بهاره من گذشته شاید بهار بهار صدا همون صدا بود

فروردین ۱۰, ۱۳۹۴ at ۱۰:۵۰ ب.ظ

گفتم یه چند کلام در مورد بهار صحبت کنم ( میان کلام چیزم تا ته تو این کیبورد تبلت )

اخرین زمانی که عید رو با مفهوم خودش به یادم میارم ۱۲ یا ۱۳ سالگیم باید باشه اون زمان موقع تحویل عید خونه بابابزرگم و یا بابابزرگم  (ره) جمع میشدیم و بعدش عید دیدنی و آجیل و عیدی

اما   دیگه چنادین ساله عید مفهوم خودش رو برا من از دست داده و تبدیل شده به تعطیلات طولانی که تحصیل عزیز چیزش رو از دهنمون بیرون بکشه و چند روز استراحت کنیم اونم زمان مدرسه یعنی ۴ و ۵ سال پیش بود

 

همین دو سه روز پیش بود که با یه نگاه دیگه به شکوفه و سبزی نگاه کردم و یه طوری شدم انگار هزاران ساله که درونم خاکستر گرفته

خیلی وقته از بهار بدم میاد چون فکر میکنی همه چی عوض میشه اما همه چی بدتر میشه 🙂  بهار مال پولداراس که شمال و جنوب ویلا و هتل دارن  ما همش باید دنبال چادر و محل اسکان بودیم

 

ماشینم که پراید

چادر زدن فقط یکی دو شب جذابه

 

واواقعا بهار دیگه گذشته شاید