<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آرگنا &#8211; وبلاگ شخصی و دست نوشته ها و روزنوشته های javadth</title>
	<atom:link href="https://javadth.ir/art/fiction/argena/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://javadth.ir</link>
	<description>وبلاگ شخصی و دست نوشته ها و روزنوشته های javadth , شامل خطبه ها و عکس ها و همه تفکراتی که قابل نوشتن اند و یک سری چیز های دیگه</description>
	<lastBuildDate>Sat, 05 Sep 2026 18:03:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.2</generator>

<image>
	<url>https://javadth.ir/wp-content/uploads/2016/02/Instagram-64x64.png</url>
	<title>آرگنا &#8211; وبلاگ شخصی و دست نوشته ها و روزنوشته های javadth</title>
	<link>https://javadth.ir</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>در باب پیدایش ارگنا</title>
		<link>https://javadth.ir/art/fiction/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/fiction/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Jan 2026 17:32:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=1145</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ ژانویه 30, 2026در اینجا در باب پیدایش ارگنا خواهیم نوشت در آغاز تاریکی بود و نیستی، فقط آن‌دو و هزاران سال سکوت که ادامه داشت، حجم لایتناهی ان دو پس از میلیاردها سال به حرکت درآمد و از آمیزش این دو که بس قدرتی بودند عظیم هر چه بود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ ژانویه 30, 2026</p>
<p class="wp-block-paragraph">در اینجا در باب پیدایش ارگنا خواهیم نوشت</p>



<p class="wp-block-paragraph">در آغاز تاریکی بود و نیستی، فقط آن‌دو و هزاران سال سکوت که ادامه داشت، حجم لایتناهی ان دو پس از میلیاردها سال به حرکت درآمد و از آمیزش این دو که بس قدرتی بودند عظیم هر چه بود و نبود از بین رفت و در آخر هستی بوجود آمد و هر صفتی که بود نیکی و بدی و حسد و جوانمردی و برکت و صبر و دانش و حیله و نفرت و &#8230; جمله ستارگان از برخورد آن‌دو و نیز النتار و هام دو برادر دو ثمره هستی نه نخستین و شاید نخستین که قبل از انان بودند و از بین رفتند و ماندند. هستی و هر چیزی که وجود دارد نیز بوجود آمد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما باز همه جا سکوت بود برای میلیون ها سال پیکر آنها کامل نبود و در فضای هستی سیر میکرد معلق و مغروق و ناآگاه . تا اینکه هر صفتی که بود جذب بدن آن دو میشد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/fiction/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارگنا تکه‌های داستان بهار ۴۰۴</title>
		<link>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Apr 2025 09:20:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=1110</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ می 13, 2025 خب این بخش از داستان هنوز در زمان توی مینار یعنی روستای محل زندگی آیرن و آرنا میگذره صبح زود زمستانی بود برف نازکی روی علف‌های سبز را گرفته بود و هوا ابری و در انتظار بارش مجدد. از دودکش‌های خانه‌های روستا دود بیرون میامد و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ می 13, 2025</p>
<p class="wp-block-paragraph">خب این بخش از داستان هنوز در زمان توی مینار یعنی روستای محل زندگی آیرن و آرنا میگذره</p>



<p class="wp-block-paragraph">صبح زود زمستانی بود برف نازکی روی علف‌های سبز را گرفته بود و هوا ابری و در انتظار بارش مجدد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از دودکش‌های خانه‌های روستا دود بیرون میامد و خبر از این میداد که اهالی در حال تدارک صبحانه هستند، هاوین و آرنا به همراه خانواده دور سفره‌ای در آشپزخانه خود نشسته بودند و مادر در حال آماده کردن صبحانه بود تخم مرغ نیمرو و نان و پنیر&nbsp; مربا .</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین چانه‌اش را خاراند و گفت ، هوم ! امروز روز عجیبی است&nbsp;</p>



<p class="wp-block-paragraph">مادر که انگار نشنيده بود گفت : بله؟&nbsp;</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین تکرار کرد روز عجیبی است !</p>



<p class="wp-block-paragraph">چطور؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">تا صبح کابوس رهایم نکرد</p>



<p class="wp-block-paragraph">چه کابوسی؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">چاه! تا صبح هزار بار در چاه افتادم هر بار از خواب پریدم مجدد در چاه دیگری میفتادم ! لعنتی</p>



<p class="wp-block-paragraph">در حال خوردن چند لقمه از ابگوشت دیشب بود که ناگهان صدای زنگ خطر در روستا به صدا درآمد</p>



<p class="wp-block-paragraph">زنگ های متمادی از چند جهت که قطع نمیشد</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت به <strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#cf2e2e" class="has-inline-color has-vivid-red-color">حق الته‌آر ( نام خدا در شمال ارگنا )</mark></strong> چه شده است ، بلند شد و لباس پوشید و شمشیرش را از اویز کنار در برداشت و بیرون رفت</p>



<p class="wp-block-paragraph">آرنا هم پشت سر او به بیرون دوید</p>



<p class="wp-block-paragraph">در شمال غرب موقعیت روستا جایی که زمین ارتفاع میگرفت تا به جنگل نزدیکتر شود ولی هنوز علفزار بود مردم روستا جمع شده بودند.</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong><em><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#00d084" class="has-inline-color has-vivid-green-cyan-color">ویراز</mark></em></strong> روی حیوانی خم شده بود ، هاوین نزدیک‌تر رفت ، هنیر انجا بود تا هاوین را دید گفت : بیچاره گوساله بدشانسی آورده</p>



<p class="wp-block-paragraph">گوساله‌ای روی زمین افتاده بود که شکمش دریده شده و محتوی شکمش بیرون ریخته بود . چشمان گوساله را درآورده بودند و گلوی آن بریده شده بود. مگس ها میهمانی مفصلی برای خودشان گرفته و در حال وزوز کردن روی جنازه گوساله بودند</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong><em>ویراز</em></strong> گفت : این حیوان از مزرعه <strong><em><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#9b51e0" class="has-inline-color has-vivid-purple-color">رومین</mark></em></strong> است ؛ من خود انرا به دنیا آوردم</p>



<p class="wp-block-paragraph">رومین پیرمرد بور و قدکوتاهی بود که موقع راه رفتن میلنگید خودش میگفت که در کودکی گرگ پایش را گاز گرفته است ، </p>



<p class="wp-block-paragraph">داشت لنگان لنگان از سربالایی بالا میامد.</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت چه شده است ؟ این حیوان چه بلایی سرش آمده؟ حنیر گفت امروز صبح پیدایش کرده اند ۲ ساعت پیش معلوم نیست چه بوده</p>



<p class="wp-block-paragraph">یکی از بین جمعیت گفت : یحتمل کار گرگ ها بوده ! یکی دیگر گفت شاید هم پلنگ !</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین روی گوساله خم شد و نگاهی به ان انداخت ! و زیر لب گفت گرگ؟ گوساله؟ ( هاوین همیشه عادت داشت موقع فکر کردن با خودش حرف بزند )</p>



<p class="wp-block-paragraph">حنیر زیر چشمی نگاهی به هاوین انداخت ، هاوین گفت : گرگ نمیتواند همچین بلایی سر این جانور بیاورد شاید حیوان قوی‌تری بوده است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">گرگ یا پلنگ چه نیازی به چشمان این حیوان داشته اند. شکمش را دریده و آنرا در اینجا ول کرده اند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">رومین خودش را رساند و مردم را با دست عقب زد چهره‌اش غمگین و نگران بود و با ناراحتی گفت گوساله بیچاره‌ام حیوان بیگناه ! کدام جانوری این را به این روز انداخته است!</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#00d084" class="has-inline-color has-vivid-green-cyan-color">استاد موتس</mark></strong> که تا این لحظه نفس زنان داشت سربالایی را با کمک ایرن که دستش را گرفته بود بالا می‌آمد هنوز نرسیده طوری که بقیه بشنوند گفت : این کار <strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#cf2e2e" class="has-inline-color has-vivid-red-color">تاگروش</mark></strong> است!</p>



<p class="wp-block-paragraph">صدا همهمه ای از روی ترس بین مردم طنین انداز شد ، چشم‌ها ترسیده بود و زبان‌ها بند امده بود</p>



<p class="wp-block-paragraph">همه چند قدم از حیوان دور شدند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">یکی از اهالی روستا گفت : پیرمرد دچار توهم شده است ! هه تاگروش اصلا وجود ندارد</p>



<p class="wp-block-paragraph">یکی دیگر گفت : این داستان‌ها برای ترساندن بچه‌هاس </p>



<p class="wp-block-paragraph">این حیوان را راهزن‌ها و ارازل اوباش به این روز انداخته اند تا مردم را بترسانند!</p>



<p class="wp-block-paragraph">موتس گفت : نه ، چیزی قویتر و شیطانی تر از چنتا اراذل و اوباش این بلا را سر این حیوان انداخته‌اند. انها می‌خواستند ما را بترسانند بله ولی این یک ترس معمولی نیست ! باید هشیار شویم !</p>



<p class="wp-block-paragraph">حیوان را برگردانید ! وقتی جنازه حیوان را برگرداندند در سمت دیگر حیوان جای پنجه بسیار قدرتمندی معلوم شد که تاکنون زیر حیوان مخفی شده بود ، این پنجه برای هیچکدام از اهالی آشنا نبود دندهای حیوان مثل چوب های ریز و کوچک درهم شکسته بود .</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت من نظری دارم ! ما باید چند برجک کوچک نگهبانی بنا کنیم در چهارگوشه منطقه تا اگر اتفاقی افتاد .</p>



<p class="wp-block-paragraph">( حفظ امنیت مینار بر عهده گروهی بود به سر دستگی <strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#00d084" class="has-inline-color has-vivid-green-cyan-color">آبان</mark></strong> ، ساکن&nbsp; پایین دست روستا که پرجمعیت‌ترین قبیله ساکن مینار بودند <strong>تونو و میریزیو ، </strong>اردن ، سرافین ، دارین&nbsp; ۵ پسر آبان بودند که در کنار او عضو گروه گزمه ها بودند به همراه پسرعمو ها و بقیه فامیل گروهی ۱۵ نفری تشکیل داده بودند )</p>



<p class="wp-block-paragraph">تونو در جمع حضور داشت ، هاوین پرسید : آبان کجاست؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">تونو پاسخ داد : او برای سرکشی به روستای مادریم ( رومین ) رفته است ، تا ظهر برمیگردد</p>



