان هایی که گفته میشود حقیقت دارند ؟ به نظرت قرار است اتفاقی بیافتد ؟ سایه ای تاریک که همیشه جهان را در شب فرو برد ؟

مادربزرگ آیرن گفت : نه پسرم زیاد به این چیزها فکر نکن ! دنیا همیشه همانطوری است که قبلا بوده ! خیر و شر همیشه در برابر هم در حال جنگ بوده اند و گاهی ادم های بزرگ و کوچک موازنه قدرت این دو را به هم میزنند ولی بعد از مدتی سر و کله زدن دوباره همه چیز مثل اولش میشود

آیرن گفت : ولی مادربزرگ ان سایه چی ؟ مادر بزرگ گفت : آن هم ممکن است فقط یک ابر خاکستر ساده باشد که چند وقت دیگر باد ان را ببرد .

ولی ان شب ایرن راحت نخوابید چون میدانست که موضوع جدی تر از این مسائل است ، صبح ان روز برای بقیه مردم مینار همه چی مثل قبلش بود مثل صد ها سال قبل، ولی اگر دقیق تر نگاه میکردی میدیدی که محصول کمتر شده و برکت از بین رفته است ولی در این ۱۰۰ سال تغییرات آنقدر اهسته بوده که کسی متوجه آن نشده است

آن روز یکی از روز های بازار هفتگی بود که هر چند هفته یک بار همه از کلیه روستاهای اطراف مینار جمع میشدند تا محصولات خودشان را به فروش برسانند و همچنین در چشمه های آب گرم مینار تنی به آب بزنند

هاوین که دیروز با خودش قرار گذاشته بود به سمت شمال برود برای سرکشی به روستاهای اطراف یا یادش رفته بود و یا اینکه بهتر میدید از همین مردمی که از روستاهای اطراف امده بودند خبری بگیرد

در بالای تپه به دسته بیلش تکیه داده و به جمعیت نگاه میکرد و آرنا هم در کنارش بود ، رو به ارنا کرد و گفت : جمعیت داره از زمان های قبلی کمتر میشه ، همیشه جا برای سوزن انداختن نبود هاوین گفت برویم به سمت اونایی که از کوهنبان اومدن اونا شمال زندگی میکنن به نظرم باید از یه چیزایی خبر داشته باشن کوهنبان و سیاه سنگ دو روستای شمال مینار بودند که از بقیه روستاهای شمال بزرگتر بودند .

هاوین در بخشی از بازاری که بر پا شده بود چند نفر از اهالی سیاه سنگ را پیدا کرد که عسل کوهی برای فروش اورده بودند و شروع به صحبت با انها کردند

مردی که از سیاه سنگ امده بود گفت : اوضاع کمی عوض شده میدانی قبلا هر روز دست دسته سیلان بود که به کوههای نمک شمال سرازیر میشدند و کاروان های نمک از همین مسیر شمال می امد و از مینار هم میگذشت ولی الان خیلی کم شده چون جاده ها ناامن شده اند ، چند بار به کاروان های نمک حمله شده ! خب کسی هم که از جاده ها مراقبت نمیکند .

هاوین گفت : فقط همین ؟ راهزنی ؟

مرد گفت : البته راهزن ها همیشه مال مردم را میبرند ولی مسئله اینجاست که تا الان این راهزنی ها فقط باعث کشته شدن افراد شده است یعنی نمک ها دست نخورده مانده اند و فقط افراد را کشته اند

مرد دیگری از کوهنبان که روستایشان درست چسبیده به کوه و در واقع در دامنه کوه واقع شده است گفت : البته اوضاع برای ما فرق میکند الان دیگر روستای ما همیشه مه الود است در حالی که قبلا اینطوری نبوده ، خیلی ها در شب ناپدید شده اند و دیگر پیدا نشده اند

چند روستای کوچک اطراف ما کلا خالی از سکنه شده اند ، همه دارند می ایند جنوب و جنوب شرق میگویند انجا امن تر است

