این یه وبلاگ شخصیه ، بهتره عبرت بگیرید تا اینکه الگو بگیرید از من :D والّا

تحصیل اینده کنکور و سرگذشت تحصیل

اسفند ۲, ۱۳۹۳ at ۲:۴۹ ب.ظ

سلام

اول اینکه خواستم بنویسم سرگذشت اول نوشتم سرگشتگی

( یه عکس درست و حسابی هم پیدا نشد بزاریم براش )

چند لحظه صبر کنید برم یه نون سنگگ بگیرم

ممنون از صبر شما

حالا یه چند دقیقه هم صبر کنید من صبحونه ام رو بخورم ساعت ۲ ظهر 😀

اوکی امدیم ، صبحانه وعده غذایی کامل هستش و هیچ موقع سعی نکنید که حذفش کنید

و اما بعد

 

این ماجرای تحصیل و درس بنده هستش که در این سن حدود ۵۰ درصد از زندگی من رو گرفت و در اینده مطمئنا تاثیر گذار خواهد بود ( اگه نمیرم )

بنده از بچگی یعنی ۷ سالگی عاشق تلویزیون و سینما بودیم هر روز جلوی تلویزیون مینشستیم و فیلم و سریال نگاه میکردیم ، از همون زمان ها هم داستان و اینا مینوشتم البته منظورم شاهنامه و اینا نیستش داستان های یه صفحه ای دو صفحه ای و از این چیزا و همچنین در همین اول و دوم ابتدایی توی مدرسه توی کار های نمایش و اینا بودیم  تا اینکه کمی بزرگتر شدیم

نا گفته نماند من از بچگی شاگرد اول بودم و همه فکر میکردن یه کاشف و یا دانشمندی چیزی بشم و مایه افتخار خونواده خودمون و پدری و مادری بودم ( بله چنین است ) Like a sir

سینمای اشغال ایران از دور برای من جذاب بود فکر میکردم خیلی ساده میشه فیلم ساز شد یعنی از راهش تحصیل و این حرفا خلاصه از اول راهنمایی ما تصمیم گرفتیم کارگردان سینما بشیم تا اینکه رسید موقع اول نظری سالی که مشاور داشتیم که اقا سال بعد چه گهی میخواهید بخورید و یا بشوید

ما از همون زمان تصمیمون برا کارگردان شدن بود ( گذشته از اینکه فکر میکردم اینده ای داره یا نه و یا هزینه زندگیمون هم تامین میشه از این راه یا نه ) تو شهر ما هم دو تا هنرستان بود برای سینما و تئاتر

اقا ما هی از این مشاور لعنتی پیگیر بودیم که اقو هنرستانی برای اینکار هستش اون حروم زاده هم لو نمیداد و چون مدرسه ما غیر انتفاعی بودش هی میخواست برای پول هم که شده ما رو نگه داره توی این مدرسه لعنتی

تا اینکه تابستون شد و مدرسه تعطیل خوانواده هم که زیاد به فکر اینده ما بودن خیلی با حالت نگران گفتن حالا بیاید بریم این سه ماهو گردش ( گردش ما سر زدن به خونه پدر پدر و پدر مادر هستش ) در طی سه ماه و حمالی کردن در زمین های کشاورزی اونا و یا سر و کله زدن با پشه و مگس و برهوت اسماگ ، خلاصه این سه ماه عین برق و باد گذشت تا اینه رسید ۳۱ شهریور

ما گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم گفتن برو همون مدرسه قبلی 😀 اقا ما رو میگی گفتیم باشه بریم خلاصه رفتیم مدرسه دیدم چنتا از دوستای ما تو کلاس تجربی هستن ما هم رفتیم سر اون کلاس و شدیم دانش اموز رشته تجربی feel like a sir

گفتیم حالا چی شد ما اصلا نفهمیدیم ، خلاصه یکی دو سال گذشت و من هی دیدم که هیچ علاقه ای به کون و دندون و معده و روده ملت ندارم و فعلا تو فکر سینما هستم با اینا خلاصه گذشت و ما فارغ شدیم ( البته از تحصیل ) و یک عدد دیپلم تجربی دادن زیر بغلمون گفتن میتونی بزاری در پیت یا در کوزه شما انتخاب های زیادی دارید

بنده هم اقا گفتیم هیچ کدوم بریم ببینیم چی میشه خلاصه افتادم تو فکر کنکور هنر کتاب های کنکور هنر رو خریدیم و افتادیم درسخوندن ولی خب این کامپیوتر لعنتی 😀 نمیزاره که

البته کامپیوتر بیچاره تقصیر زیادی نداره ولی اکثرش باز همین سفر ها بود تصمیم گرفته بودم ۵شنبه و جمعه رو هنر بخونم که نشد و هی مسافرت و یه سری مسائل دیگه

در کل ۴ بار کنکور هنر رد کردم

اولبش از بوشهر قبول شدم نرفتم

دومی رو قبول نشدم سراسری بود فقط

سومی رو شرکت کردم موقع اومدن نتایج اطلاعات حسابم رو گم کردم

چهارمی رو هم بی خیال شدم

و پنجمی رو هم بی خیال شدم

 

بعد اقا رفتیم توی انجمن سینمای جوان با اینکه از خود انجمن چیز زیادی یاد نگرفتیم ولی دوستای خوب پیدا کردیم و باهاشون شروع کردیم به فیلم سازی کوتاه اما خب یه اتفاق باعث شد کلا از سینما فاصله بگیرم و برینم توی این سینما و درس و مدرسه

اکنون بنده حالم از درس و سینما و این زندگی به هم میخوره

 

گرچه شاگرد زرنگ بودم ولی خب نمیدونم چی شد که اینطوری شد

بهتر بود یا رشته کامپیوتر رو انتخاب میکردم و یا it لااقل مدرکش رو میگرفتم الان به قول بچه ها مخ کامپیوتر هستم ولی خب چه فایده یه مدرک چسکی ندارم الان بچه های هم سن من و کمتر تو کار لیسانس هستن و بنده یه عدد دیپلم دارم

یا بهتر بود میرفتم فنی و یه کار یاد میگرفتم به دردم بخوره

امروز که دارم این متن رو مکتوب میکنم دوم اسپند و اخرین روز ثبت نام کنکور هستش نمیدونم ثبت نام کنم یا نه …

 

need-no-title_o_1048006