<p class="wp-block-paragraph">رومین روستایی کوچک در جنوب غرب مینار است که نهایت پیاده ۳۰ دقیقه از مینار فاصله دارد .</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت چند ساعت دیگر در قهوه‌خانه&nbsp; لوبیس جمع میشویم تا تصمیم بگیریم . حالا برگردیم سر و کار زندگی خودمان</p>



<p class="wp-block-paragraph">یکی پرسید پس جنازه حيوان چه میشود؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">استاد موتس گفت : آنرا آتش بزنید چاره ای جز این نیست</p>



<p class="wp-block-paragraph">چند دقیقه بعد هیزم زیادی جمع کردند و وقتی داشتند از تپه پایین میامدند هنوز آتش روشن بود.</p>



<p class="wp-block-paragraph">در هنگام پایین امدن از تپه استاد <strong>موتس</strong> رو به هاوین گفت : بیا و به این پیرمرد در پایین امدن کمک کن</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین بازوی استاد موتس را گرفته بود و داشتند آرام تپه را پایین میامدند که استاد موتس طوری که کسی صدایش را نشوند انگار که دارد با خودش زمزمه میکند گفت : میخواستند ما را بترسانند ولی نه ترس معمولی ؛ آنها میخواهند ما این منطقه را ول کنیم ( استاد رو به هاوین برگردانده بود چشمانش برق میزد و انگار حاضر بود با جانش گفته خودش را تضمین کند سرش را تکان داد ) میخواهند مارا بیرون کنند </p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ارگنا تکه های داستان #۳</title>
		<link>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%b3.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%b3.html#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Sep 2024 15:40:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=1093</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ سپتامبر 8, 2024 کالیدرا سرزمین شرق رودخانه سفید به نام کالیدرا شناخته میشود کال : شرق و ایدرا یعنی سرزمین هاوین بوی دود رو شنید از سمت چپ تپه سر خورد و به سمت جنوب رفت و بعد شرق و نفس نفس زنان تپه را بالاتر رفت مرغ کوچکی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ سپتامبر 8, 2024</p>
<p class="wp-block-paragraph"><strong>کالیدرا</strong></p>



<p class="wp-block-paragraph">سرزمین شرق رودخانه سفید به نام کالیدرا شناخته میشود</p>



<p class="wp-block-paragraph">کال : شرق و ایدرا یعنی سرزمین</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong>هاوین</strong> بوی دود رو شنید از سمت چپ تپه سر خورد و به سمت جنوب رفت و بعد شرق و نفس نفس زنان تپه را بالاتر رفت مرغ کوچکی روی اجاق در حال سرخ شدن بود که هاوین محکم پا روی آتش گذاشت و سعی کرد آن را خاموش کند </p>



<p class="wp-block-paragraph">فریاد کشید : احمق ها دیوانه ها ! بهتر بود یک شیپور به دست میگرفتید و در آن میدمیدید که جایمان را بفهمند.</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#cf2e2e" class="has-inline-color has-vivid-red-color">کادریس</mark></strong> گفت : الان چند روز است که غذای درست و حسابی نخورده ایم چه فرقی میکند که از گرسنگی بمیریم یا دشمن ما را بکشد ؟!</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت : فکر میکنی دشمن اگر دستش به تو برسد روزی چندبار آرزوی مرگ میکنی؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">جمع کنید باید جایمان را عوض کنیم!!</p>



<p class="wp-block-paragraph">همه با غر زدن و روی اخم کرده وسایلشان را جمع کردند</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0);color:#cf2e2e" class="has-inline-color has-vivid-red-color">ونود</mark></strong> ، زخمی و بی تحرک زیر آفتاب دراز کشیده بود</p>



<p class="wp-block-paragraph">حنیر نزدیک هاوین شد و گفت: برادر وضعیت ونود چه خواهد شد؟ اصلا قرار است بکجا برویم؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین گفت: باور کن نقشه ای ندارم تا اینجای کار که فرار کرده ایم و بعدا نمیدانم چه خواهد شد! هر چه باشد باید راه جنوب را پیش بگیریم! هر چند که اصلا نمیدانم کدام شهر باید برویم شاید اصلا کل خاندان ما ازبین رفته باشند! افسوس افسوس افسوس</p>