هاوین گفت : پس این موج به زودی مینار را هم خواهد شست

مرد گفت : امیدوارم کسی در قلمرو پادشاهی به فکر ما باشد قبل از اینکه اوضاع زیاد از حد کنترل خارج شود

هاوین از جمع آنها جدا شد و با پسرش رفتند تا به زمین هایشان سر بزنند

اولین ماه پاییز ( پَلَر ) داشت تمام میشد و هوا کم کم رو به سردی میرفت ، مردم آرگنا با اینکه سرشان در کار خودشان بود ولی معلود بود که گوش ها را تیز کرده اند و منتظر خبر خاصی هستند شاید هم منتظر یک اتفاق

همانطور که هاوین و آرنا با هم به سمت زمین میرفتند ، آرنا با اینکه دلش نمیخواست پدرش در آن وضعیت آنها را تنها بگذارد اما به پدرش یاداوری کرد که : پدر امروز قرار بود به سمت شمال بروی اما انگار یادت رفته !

هاوین : نه پسرم یادم نرفته امروز بازار برگذار شد و ترجیح دادم قبل رفتن با چند نفر از روستایی ها صحبتی بکنم و وضعیت شمال رو سبک سنگین کنم

اما فردا باید خودم راه بیافتم ، سپس زیر لب گفت : امیدوارم بتوانم این قبایل را باهم متحد کنم

( قبایل و شهرهای شمالی مشکل خاصی با هم ندارند اما از وحدت هم خوششان نمی آید ، عموما شمالی ها دوست ندارند کسی در کارشان فضولی کند و یا کسی آنها را از جایی که در ان جا خوش کرده اند تکان بدهد در واقع از دردسر خوششان نمی آید )

آرگنا بخش ۱

فروردین ۲۸, ۱۳۹۶ at ۵:۱۵ ب.ظ

به نام خدا

 

نوشتن آرگنا رو من از ۱۶ سالگی شروع کردم , در کل داستان نویسی رو من وقتی ۱۰ ساله بودم با دستکاری داستان های کوتاه و یا نوشتن ماجرای کارتونی که دیده بودم آغاز کردم و کم کم پیش رفتم , اون موقه ها به خاطر سن و سالمون و درگیر نبودن با مسائل اصلی زندگی فکرمون آزاد بود و میتونستم از قوه خیالم بهتر استفاده کنم , این شد که آرگنا رو نوشتم و چند بار رونویسی کردم

چیزی که الان منتشر میکنم رونویسی ۴م آرگنا هستش و احتمالا باز هم رونویسی خواهد شد , و هنوز در حال طراحی نقشه ها و اثار هستم , امیدوارم شما هم بتونین در این راه من رو کمک کنید

لطفا بعد از خوندن هر بخش نظرتون در مورد اون قسمت رو بهم بگید تا بتونم بهترش کنم و همچنین این مطلب رو به بقیه هم پیشنهاد بدید تا بخونن

لایسنس و حق نشر : لطفا توجه داشته باشید که من برای این داستان زحمت زیادی کشیدم و حق نشر اون رو به کسی ندادم و بنابر این کسی اجازه چاب این ها و یا انتشار به صورت الکترونیکی بدون اجازه کتبی من رو نداره

و شما دوستان عزیز لطفا داستان آرگنا رو به صورت کامل در وبسایت ها و کانال ها خودتون منتشر نکنید بلکه فقط بخش کوچکی در حد ۳۵۰ حرف از اون رو منتشر کنید و برای کل داستان به همین مطلب لینک کنید

قسمت اول داستان در ادامه مطلبه

داستان کوتاه عاقبت دیوهایی که عاشق می شوند

مهر ۱۶, ۱۳۹۵ at ۷:۲۱ ب.ظ

عاقبت دیوهایی که عاشق می شوند

 

این داستان رو من حدود دو سال پیش نوشتم وقتی توی یه کتاب فروشی کار میکردم

داستان خامی هستش و زیاد روش کار نکردم

شهریور ۹۳ نوشتم

دانلود از لینک زیر

div