<p class="wp-block-paragraph">هاوین سرش را تکان میداد و زیر لب افسوس میگفت</p>



<p class="wp-block-paragraph">حنیر گفت : نمیدانم این چه بلایی است که اینطور بر سرمان نازل شده</p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/fiction/argena/%d8%a7%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%b3.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا – تکه های داستان #2 اسفند ۴۰۱</title>
		<link>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-2.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-2.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2020 10:53:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اساطیر]]></category>
		<category><![CDATA[اسطوره شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=966</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ سپتامبر 5, 2026 به پادگانی در کناره ساحل غربی رودخانه رسیدند، ساعات غروب بود و افتاب غروب کرده و ماه پیدا شده بود و باد سردی از رودخانه به سمت غرب می‌وزید گروه افسار اسب ها را کشیدند و در فاصله ای از پادگان ایستادند ، پادگاه به نظر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ سپتامبر 5, 2026</p>
<p>به پادگانی در کناره ساحل غربی رودخانه رسیدند، ساعات غروب بود و افتاب غروب کرده و ماه پیدا شده بود و باد سردی از رودخانه به سمت غرب می‌وزید</p>
<p>گروه افسار اسب ها را کشیدند و در فاصله ای از پادگان ایستادند ، پادگاه به نظر متروک میرسید از برج نگهبانی نوری به چشم نمیخورد و دودی از داخل پادگان نیز دیده نمیشد</p>
<p>هاوین افسار را به دست گرفت و اسب چند قدم به پیش رفت ؛ آرنا گفت پدر صبر کن ؛ شاید این یک کمین باشد</p>
<p>هاوین گفت اگر این یکی کمین باشد من دیگر هیچ توانی نه برای مبارزه و نه حتی فرار دارم</p>
<p>حنیر گفت : و البته اسب ها ؛ اسب من که پاهایش به هم می‌پیچد.</p>
<p>برویم جلوتر ببینیم چه میشود</p>
<p>هاوین گفت : بنظرتان تعقیب کننده هایمان خسته شده اند ؟؟</p>
<p>ونود پوزخندی زد و سرش را تکان داد و گفت ،خسته ؟! بنظر من آنها تا گوشت ما را به نیش نکشند ول کن ما نخواهند بود</p>
<p>احتمالا تا چند ساعت دیگر به ما برسند این باد بوی ما را به گوش آنها میرساند.</p>
<p>هاوین گفت : میرویم داخل پادگان و سنگر میگیریم .</p>
<p>به در پادگان که نزدیک شدند دریافتند که دروازه پادگان سوخته و کج شده و از لولایش درآمده است.</p>
<p>داخل پادگان شدند و هنوز کسی آن‌ها را غافلگیر نکرده بود، از اسب ها پیاده شدند مشعلی روشن کردند و شروع به بازرسی پادگان کردند.</p>
<p>انگار غارت شده بود علوفه‌های باقی مانده آتش گرفته بود و انبار آذوقه خالی بود فقط مقداری خرمای خشک و گردو و بادام موش خورده و کرم زده در انتهای آن باقی مانده بود آیرن همه را در پارچه‌ای ریخت و آورد و در حیاط گذاشت جلوی افراد</p>
<p>افراد با چشم های بی شوق و میل هر کدام چند خرما و گردو برداشتند</p>
<p>در سمت دیگر پادگان یک اسکله وجود داشت هاوین به سمت اسکله رفت ؛ حنیر از پشت نزدیک شد</p>
<p>هاوین گفت : قایقی نیست ، حنیر گفت : فکرش را میکردم</p>
<p>اما یک قایق بزرگ در ساحل شنی افتاده بود</p>
<p>هاوین گفت احتمالا سوراخ بوده ولش کرده اند ، برگشت که برود</p>
<p>ارنا و ایرن به سمت قایق رفتند؛ و ناگهان ارنا فریاد زد :نگاه کنید قایق سالم است</p>
<p>حنیر گفت :قایق سالم است؟ لابد چون سنگین بوده به گل نشسته و بقیه ولش کرده اند</p>
<p>هاوین گفت خوب است شاید به دردی خورد</p>
<p>گروه دور هم جمع شدند در حیاط نشسته بودند و به داخل ساختمان نمی‌رفتند چون می‌ترسیدند کسی آنها را غافلگیر کند .</p>
<p>یکی گفت حالا چکار کنیم؟ کجا برویم ؟ هاوین گفت به جنوب میرویم ، اسب‌ها امشب را استراحت کنند فردا به سمت جنوب راه می‌افتیم</p>
<p>ونود همانطور که در گوشه حیاط نشسته بود به درب زیرزمین پادگان که بسته شده بود و زنجیری به در آن آویخته شده بود چشم دوخته بود</p>
<p>درب با زنجیر قفل نشده بود بلکه زنجیر فقط به آن آویخته بودند</p>
<p>ونود بلند شد و به سمت در رفت ، هاوین گفت کجا؟</p>
<p>ونود گفت : زیر زمین ! میخواهم بدانم در زیرزمین چخبر است؟؟</p>
<p>هاوین گفت هر خبری باشد بهتر است به آن نزدیک نشویم</p>
<p>ونود گفت شاید چیز به درد بخوری آنجا باشد !</p>
<p>هاوین گفت : مطمئن باش اگر چیز با ارزشی بوده تا الان برده اند</p>
<p>ونود گفت شاید طلا و جواهراتی هنوز آنجا باشد</p>
<p>با این حرف بقیه هم دست به شمشیر شدند تا بدانند چه چیزی در زیرزمین است!</p>
<p>هاوین گفت طلا و جواهرات به درد ما نمیخورد نباید بارمان را سنگین کنیم</p>
<p>افراد مشعل به دست به سمت زیرزمین رفتند و در آن با صدایی باز شد</p>
<p>هاوین و آرنا و آیرن در حیاط ایستادند و جلوتر نرفتند</p>
<p>چند دقیقه نگذشته بود که اول صدای نعره بلندی شنیده شد و بعد صدای جلنگ جلنگ زنجیر و بعد افراد با فریاد از زیر زمین خارج شدند</p>
<p>تازلن یکی از افراد بود که فریاد زد : دیو</p>
<p>و بعد درب دو لایه و سنگین زیرزمین بود که به داخل حیاط پرت شد .</p>
<p>دیوی سفید و بسیار بزرگ و شاخدار که قدش به اندازه ۳ قدم بود در یک دستش چماق بزرگ و در دست دیگرش هم زنجیری بود که بالای سرش می‌چرخاند و به جلو میآمد</p>
<p>حنیر شمشیر کشید و به سمت دیو هجوم برد دیو چماقش را با قدرت پایین آورد ولی هنیر جای خالی داد و از پشت دیو درآمد و شمشیری به پشت زانوی دیو زد ولی انگار که به سنگ شمشیر بزنند اثری در دیو نکرد</p>
<p>هاوین فریاد زد شیشه عمرش ! این دیو شیشه عمر دارد</p>
<p>دیو فریاد میزد و میچرخید و سعی می‌کرد افراد را شکار کند.</p>
<p>آریا و آیرن هر کدام دویدند سمت دفتر پادگان تا بتوانند شیشه را پیدا کنند اما در دفتر نبود</p>
<p>هاوین فریاد زد : برج ! داخل برج !</p>
<p>اما دیو درست در ورودی برج را گرفته بود و اجازه نمیداد کسی نزدیک شود</p>
<p>حنیر فریاد زد : هاوین ! آکان را کشت</p>
<p>آکان موقع فرار در زیرزمین قربانی دیو شده بود</p>
<p>دیو زنجیرش را چرخوانده و برگردن اکان زده بود و گردن آن بیچاره را خورد کرده بود</p>
<p>آرنا از پنجره دفتر پایین را نگاه کرد و راه دیگری از روی دیوار به سمت برج بود آیرن را صدا زد</p>
<p>باید از پشت بام پادگان به دیوار شرقی پادگان میپریدند و بعد خودشان را از روی دیوار به سمت برج می‌رساندند</p>
<p>هاوین سعی کرد حواس دیو را با پرت کردن مشعلی پرت کند و دیو را به سمت دیگری بکشاند</p>
<p>آیرن به نزدیکی برج رسید و با پرشی به سمت پنجره خودش را به لبه پنجره رساند و از آن بالا رفت</p>
<p>در اتاق اول چیزی نبود ولی بالای سقف سوراخی بود که به اتاقک بالاتر میرفت</p>
<p>آیرن تقلا کرد ولی دستش نرسید و آرنا را صدا کرد آرنا به سمت پنجره پرید ولی دستش نرسید و کم مانده بود که به پایین حیاط و زیر پای دیو سقوط کند</p>
<p>اما آیرن دست او را گرفت و به سمت داخل کشاندند</p>
<p>آرنا از روی شانه های ایرن بالا رفت و دریچه را فشار داد ، اما دریچه باز نشد</p>
<p>آرنا گفت انگار چیزی روی دین دریچه گذاشته اند</p>
<p>آرنا دوباره با نهایت زورش محکم تر فشار داد و اینبار دریچه مقداری باز شد</p>
<p>با فشار سوم صندوق از انجا کنار رفت و آرنا خودش را بالا کشید و داخل شد در اتاق یک صندوق بزرگ بود که داخلش پر از اسلحه و کلاه خود بود</p>
<p>و یک صندوق کوچک در گوشه اتاق که درش هم قفل شده بود آوین خنجرش را به‌ قفل انداخت تا آنرا باز کند ولی نشد</p>
<p>آرنا محکم با شمشیرش روی قفل کوبید و از قفل صدای زمزمه‌ای بلند شد</p>
<p>معلوم شد سحری روی آن گذاشته بودند آرنا فریاد زد : این صندوقچه سحر شده</p>
<p>آیرن گفت خب یک وردی بخوان ؛ یادت هست بابا <u><em><strong>آرتل</strong></em></u> چیزی بهت یاد داده بود ؟!</p>
<p>آرنا سعی کرد وردهایی که استاد پیر به آنها یاد داده بود را بخاطر بیاورد</p>
<p>و ناگهان چیزی به ذهنش رسید و زیر لب آورد</p>
<p>مجددا صدایی ضعیف از قفل به گوش رسید و قفل باز شد</p>
<p>داخل آن یک شیشه بیرنگ بود که داخلش مایعی آبی رنگ بود که از خودش نور میداد</p>
<p>دیو نگاهی به پنجره بالایی برج که نور آبی رنگی آنرا روشن کرده بود انداخت و نعره ای کشید آرنا از پنجره پایین را نگاه کرد و شیشه را پایین انداخت</p>
<p>شیش به زمین خورد و مایع آن روی زمین جاری شد</p>
<p>نور چشمان دیو خاموش شد و دیو سرگردان خودش را به در و دیوار کوبید و از دروازه پادگان بیرون رفت و فرار کرد اما چند قدم دورتر نرفته بود که افتاد و پیکر بیجانش زیر نور ماه به رنگ آبی کمرنگ نمایان بود.</p>
<p>همه از فرو خستگی به زمین افتاده بودند و کسی نای حرکت نداشت</p>
<p>هاوین نفس زنان گفت : راحت شدی ونود ؟! آکان را به کشتن دادی راحت شدی ؟</p>
<p>ونود روی زمین دراز کشیده بود و نای حرف زدن نداشت ؛ اشک از چشمانش جاری شده بود ، صورت را برگرداند</p>
<p>برف شروع به باریدن کرده بود و باد سردی از جانب رودخانه می‌آمد</p>
<p>تازلن گفت : از لحظه ای که آمدیم مدام صدایی شبیه خرناس در گوشم می‌پیچید ! لعنت به آن</p>
<p>حنیر به سمت دیو حرکت کرد</p>
<p>هاوین گفت کجا؟</p>
<p>حنیر گفت میخواهم دندانش را بکنم ، شنیده ام دندان دیو دلو جرأت را بیشتر میکند</p>
<p>هاوین شمشیرش را مانع کرد و گفت : به منتاریل قسم به <strong><em>فادا و هپیتین</em></strong> قسم که اگر کسی از این به بعد بخواهد سر خود کاری کند گردن او را میزنم و خودم میروم پی سرنوشت خودم</p>
<p>هاوین و حنیر روی سکوی پادگان همگی شمشیر به دست زیر بارش برف نشسته بودند؛ برف سبک و به آرامی میبارید.</p>
<p>کسی از جایش تکان نمیخورد ؛ آیرن و ارنا در همان برجک دیدبانی نشسته بودند. و در حال چرت زدن بودند.</p>
<p>آرنا میخواست در مورد مادر و مادربزرگ آیرن به او دلداری بدهد اما نمیدانست که از کجا شروع کند.</p>
<p>بقیه داخل سربازخانه خوابیده بودند ؛ آتش روشن نکرده بودند تا کسی متوجه حضور آنها نشود.</p>
<p>دمای هوا در حال پایین آمدن بود و آب در حال یخ زدن</p>
<p>هاوین به داخل پادگان رفت و با چند تکه پتوی کهنه برگشت و سپس در کنار برج دیدبانی ایستاد و آرنا دا صدا کرد و پتو ها را به سمت او پرت کرد</p>
<p>هاوین گفت : اگر خواستید میتوانید بخوابید ولی هوشیار باشید خطر رفع نشده است.</p>
<p>چند ساعتی گذشته بود و حدودا یک ساعت به طلوع افتاب باقی مانده بود هاوین دست روی شمشیرش گذاشته و خوابیده بود اما در خواب کابوس میدید، در خواب در حال فرار از دست دشمنی نادیده بود دنیا تاریک و تاریکتر میشد و ابر و مه اطرافش را احاطه کرده بودند از هر کسی کمک میخواست اما صدایش شنیده نمیشد و شاید اصلا نمیتوانست فریاد بزند که ناگهان نیزه ای به سمتش پرت شد.</p>
<p>هاوین از خواب پرید و برفی که روی شانه‌هایش باریده بود ریخت.</p>
<p>حنیر هم از خواب پرید.</p>
<p>از غرب صدای هیاهوی حیوانات برخواسته بود ؛ هاوین گفت : آرامش شب بهم ریخته است<br />
<span style="font-size: 12pt;"><br />
از ان سوی رودخانه تیرها بیهدف به سمت هاوین و افرادش رها میشد ، پناهی جز چند سپر چاک خورده نداشتند ، هاوین فریاد زد مواظب باشید رفقا ؛</span></p>
<p>تیرها پی در پی می‌آمد یک نفر از قایق هاوین ۲ تیر به سینه‌اش اصابت کرد و در آب افتاد</p>
<p>همه به هاوین نگاه کردند هاوین گفت ولش کنید نمیتوانیم نجاتش دهیم پارو بزنید تا خودمان را به ساحل برسانیم</p>
<p>یک نفر دیگر و باز یکی دیگر از افراد تیر خوردند و به داخل رودخانه سقوط کردند، جریان آب مقداری شدیدتر شده بود و جنازه ها را سریع با خودش به پایین دست برد</p>
<p>تیری به بازوی ونود یکی از افراد اصابت کرد و آن شخص تکانی خورد و به رودخانه افتاد ؛ اب رودخانه یخ زده و بسیار سرد بود<br />
هاوین به دنبال ونود به آب پرید ، جریان آب ونود را به‌سرعت به جلو میبرد<br />
هاوین با شنا کردن تونست دستش را به یقه پیراهن ونود برساند و با دست چپش اول تخته سنگ و سپس شاخه ای خشکیده را گرفت و به زحمت خودش را به ساحل رساند<br />
قایق افراد در اثر تکانهای شدید چپه شد و همه در آب افتادند<br />
در همان حال قایق را سپر تیرها کرده و بعد از چند دقیقه تقلا خودشان را به ساحل و بعد به داخل جنگل کشاندند<br />
زمانی برای نشستن نبود سریع دور هم جمع شدند و به داخل جنگل فرار کردند<br />
هوا گرگ و میش و در آستانه تاریکی بود<br />
ماه چند روز تا قرص کامل وقت داشت<br />
بعد از چند ساعت دویدن به محوطه ای در شیب ملایم رو به غرب همه جز هاوین بر زمین افتادند<br />
ونود روی شانه یگی دیگر از رفقا بود<br />
حنیر در حالی که روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد بریده بریده گفت هاوین ، صبرکن ، جانم دارد در میآید<br />
نمیتوانم بیش از این حرکت کنم هیچ کس نمی‌تواند<br />
هاوین دس</p>
<p>آیرن نخوابیده بود . بعد از چندبار تکان خوردن بلند شد و روبروی هاوین نشست، حرفی نمی زد<br />
بغض گلویش را گرفته بود و سنگین نفس میکشید<br />
هاوین چیزی نگفت.<br />
آیرن گفت : همه شان رفتند مادر و مادر بزرگم ، دیگر هیچ کسی دنیا ندارم<br />
هاوین گفت : فرزندم دنیا همینقدر بیرحم است و شاید بیشتر<br />
همیشه چیزهایی که خیلی دوست داریم را از ما میگیرد ، چه میشود کرد جز اینکه تا زنده هستیم این مسیر را ادامه دهیم<br />
آیرن گفت : خیلی زود بود برای از دست دادن همه خانواده‌ام دلم برای آنها تنگ شده است ، میخواهیم بمیرم و پیش آنها بروم<br />
هاوین گفت : این حرفها را نباید بزنی ؛ زندگی هدیه بسیار ارزشمندی ست که نصیب تو شده است ، زندگانی مثل آب رودخانه است نمیتوانی آن را میان دستانت بگیری ؛ ولی سعی کن تا جایی که میتوانی از آن بنوشی<br />
قایقی بسازی و سوار بر آن به سوی دنیای ناشناخته سفر کنی<br />
آیرن غم الود سرش را روی زانوانش گذاشته بود و با چوب زمین را خراش میداد : میخواهم بروم جایی و کسی را پیدا کنم که بتواند مرده ها را زنده کند<br />
هاوین گفت : فرزندم بازی با تقدیر خطرناکترین چیز ممکن ایت یادت باشد که اب رودخانه اگر از مسیرش منحرف شود میتواند تبدیل به سیلی شود و &#8230;<br />
هاوین حرفش را نیمه تمام رها کرد و نیم خیز شد شمشیرش را در دستش فشرد فریاد زد ایرن سرت را بدزد<br />
در همین حین گرگی بسیار درشت از بالای آیرن پرید ولی هاوین با شمشیر به دهن گرگ کوبید و گرگ خودش را پس کشید<br />
از چند لحظه پیش متوجه بوی عرق گرگها و چشمان درشت آنها که خیره به افراد مینگریستند شده بود<br />
افراد سراسیمه از خواب بیدار شدند و حلقه درست کردند<br />
گرگ ها کاملا آنها را محاصره کرده بودند<br />
گرگهای بیشه <span style="color: #ff0000;"><em><strong>لورِخین</strong></em> </span>بیشه ای در جنگل ناشناخته که بزرگی آنها نزدیک به یک ارابه ۲ چرخه میشد<br />
وصفشان را در کتاب ها شنیده بودند</p>
<p>گرگ هایی که <span style="color: #ff0000;"><em><strong>تنامار مقدس</strong></em> </span>را دریده بودند اکنون در پیش روی آنها قرار داشتند</p>
<p>در سالهای بسیار دور شاید 1000 سال گذشته 12 نفر از اقوام مختلف گرد هم آمدند و قسم برادری خوردند تا شخصی را که یک اژدها سوار بود و کل ارگنا را زیر ظلم و سلطه کشیده بود بکشند ، در آن سال ها یک شخص ظالم که ا زاول ظالم نبوده ( نیاز هستش براش اسمی انتخاب کنیم ) به سمت جنوب میره و اولین اژدها رو رام میکنه ، بعد به شمال میاد و همه جا رو تحت سلطه میگیره<br />
12 نفر از اقوام مختلف آرگنا دور هم جمع میشن تا اون رو شکست بدن<br />
2 نفر از اون ها سیلان بودن<br />
هانتور و ترانتو که لقب ترانتو تنامار بوده و بعد از اون واقعه ازش به عنوان تنامار مقدس یاد میشده ، او آهنگری از طبقه غیر اشرافی و یک آدم ساده بوده که در کنار هانتور پسر کوچک پادشاه سیلان ها برای این ماموریت اعزام میشه</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هاوین گفت : شمشیرهایتان را محکم در دست بگیرید که جای فرار نیست<br />
افراد منتظر حرکت گرگها و گرگ ها منتظر اشتباه افراد بودند<br />
اما ناگهان از پس پشت ونود گرگی پاشنه پایش را گرفت و او را به زمین زد و خواست به تاریکی بکشاند<br />
افراد گیج و مبهوت و خشکشان زده بود که ناگهان آرنا پرید و دستان ونود را گرفت<br />
هاوین شمشیرش را به سمت گرگ پرتاب کرد<br />
گرگ پای ونود را رها کرد<br />
گرگ دیگری کا هاوین را بی سلاح دید به سمت هاوین پرید<br />
هاوین سپرش را حایل کرد ولی دندان های قدرتمند گرگ در یک حرکت سپر تا در هم شکست<br />
آیرن سنگی از زمین برداشت و به سر گرگ کوبید ولی انگار سنگ را به سنگ بکوبند ، سنگ در دست آیرن چند تکه شد و مانند کاهگل خورد شد<br />
گرگ تنه ای به آیرن زد و آیرن به کناری پرتاب شد<br />
گرگ دوباره آماده پرش شد گلوی هاوین را نشانه گرفت و سپس پرشی به سمت هاوین کرد<br />
هاوین خنجر کوچک خود را در لحظه‌تی بیرون کشید و به گلوی گرگ فرو کرد<br />
صدای ناله ضعیفی به پا خواست و گرگ به زمان افتاد و خونش روی دستان هاوین چکید<br />
گرگ های دیگر دمشان را روی کولشان گذاشتند و فرار کردند</p>
<p>برای چند دقیقه همه آنها در سکوت به جسد گرگ خیره شده بودند</p>
<p>انگار کسی تمایلی برای حرف زدن نداشت</p>
<p>حنیر با پایش به گرگ لگدی زد اما گرگ از بس سنگین بود تکانی نخورد</p>
<p>گفت لعنتیها</p>
<p>هاوین گفت بیچاره ونود مثل اینکه هر تکه از بدنش را باید جایی از دست بدهد ، معلوم نیست چرا جانوران از جان اون چه میخواهند ، <strong><em>ونود</em></strong> با لحنی ضعیف گفت حالم خوبست نگران من نباشید</p>
<p>هاوین گفت ولی من نگران هستم ببخش رفیق که نمیتوانیم اتش روشن کنیم چاره ای نداریم</p>
<p>حنیر گفت : دوباره برمیگردند ، با این بوی خون حتما جایمان دوباره لو میرود</p>
<p>هاوین گفت :و احتمالا با گرگهای بیشتری ، مهم نیست یعنی چرا مهم است و من تلاش میکنم جانمان را حفظ کنیم ولی چاره ای نداریم جز اینکه جایی پنهان شویم</p>
<p>بنظر میرسد جایمان را به همه موجودات زنده ساکن این اطراف اطلاع داده ایم</p>
<p>حنیر گفت چه کنیم؟<br />
هاوین گفت جایمان را عوض کنیم ؟<br />
حنیر گفت : برای شامه گرگها چه فرقی میکند<br />
هاوین گفت : شاید دشمن بعدی از گرگها خطرناکتر باشد<br />
حنیر گفت بهتر است آتش روشن کنیم لااقل چشمان خودمان ببیند چه چیزی میخواهد ما را برای شامش بخورد<br />
هاوین گفت : اینطور که معلوم است حضورمان را به تمام موجودات این ناحیه اعلام کرده ایم<br />
خب بلند شوید رفقا باید برویم جای بهتری پیدا کنیم</p>
<p>بسخنی خودشان را جابجا کردند ، برف شروع به باریدن کرده بود و قدم ها به سختی برداشته میشد ، برف راه رفتن را کند کرده بود کمی به سمت جنوب راه رفتند و ناخواسته به سمت شرق متمایل شدند شیب تپه ای را بالا رفته بودند و حالا تپه پهناور داست به سمت شرق سر میخورد کمی جلوتر صخره ای بزرگ به سمت جلو خم شده بود و پناهگاهی را تقریبا بوجود اورده بود که به بخشی از آن برف نمیبارید ، ناخواسته به سمت صخره کشیده شدند</p>
<p>هاوین گفت صبر کنید ، کمتر پیش می آید که پناهگاهی بدون صاحب رها شده باشد ،</p>
<p>حنیر گفت دعا میکنم همینطور باشد چون من از همین الان دیگر پاهایم را حس نمیکنم ، در پناه صخره پناه گرفته بودنددو طرف صخره چند شاخه سبز خم شده بودند ، که باعث میشد انجا شبیه ایوانی محصور از طرفین باشد ، هاوین شاخه ها را برانداز کرد تا ببیند ایا این شاخه ها بریده شده اند یا خیر که شاخه ها سالم بود</p>
<p>ارتفاع صخره ها کم بود و فقط میشد نشست ، لااقل برف در ان جا اذیتبشان نمیکرد ، برف را از سر و شانه هایشان تکاندند ، و همانجا کنار هم کز کرده بودند و خودشان را در شنل هایشان پیچیده بودند ، هاوین از گروه جدا شد و در بین مه و برف گم شد اما چند دقیقه بعد با چند شاخه خشک برگشت و انها را طوری مایل قرار داد که آنها را کامل محصور کند ، شاخه ها را مایل از بالای صخره گذاشته بود و آنها الان تقریبا پشت شاخ و برگ ها پنهان بودند ، پاهایشان را دراز کردند &#8230;</p>
<p>دماغ هایشان از سرما یخ زده بود و صدای سرفه ها قطع نمیشد ،</p>
<p>آرنا گفت : آتش ؟</p>
<p>هاوین گفت : نه بنظرم ایده خطرناکی است ، تا طلوع چیزی نمانده ، شما بخوابید من نگهبانی میدهم</p>
<p>اما انسان وقتی زمانی آسودگی جسمی پیدا میکند تشویش فکری به سراغش می آید ، هر کدام چشم هایشان را به گوشه ای دوخته و در ذهنشان افکار مانند دریای خروشان که به صخره ای برسد محکم موج ها را به صخره میکوبید ، در این فکر بودند که قرار است چه اتفاقی بیافتد ، آیا خانواده شان زنده هستند ؟ ایا کسی انتظار آنها را میکشد ؟ ایا آنها هم فکر میکنند که کس دیگری زنده نمانده است ؟</p>
<p>آفتاب طلوع کرده بود و از شکاف شاخه ها روی صورت ها می افتاد ، صخره پشت به جنوب و رو به شمال بود ، صدای پرندگان آوازخوان به گوش میرسید<br />
هاوین به ونود نگاه کرد صورتش مثل ابر سفید بود ، هاوین یک لحظه فکر کرد نکند که شاید شب از سرما جان باخته باشد<br />
هاوین مشتی به بازوی ونود زد ولی صدای آخ ضعیفی از ونود برخواست<br />
هاوین گفت : فکر کردم مرده ای ، ونود چشمانش را نیمه باز کرد و گفت ، هنوز وقتش نرسیده است</p>
<p>از پناهگاه بیرون آمدند <em>جویبار </em>باریک کوچکی از جلوی پناهگاه آنها رد میشد که دیشب متوجه آن نشده بودند و شاید هم آب نداشت ولی الان آب کمی در آن جریان داشت که احتمالا بخاطر آب شدن برفها بود ؛ همه به جویبار خیره شده بودند که حنیر دهان باز کرد که : بنظرات آب خوردنی است ؟ هاوین گفت : معلوم نیست ! جانوری هم این دور و اطراف نیست که از این آب بخورد و ما مطمئن شویم که آب خوردنی است یا نه که ناگهان گنجشک کوچکی در بالادست کنار جوی نشست اول خوب افراد را برانداز کرد و وقتی مطمئن شد کاری با او ندارند تن و بدنش را در آب شست و سپس مقداری از آن نوشید و پرواز کرد و رفت ، افراد که از سالم بودن آب مطمئن شده بودند مقداری از آن نوشیدند و زیر آفتاب نشستند ، آرنا گفت : پدرجان حالا باید چکار کنیم ؟ کجا برویم ؟<br />
و این سوال مهم دوباره قیافه هاوین را در هم فرو برد ، انگار دلش نمیخواست هیچوقت این سوال را از او بپرسند تا مجبور شود به آن پاسخ دهد ، جیبهایش را گشت انگار که دنبال چیز مهمی میگشت ، و ناگهان گفت آها پیدایش کردم ، یک چپق جیبی کوچک را از توبره اش در اورد و گفت به حق النتار که نشکسته است چپق را در دستانش گرفت و کمی آن را برانداز کرد و گفت ، اول از همه باید چیزی بخوریم و بعد باید ببینم چیکار میتوانیم بکنیم ، غرب امن نیست و شرق نامعلوم است من نظرم این است که به سوی جنوب برویم هم امن تر است و هم اینکه پادشاهی در جنوب مستقر است که میتوانیم به آن پناه ببریم<br />
هر چند که کمربندی از کوهها در جنوب همچون خنجر و نیزه راه را مسدود کرده بود<br />
حنیر گفت منظورت این است که پیاده برویم یا مثلا از رودخانه سفید ؟<br />
هاوین گفت قایق لازم داریم ! راستی قایق کجاست ؟<br />
حنیر گفت ولش کردیم فکر میکنم آب آن را برده باشد ، شاید بتوانیم آنرا در ساحل پیدا کنیم !<br />
هاوین گفت ، آفتابی شدن در کنار ساحل خطرناک است بنظرم آنها در خط ساحلی مشغول نگهبانی باشند</p>
<p>هاوین خواسته یا ناخواسته به عنوان رهبر این گروه شکست خورده انتخاب شده بود و اعضا همگی چشم به دهان او دوخته بودند تا او برایشان راه انتخاب کند ،</p>
<p>هاوین گفت : فعلا بفکر غذا باشید ، آیرن و آرنا بگردید دنبال میوه های خوراکی ولی زیاد دور نشوید و خودش هم بلند شد و از سمت دیگر پایین امد تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند ، بچه ها از غرب تپه پایین امده و سپس به جنوب و شرق رفته و درواقع صخره را دور زدند ، هاوین هم از سمت شمال رفت و در بین شاخه ها گم شد ، ساعتی از این قضیه گذشته بود ، که هاوین احساس کرد زیاد از حد به سمت شرق چرخیده است ، بوته هایی از تمشک و گلابی کوهی را پیدا کرده و از انها چیده و توبره‌اش را پر کرده بود در ذهنش بوی خاصی را احساس میکرد که ورای بوهایی بود که تا الان شنیده بود ، بویی فراتر از طبیعت انگار که از بهشت ساطع میشد ، به زحمت میتوانست آنرا تشخیص دهد ، احساس سرخوشی به او دست داده بود و انگار داشت از زمین کنده میشد همینطور که با دماغش نفس میگرفت را بو را احساس کند ، بوی آشنا ولی عجیبی را حس کرد ، بوی دود ، هراسان شد و دور و اطرافش را نگاه کرد که ناگهان متوجه شد در تپه‌ای که اطراق کرده بودند دودی نازک به هوا بلند شده است ؛ اگر شامه او میتوانست از این فاصله متوجه دود شود پس بقیه جانوران حاضر در آن جنگل هم میتوانستند آن بو را بشنوند ، سریع به سمت تپه به راه افتاد</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-2.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا &#8211; تکه های داستان</title>
		<link>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 May 2020 13:46:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=960</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 18, 2023 این بخش از نوشته ها به صورت تکه تکه هستند و هنوز به همدیگر وصل نشده اند ولی در خط اصلی داستان هستند &#160; چند دقیقه از طلوع افتاب گذشته بود اردوی سربازان بر روی تپه مشرف به شرق بی سروصدا و سوت و کور بود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 18, 2023</p>
<p>این بخش از نوشته ها به صورت تکه تکه هستند و هنوز به همدیگر وصل نشده اند ولی در خط اصلی داستان هستند</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چند دقیقه از طلوع افتاب گذشته بود<br />
اردوی سربازان بر روی تپه مشرف به شرق بی سروصدا و سوت و کور بود<br />
دو سرباز رو به سمت شرق در حال نگهانی بودند<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em> و <em><strong>لوم</strong> </em>در جلوی چادرها نشسته و دستانشان را بهم گره زده و روی زانوانشان گذاشته بودند و در همان حال ساکت به آتش در حال خاموشی خیره<br />
شده بودند<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em> گفت بنظرت خانواده مان در چه حالی هستند ؟<br />
ایا همسرانمان و یا فرزندانمان بفکر ما هستند ؟<br />
<em><strong>لوم</strong> </em> گفت چه فرقی میکند ؟ اگر بفکرمان باشند یا نباشند عمرمان درازتر میشود ؟<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em> گفت : همیشه دم از ناامیدی میزنی ؟ پس به چه امیدی زنده هستی ؟ من که فقط بفکر دختر کوچکم هستم که الان در جنوب منتظر من است !<br />
خانه هایمان را یادت هست ؟<br />
<em><strong>لوم</strong> </em> گفت : بله<br />
در دشت همیشه سبز *<strong>باپاتی</strong> * انجا که علفهایش همیشه بلند و سبز است<br />
خورشیدش خساستی در تابیدن ندارد اسبهایش قدرتمند و سریعند و چشمه هایش همیشه جوشان<br />
انگاه خاطره دور و دراز و غیر قابل لمسی ست که در برابر چشمانم است ( و انگار که بخواهد چیزی را لمس کند دستش را جلو برد و ناگهان دریافت که این چیزی نیست جز یک خاطره و بخودش آمد و لبخندش محو شد )<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em> گفت<br />
نگران نباش رفیق به زودی با شکست دشمن به آنجا برخواهیم گشت !<br />
ناگهان سربازی که در حال نگه بانی بود <em><strong>زسبوس</strong> </em> را صدا زد : قربان در غرب در زیر سیاهی حرکتی میبینم<br />
چیزی به سرعت در حال نزدیک شدن است<br />
غرب هنوز در آغوش نور و تاریکی خوابیده بود و ابرهای سرخ هنگام طلوع داشتند پدیدار میشدند</p>
<p>سرباز دیگری که پشت سرشان روی برجک نگهبانی نشسته بود دستش را روی چشمانش سایه بان کرده و با ناراحتی و سوئ زن به غرب مینگرسیت<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em> به سرباز روی برجک نگاهی کرد<br />
سرباز سرش را دوبار به بالا و پایین تکان داد</p>
<p><em><strong>زسبوس</strong> </em> چشمانش را بهم فشرد تا دقیقتر ببیند<br />
سپس به سمت افرادش برگشت : رفقا مهمانانمان رسیدند ، سربازها را صدا بزنید<br />
<em><strong>لوم</strong> </em> به کنار <em><strong>زسبوس</strong> </em> آمد و گفت<br />
احتمالا تا ساعاتی دیگر به اینجا خواهند رسید<br />
تعدادشان خیل زیادست صدها نفر<br />
با علامت <em><strong>زسبوس</strong> </em> سرباز برجک زنگ برجک را به صدا درآورد<br />
با صدای زنگ افراد داخل روستا جمع شده و در دو صف پشت سرهم از تپه بالا میآمدند<br />
سربازان نیز اماده و در صفی دقیق روبروی چادر آماده باش استاده بودند<br />
زره هاشان چوبی و شمشیرهاشان تک لبه بود ، شنلهای آبی تیره رنگ داشتند و بر سرشان کلاهخود برنجی رنگ و رو رفته‌ای بود</p>
<p style="text-align: center;">                              &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</p>
<p><em><strong>زسبوس</strong> </em>از میان دشمن با ضربات پی در پی شمشیر گریخت و خود را به سمت دیگر پل رساند . در پی او <em><strong>لوم</strong> </em>نیز می آمد<br />
<em><strong>زسبوس</strong> </em>به اطرافش نگرسیت ، سربازی یا هر فردی که قادر به جنگ باشد را ایستاده نیافت چنان که گویی از اول نیز نزیسته اند در میان هیایوی دشمن سکوت مطلقی اطرافش را فرا گرفته بود<br />
<em><strong>لوم</strong> </em>لبخند تلخی زد و گفت : هان رفیق منتظر معجزه <em><strong>النتار</strong> </em>هستی ؟<br />
<strong>زسبوس</strong> که بخاطر سردی هوا اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت نه برادر ، منتظر کمک از همنوعان خودمان هستم<br />
<em><strong>لوم</strong> </em>گفت : کمکی نخواهد رسید</p>
<p>فقط ما هستیم و این اسب های خسته مان ، چاره ای نیست . فکر نمیکردم فقط این مدت کم را در این جهان باشم اما حال تقدیر مرا با سرنوشتم تنها گذاشته است<br />
بیا کار را تمام کنیم شاید اسمی از ما در تاریخ ماندگار شد<br />
آنگاه <em><strong>زسبوس</strong> </em>برای آخرین بار نگاهی ناامیدانه به شرق انداخت و شمشیر خون آلود خود را بلند کرد و به میان جمعیت دشمن تاخت و <em><strong>لوم</strong> </em>نیز پشت سرش بود و بعد از آن بود که اسم آنها در تاریخ جاودانه شد و یادهاشان در اذهان باقی ماند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آفتاب به میانه آسمان رسیده بود که هیچ مدافعی برای شهر باقی نماند<br />
جز <em><strong>آیرن</strong> </em>و <em><strong>آرنا</strong> </em>که در بالای سقف آسیاب پنهان شده و در حال نگاه کردن بودند<br />
اکنون دشمن از پل رد شده و به منطقه مسکونی رسیده بود<br />
اربابشان دستور داد اگر کسی را زنده گذارند و یا خانه ای آباد باقی مانده باشد مجازات آنها اعدام خواهد بود.</p>
<p>دشمن با ولع سیری ناپذیری در صدد تخریب و کشتار برآمد<br />
گروهی از مردم ‌که همسر و فرزندانشان در جستجوی کمک رفته بودند هنوز در روستا حضور داشته بودند به امید اینکه شوهران و برادرانشان سوار بر اسب با لشگری وسیع از راه برسند اما هنوز کمکی نرسیده بود<br />
گروهی دیگر از مردم روستا ناامیدانه به سمت <em><strong>جنگل اسرار</strong> </em>فرار کرده بودند اما در آنجا طعمه و شکار دیوان و جانوران خبیث شده و دیگر چشمانشان آسمان را ندید و تاریخ آنها را فراموش کرد و کسی آنها را زنده ندید<br />
اما هنوز گروهی از مردم روستا زنده بودند<br />
پرچم های دشمن که از سربالایی به سمت خانه ها در حال حرکت بود نمایان شد کودکان زجه میزدند و زنان مویه کنان در جستجوی راه فراری بودند<br />
<em><strong>آیرن</strong> </em> به <em><strong>آرنا</strong> </em> گفت بیا باید به سمت خانه برویم ؛ باید خانواده مان را نجات دهیم و سراسیمه از سقف آسیاب بادی به روی پشته ای از کاه پریدند و پا برهنه به سوی خانه شان دویدند<br />
<strong>اما ناگهان </strong>از شرق صدای شیپوری برخواست و هر کسی که در این محشر فرصت نگاه به شرق را داشت گروهی از شمشیرزنان را دید که از تپه های شرق به سمت پایین سرازیر شدند<br />
در میانشان <strong><em>هاوین </em></strong>و <em><strong>هنیر</strong> </em>بودند و گروهی از مردان عشایر شرقی<br />
از وحشت خانواده شان چنان بر اسب ها میتاختند که انگار بر سیلی که از کوهستان سرازیر است سوار شده اند</p>
<p>دشمن برای لحظه ای در میانه روستا غافلگیر شده بود ولی از اثر ترس بر چهره هاشان خبری نبود<br />
جنگ دوباره شروع شد و صدای چکاچک شمشیرها به گوش میرسید<br />
اما پیشقراولان دشمن بی توجه به انچه در پشت میگذشت یه غارت ادامه می‌دادند<br />
برخی از خانواده ها خودشان را از تپه های بالا به پایین انداختند و پابرهنه به هر سمتی که میشد فرار کردند.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</strong></span></p>
<p>موج مردان در شمال شرق میانه لشگر را شکافت و فشار اسب ها گروهی را به درو رودخانه خشمگین هل داد ، جنازه روی هم داخل<br />
رودخانه تل انبار شده بود و جلوی اب را سد کرده بود<br />
هاوین فریاد زد پل !!! به سمت پل بروید ، پل شمال دهکده را به جنوب وصل میکرد ، چهار نفر میتوانستند کنار هم از روی پل عبور کنند ، جنوب پل سراشیب محله ای اغاز میشد که انتهایش خانه ایرن و اردا بود ، از همین الان نیز گروهی از پل پایین دست عبور کرده و در حال بالا امدن بودند ، گروه به سمت پل تاخت ؛ فشار افراد به حدی بود که امکان پیشروی روی اسب نبود ، افراد دو گروه شدند عده ای به سمت جنوب تاختند و عده ای روی پل درگیر شدند ؛ خون از دیرک های پل به رودخانه میریخت و شمشیرها خون میطلبیدند ، غرش <em><span style="color: #ff0000;"><strong>اگتال ها</strong> </span></em>کر کننده بود گویی پلنگی در تنگنا گیر کرده باشد نعره میزدند و اربابشان را صدا میکردند ؛ در آن بهم تنیدگی هاوین به زحمت راهی باز کرد و به سمت خانه شان دوید ، آنجا اما انگار پایان ماجرا بود گروهی از زنها و بچه ها که از شیب تند شرقی به پایین پریده بودند پابرهنه در حال دویدن دیده میشدند ، اما گروهی در محاصره آگتال ها افتاده و کشته شده بودند ، تمام مردم آن محله خویشاوند همدیگر بودند ، <em><strong>هاوین</strong> </em>جنازه ها را میشناخت لااقل آنهایی که سر داشتند و یا لباسی بر بدنشان باقی مانده بود<br />
مانده بود که آیا این از همان کابوس هاییست که این اواخر میدید یا واقعیتی بود قابل لمس احساس میکرد در خواب است و اگر الان چشمهایش را باز کند همه چیز تمام میشود و او دوباره خودش را در میان تخت خوابش خواهد یافت هر چند که چند بار چشمهایش را باز و بسته کرد و جز رد خون که در گل و لای کوچه برای خودش دنبال<br />
مسیر بود چیزی ندید<br />
فریاد زد و خانواده اش را صدا کرد اما صدایی نشنید با رمقی که برایش باقی مانده بود از سربالایی بالا رفت<br />
گروهی از اگتال ها سوار بر شور از پایین سر رسیدند و با دیدن او به سمتش تاختند ، چند لاگسان در حال غارت و سوزاندن خانه ها بودند ، ناگهان از پایین جاده ایرن و ارنا را دید<br />
آیرن فریاد زد و مادرش را طلبید ، جوابی نیامد ایرن نزدیکتر شد و دوباره فریاد زد ، از خانه شان مادرش دوان دوان پا به کوچه گذاشت در حالی که پا برهنه بود<br />
<strong>آیرن</strong> فریاد زد مادرجان اینجا هستم بیا اینطرف ، اما ناگهان از پشت سر چند تیر به سمت مادرش پرتاب شد ، یکی از تیرها از پشت به قلب مادرش برخورد کرد و مادرش با صورت به زمین افتاد<br />
ایرن فریادی از روی ناامید کشید و شمشیرش را بیرون اورد و در حالی که دشنام میداد به سمت آگتال ها حمله ور شد<br />
آیرن و ارنا تنها بودند ، آرنا تیری به سمت آگتال ها پرتاب کرد ، <strong>هاوین</strong> درمانده بود، پسرش ارنا را یافته بود ولی از دختر و همسرش و مادرش خبری نبود ، نمیدانست به کدام سو برود ، ایا همسر و فرزندش در میان خانه شان پناه گرفته بودند یا اینکه انهاهم دچار سرنوشت شومی شده بودند<br />
پایین دست پسرش و ایرن در حال نبرد بودند<br />
در همان لحظه هنیر و لوم و اگیب از پایین نمایان شدند و به کمک ایرن و ارنا رفتند<br />
<strong>هاوین</strong> به سمت بالا رفت<br />
لااقل ۳ نفر را میدید که در شمشیر به دست انجا منتظرش بودند ، فریاد نزد تا انها را متوجه دیگران نکند<br />
جنازه مادر ایرن بین او و لاگسان ها افتاده بود، نیزه ای از زمین بلند کرد و با تمام توان به سمت یکی از لاگسان ها که نزدیکتر و در تیررس بود پرتاب کرد، نیزه از سپر رد شد و و سپر و لاگسان را به دیوار دوخت دو لاگسان دیگر نعره ای زده بر او هجوم بردند ، <strong>هاوین</strong> با شمشیر به یکی حمله برد و با قدرت او را به پشت سر هل داد و از شیب پایین انداخت ؛ نفر دوم را نیز با چند ضربه شمشیر از میدان به در کرد<br />
بالای سر جنازه مادر آیرن ایستاده بود و فرزند و همسرش را صدا میکرد<br />
ایرن و ارنا از شیب بالا امدند<br />
آیرن خودش را روی جنازه مادرش انداخته بود و گریه میکرد ، مادرش نفس اای اخرش را میکشید ، با صدایی ضعیف گفت: فرزندم مرا رها کن جان خودت را نجات بده من دیگر زنده نمیمانم ، آیرن جلوی اشکهایش را نمیتوانست بگیرد ، گفت نه من چطور میتوانم مادرم را رها کنم تو را با خود میبرم ، مادرش دست آیرن را گرفت و گفت : من دیگر در این دنیا نخواخم بود ، تصویر صورتت دارد در چشمان من محو میشود ، اکنون با قلبی اندوهگین تو را ترک میکنم و پیش پدر و اجدادت خواهم رفت، پدرت دستش را به سمت من دراز کرده و در همان حال مادرش از نفس افتاد و این دنیا را برای مقصدی بهتر ترک کرد،<br />
ایرن همچنان غرق در اشک بود، از شدت درگیری ها کم شده بود و انگار دشمن در حال عقب نشینی بود ،<br />
ایرن بدون اینکه حرفی بزند به داخل خانه روان شد<br />
در شکسته و اتش گرفته بود تاق خانه شان خراب شده بود<br />
در اتاق مادر بزرگش را باز کرد ، مادر بزرگش در قبری که برای خود کنده بود به خواب ابدی فرو رفته بود ، لبخندی محو بر چهره سفیدش نقش بسته و لباس سفیدی با گلهای ریز صورتی در تنش بود<br />
در همان حال <em><strong>هاوین</strong> </em>از ارنا پرسید که خانواده ما کجا هستند؟<br />
ارنا گفت به سمت جنوب فرار کردند ؛ از کنار دریاچه عبور کرده اند دارند به سمت حیتاو میروند<br />
آیرن برگشت و شانه های مادرش را گرفت تا او را در کنار مادربزرگش به خاک بسپارد، <em><strong>هاوین</strong> </em>و ارنا بدون اینکه حرفی بزنند از سمت دیگر جنازه گرفتند و او را در کنار نادر بطرگ ایرن به خاک سپردند، پارچه ای سفید روی جنازه ها انداخته و روی ان تاک ریختند ؛ آیرن آنجا نشسته بود و تکان نمی خورد ، ارنا هم همان جا نشسته و زانوانش را بغل کرده و به روس قبر نگاه میکرد<br />
حنیر از راه رسید و در حالی که نفس نفس میزد در چارچوب در ایستاد، <em><strong>هاوین</strong></em> را صدا زد و گفت : وقت تنگ است ؛ عقب کشیده اند اما دوباره حمله حواهتد کرد ، نیرویی برایمان باقی نمانده است ! چه کنیم برادر ؟<br />
<em><strong>هاوین</strong></em> سرش را پایین انداخت و مدتی فکر کرد ، ایرن بلند شد و پشت سرش ارنا و <em><strong>هاوین</strong></em> از خانه بیرون امدند ، آیرن خانه شان را به اتش کشید ، گفت : نمیخواهم کسی به جنازه خانواده ام بی حرمتی کند ، شمشیرش را کشید و از کوچه سرازیر شد که <em><strong>هاوین</strong></em> شانه ش را با دست گرفت : کجا؟<br />
میروم انتقام بگیرم و خودم را هم خلاص کنم!<br />
انتقام تو قبلا گرفته شد، به فکر زنده ها باش ، نباید بگذاریم خون دیگری ریخته شود ، با من بیایید ،<br />
<em><strong>هاوین</strong></em> مردان دهکده و هر کسی را که زنده باقی مانده بود را جمع کرد : میدانم که همه شما عزیزانی از دست داده اید ، کسی نیست که خسارتی به او نرسیده باشد ، اما وقت جنون نیست ، الان باید دنبال چاره باشیم<br />
مردان با لباس های ژنده و پاره و سپرهای شکسته در زیر چکاچک باران که بر کلاه و سپرهاشان میچکید ایستاده و در حال درماندگی و بیچارگی دنبال راه حلی بودند</p>
<p>حنیر دوان دوان برگشت و گفت : دارند عقب نشینی میکنند !بهتر است از این فرصت استفاده کنیم و فرار کنیم</p>
<p>یکی از افراد گفت : آنها که در شمارش بیشتر از ما هستند به کجا عقب نشینی میکنند ؟</p>
<p>هاوین گفت : عقب نشینی نیست ، تجدید قواست ، به من نگاه کنید ، تمام زن ها و بچه ها از شهر فرار کرده اند و فقط ما مانده ایم &#8230; نمیدانم سربازان سلطنتی زنده اند یا نه ولی من حرفی دارم ، اگر الان فرار کنیم <span style="color: #ff0000;"><em><strong>اگتال ها</strong> </em></span>و هر جانوری که فکرش را بکنید به دنبال ما خواهد آمد و مارا خواهد گرفت و چه بسا به خانواده ما هم برسند و آنها را نابود کنند ، بهتر است بمانیم و جلویشان را بگیریم شاید توانستیم وقت تلف کنیم.</p>
<p>هاوین ادامه داد :  من مطمئن هستم آنها یا نصف شب یا فردا صبح برمیگردند و انبار غولهای زره پوش را به جان ما خواهند انداخت</p>
<p>یکی از افراد ناله کنان روی سنگی نشست و بر سرش زد و گفت : معلوم نیست الان پدر و مادر و خانواده ام کجا هستند ، نمیدانم حتی اگر راه فرار را پیدا کرده باشند ، شاید هم همین دشت پایین سلاخی شده اند.</p>
<p>آیرن گفت : نه من ندیدم کسی از لشگر دشمن پایش به دشت پایین رسیده باشد ، لااقل از این سمت کسی پایین نرفته است</p>
<p>هاوین گفت : شمشیرها را بردارید به پایین روستا میرویم تا ببینیم چه کسی هنوز زنده مانده است ، در خانه <span style="color: #3366ff;"><em><strong>آبان ( اسم یکی از افراد روستای پایین ) </strong></em><span style="color: #333333;">جمع میشویم ، همه بیایید.</span></span></p>
<p>همانطور که پایین میرفتندچهره های آشنا در  بین کشته ها نظرشان را جلب میکرد</p>
<p>گل و لای و خون و باران در هم تنیده شده بود ، افتاب در دور دست غروب کرده بود ولی هاله قرمز رنگی از نور هنوز در غروب دیده میشد</p>
<p>در حیاط خانه آبان گروه کوچکی جمع شده بودند ولی صدایی از کسی برنمیخواست</p>
<p>آبان به همراه دو پسرش <em><strong>تونو و میریزیو</strong></em> در گوشه حیاط نشسته و به جنازه‌ای که درون پارچه ای خونین و گلی پیچیده شده بود در سکوت خیره شده بود.</p>
<p>او ۵ پسر و دو دختر داشت که ۳ پسرش کشته شده بودند و جنازه دو تای آنها مفقود شده بود ، اللته بعضی از افراد جنازه پسر دومش را در پایین دست رودخانه دیده بودند ، جنازه را از ارتفاع به پایین بستر رود انداخته بودند و احتمالا تا الان خوراک حیوانات شده بود.</p>
<p>در کوچه های روستا بعضا صدای پای سنگین گروهی شنیده میشد که هراسان از کمین ناگهانی به سرعت دور میشدند.</p>
<p>هاوین دماغش را خاراند و گفت : افسوس ! بنظر می‌آید که کار دیگری از ما ساخته نیست</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا 5</title>
		<link>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-5.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-5.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 19 May 2019 12:58:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[آردا]]></category>
		<category><![CDATA[اساطیر]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[تالکین]]></category>
		<category><![CDATA[رشته افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://javadth.ir/?p=921</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ دسامبر 14, 2019 آرگنا 5 در مسیر توم و جیرن صبح زود افراد با صدای خروس سمجی که روی دیوار رفته و قصد ساکت شدن هم نداشت بیدار شدند ، بالاخره بچه ای در حیاط مهمان خانه سنگی به سمت خروس پرت کرد و خروس بساط خودش را جمع [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ دسامبر 14, 2019</p>
<p>آرگنا 5</p>
<p>در مسیر توم و جیرن</p>
<p>صبح زود افراد با صدای خروس سمجی که روی دیوار رفته و قصد ساکت شدن هم نداشت بیدار شدند ، بالاخره بچه ای در حیاط مهمان خانه سنگی به سمت خروس پرت کرد و خروس بساط خودش را جمع کرد و از دیوار پایین آمد هر چند که بچه ها دنبال خروس افتاده بودند و آن را در حیاط دنبال میکردند و حیوان به دنبال سوراخ و سنبه ای بود که خودش را نجات دهد</p>
<p>در داخل مهمان خانه دوباره سر و صدا بلند شده بود ، وقت صبحانه بود و هر کس برای خودش بلند بلند سفارش میداد و برادران <em><strong>راد </strong></em>در میانه مهمان خانه در حرکت و خدمت رسانی بودند ، بعد از مدتی هاوین و افرادش از اتاق هایشان پایین آمدند ، در هال مهمان خانه بالاز و افرادش در حال صحبت بودند و آماده رفتن ، بالاز به افرادش نهیب میزد که دیر آماده شده اند و افتاب در حال طلوع است ، بیرون هنوز تاریکی بود ولی کم کم خورشید داشت خودش را از پشت کوه ها بالا میکشید</p>
<p>هاوین به سمت بالاز دوید و گفت ، رفیق اگر اجازه بدهی تا دوراهی &#8221; مشت &#8221; با شما بیاییم ، دو راهی مشت یک سنگ بزرگ مثل مشت گره کرده انسان بود که از خاک بیرون زده بود ، و در آن جا مسیر به یک جاده دو راهی شرق و غرب تبدیل میشد و سپس مسیر شرق و غرب نیز هر کدام پس از مدتی به شمال یک مسیر دیگر باز میکردند.</p>
<p>بالاز گفت ایرادی ندارد ، مسیر ها دیگر امنیت سابق را ندارد و بهتر است که باهم برویم سه چهار روز دیگر راه داریم پس هر چه سریعتر راه بیافتید.</p>
<p>چند دقیقه ای دیگر همه سوار اسب شده بودند و در سمت دیگر پل و روی جاده منتظر هاوین بودند که داشت از راد خداحافظی میکرد</p>
<p>هاوین گفت ، برادر جان اگر بتوانم از همین مسیر برمیگردم و هفته دیگر همدیگر را ملاقات میکنیم ،</p>
<p>راد گفت ، امیدوارم به سلامت بری و برگردی ، من را از اتفاقات شمال بیخبر نزار و حتما به ما سر بزن تاباهم دیدار کنیم</p>
<p>یکی از سربازان بالاز علم سیاه رنگ خود را بر افراشت و در جلوی دسته شروع به حرکت کرد</p>
<p>بالاز در میان دسته و در اخر با فاصله ای کوتاه هاوین و رفقا در حال حرکت بودند ، مسیر کامل به شمال میرفت اما با درجه ای اند و پیچ خم در کنار رودخانه مارزنگی کم کم به غرب متمایل میشد</p>
<p>اگر به تور متناوب حرکت میکردند حدود 5 روز و اگر میتاختند 3 روزه به مقصد میرسیدند ، اما آنها آرام حرکت میگردند ، به این دلیل که بتوانند اوضاع و اطراف را کامل بررسی کنند ، بالاز در گذشته این مسیر را چندین بار آمده و رفته بود ولی از آخرین بار 10 سال میگذشت و اکنون نیاز داشت که از اوضاع کاملا مطلع شود.</p>
<p>کم کم دره ها و صخره های سر سبز در سمت چپ مسیر پدیدار میشدند ، سمت راست رودخانه کوچک ولی پر جنب و جوش مارزنگی که در زبان شمالی ها به آن : &#8221; <em>آخالاک</em> &#8221; میگفتند همراه رفقا بود البته رود به سمت جنوب سرازیر بود ، و در آن سمت مسیر نیز رشته ای از کوههای کوتاه و بلند بودند که در دامنه آنها روستاهای کوچیک جا گرفته بود ، کوهها برف گرفته بودند و دامنه و قله هاشان برف هنوز وجود داشت بعضی روستاها باغ های گردو هم داشتند و بعضی گلابی و بیشتر زمین ها یونجه کاری شده بود.</p>
<p>هوا سرد شده بود و باد سردی در بعد از ظهر میوزید و به صورت ها پنجه میکشید ، شب اول را در روستای &#8221; باف &#8221; در خانه کدخدای روستا سپری کردند.</p>
<p>شب کدخدا و ریش سفیدهای روستا پیش آنها آمدند و با روی گرفته و عبوس از حمله گرگ ها و غول های جنگلی شکایت کردند ، میگفتند غول ها به مزارع حمله میکنند و انبارهایشان را غارت میکنند .</p>
<p>آخر شب یکی از ریشسفید ها هشدار داد که اگر شما نمیتوانید از ما حفاظت کنید بگویید دنبال چاره ای دیگر باشیم و بالاز در این فکر بود که این چاره دیگر چه چیزی میتواند باشد.</p>
<p>روز دوم را در برجک نگه بانی شماره 3 ، در برجک 7 نفر سرباز بودند که از اول تا آخر اقامت فقط از نرسیدن آزوفه و حقوقشان از جنوب گله میکردند ،</p>
<p>بالاز گفت : تامین حقوق و جیره شما بر عهده روستاییان منطقه است این پیمان سال ها پیش بین اربابان منطقه و فرماندهان جنگی برقرار شده است .</p>
<p>تیلو یکی از سربازان برجک که قد بسیار بلندی داشت و شانه هایش خمیده شده بود در حالی که دماغش را میکشید فین فین کنان گفت ، آخر من با این 6 بی عرضه چکار کنم ؟ خودمان غذا نداریم چه برسد به اسبهایمان ، با 7 نفر بروم گشت بزنم ؟</p>
<p>ارباب این را به شما میگویم که دزدها و سرگردنه بگیر ها خیلی زیاد شده اند روزی نیست که مردم شکایتشان را اینجا نیاورند ولی مگر من چکار میتوانم بکنم ؟ به جان ارباب من 6 ماه است که بچه ها را از این برجک بیرون نیاورده ام ، چون نمیتوانم یا طعمه گرگ ها خواهند شد یا طعمه غول ها و اراذل اوباش</p>
<p>اوضاع مثل سابق نیست ارباب ، تیلو این را گفت و سری تکان داد.</p>
<p>صبح روز سوم مقداری آذوقه برای برجک کنار گذاشتند و به راه افتادند تا به مقصد بعدی برسند</p>
<p>ظهر روز سوم بود که همانطور که میرفتند حنیر در آسمان پرنده های سیاهرنگی را دید و گفت : ها ، هاوین نگاه کن برادر ، آنها عقاب نیستند ،</p>
<p>هاوین چشمانش را ریزتر کرد و گفت : خوب نمیبینم اما هر چه که هست پرنده ای بزرگ هستند ، شاید کرکس باشند ،نه صبر کن آنها اژدهای شمالی هستند ، ( <span style="color: #33cccc;"><strong>لارانِس</strong> </span>) هستند . بله رفیق پاک یادم رفته بود که کجا هستیم ، ان صخره ها اسمش <span style="color: #33cccc;"><strong>آنِتسیِ لارانِس</strong> </span>هست ، مادر اژدهایان ، لانه اژدهایان .</p>
<p>یکی از داخل گروه پرسید ،آتش هم دارند ؟ هاوین گفت نه تا جایی که من میدانم ، اژدهای شمالی آتش ندارد .</p>
<p>دیگری پرسید ، آدم میخورند ؟ بالاز گفت اژدهای شمالی زیاد بزرگ نیست زیاد رشد نمیکنند ، میتوانند آدم را از زمین بلند کنند ولی فکر نمیکنم مزاجشان به آدم علاقه ای داشته باشد ، ان صخره ها پراست از آهو و بزکوهی .</p>
<p>اصلا شما پایگاه ما را در کنار رود شرقی یادتان می آید ما در آنجا یک استخوان جمجمه از این ها را داریم.</p>
<p>حنیر با نیشخند به هاوین گفت : برادر بنظرت میتوان سوار یکی از این اژدهایان شد ؟ مگر چند وقت در زندگی یک آدم پیش می آید که سوار اژدها بشود ؟ هان ؟ فردا هم میگوند داستان حنیر اژدها سوار را شنیده ای ؟</p>
<p>هاوین پوزخندی زد و گفت  : فقط در یک صورت میتوانی سوار اژدها شوی ، آنهم وقتی که در شکم یک اژدها باشی ! در معده اش !</p>
<p>حنیر آب دهانش را قورت داد و گفت : اصلا از خیرش گذشتم ، همین اسب پیر من را بس است ،</p>
<p>اسب با شنیدن این جمله جفتکی انداخت که نزدیک بود حنیر را به زمین پرت کند و به تاخت دویید و افراد همه خنده بلندی سر دادند.</p>
<p>در حالی که گروه از آن منطقه میگذشت اژدهایی از دور دست پرواز کنان به سمت افراد می آمد گروه زیر چشمی حرکت اژدها را دنبال میکردند ولی کسی حرکتی نمیکرد.</p>
<p>اژدها سوار بر باد نزدیک و نزدیکتر میشد .</p>
<p>بالاز گفت : نگاه کن ! آن لعنتی دارد با چه سرعتی سمت ما می آید ، حنیر گفت : نکند واقعا میخواهد مزه گوشت انسان را امتحان کند ؟</p>
<p>بالاز گفت : نه ، میخواهد ما را برانداز کند ، روزی صدها نفر از این مسیر می آیند و میروند ولی نمیدانم چه چیزی در ما دیده است.</p>
<p>اژدها بسیار نزدیک شده بود و وقتی میخواست شیرجه زنان از بالای سر آنها رد شود بلکه آنها را بترساند و زهره چشمی از آنها بگیرد ، یکی از افراد بالاز به نام توس دست به کمان شد و تیری به نشانه هشدار به سمت اژدها پرتاب کرد ، تیر از کنار بال اژدها رد شد ، اژدها سر چرخاند و دوری در آسمان زد و شیحه ای گوش خراش کشید و سپس به سمت لانه خود برگشت.</p>
<p>هاوین گفت : من شنیده ام <em><strong>سیلان ها</strong> </em>و <em><strong>اوتلاج ها</strong> </em>بعضا <em><strong>پایداران</strong> </em>هم به طمع تخم اژدها این دور وبرها می آیند تا تخم اژدها بدزدند ،</p>
<p>بالاز گفت بله ، اتفاقا زمانی اینجا گشت های موقت داشتیم تا این دله دزدها را دور کنیم ، سیلان ها و افراد دیگری در جنوب خریدار تخم اژدها هستند و پول خوبی بابتش میدهند ، ولی این اژدهاها فکر نمیکنم به همین راحتی اجازه بدهند کسی به لانه شان نزدیک شود.</p>
<p>هوا کم کم داشت تاریک میشد ، باد غربی حالا جایش را به باد شمالی داده بود که سردتر و سوزناکتر بود ، زمین تقریبا یخ زده بود و تپه ها و صخره های سبز جایشان را به کوهها و تپه های یخزده داده بودند ، سبزه و گیاهان خواب آلود بعضا در جاهایی که برف آب شده بود دیده میشد ، جاده هم نسبتا گل آلود شده بود ، صدای شر و شر رودخانه تنها صدایی بود که شنیده میشد و بعضا صدای شیحه و ضجه و اوای پرنده ای تنها تمرکز و حال رفقا را بهم میزد مسیر طولانی بود و روستای نزدیکی به چشم نمیخورد ، کورسویی در انتهای دامنه کوههای شرقی دیده میشد ولی بسیار دورتر از آن بود که افراد مسیرشان را تغییر دهند.</p>
<p>بالاز با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت : فکر میکنم نتوانیم امشب به برح نگهبانی &#8221; تاخ &#8221; برسیم ، بهتر است همینجاها اردو بزنیم هوا بسیار سرد شده است .</p>
<p>برف نیز کم کم شروع به باریدن کرده بود ، قطرات کوچک برف روی شنل و کلاه افراد مینشست ، اسب ها به نشانه اعتراض بعضا خور خوری میکردند ولی گروه همچنان به راه رفتن ادامه میداد ، در ارتفاع نسبتا بالا بودند که بالاز دستور ایست داد</p>
<p>رودخانه مار زنگی در این قسمت نسبتا پهن تر شده بود و میشد از آن عبور کرد</p>
<p>افراد گفتند : کدام سمت رودخانه اردو بزنیم ؟ بالاز زمین را برانداز کرد و در ذهنش مرور کرد که بهتر است کنار جاده اردو بزند تا مردم متوجه حضورشان شوند یا اینکه در بیشه آن سمت که ساکت بود</p>
<p>بالاز گفت : همینجایی هستیم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-5.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا 4</title>
		<link>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-4.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-4.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Nov 2017 10:13:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://javadth.ir/?p=830</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ می 19, 2019 به نام خدا   وارد سالن مهمان خانه شدند ، سالنی بود وسیع که در ابتدای در ورودی آن تختی قرار داشت که برای صاحب مهمان خانه بود و در انتهای آن یک راهرو به سمت راست که احتمالا آشپزخانه آنجا بود وسمت مخالف راهرو نیز [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ می 19, 2019</p><p>به نام خدا</p>
<p> </p>
<p>وارد سالن مهمان خانه شدند ، سالنی بود وسیع که در ابتدای در ورودی آن تختی قرار داشت که برای صاحب مهمان خانه بود و در انتهای آن یک راهرو به سمت راست که احتمالا آشپزخانه آنجا بود وسمت مخالف راهرو نیز پله هایی که به طبقه بالایی میرفتند و در گوشه چپ تخت تنور نانوایی قرار داشت که آتش ان داشت خاموش میشد</p>
<p>در دور میزها افرادی از خود روستا و چند مسافر بی کس و کار و چند نفر شرقی ، همچنین چند نفر از سیلان ها نشسته بودند که با وارد شدن مهمانها همگی برای لحظه ای خاموش شده و به تازه واردین نگاهی انداخته و سپس سر بحث خود بازگشتند ، هاوین قیافه افراد را از زیر چشم گذراند و همه را برانداز کرد اما چیز مشکوکی ندید</p>
<p>سپس به سمت میز اخر راه رو رفتند و آنجا نشستند ، راد 2 برادر جوانتر خود را فراخواند و سپس به هاوین گفت : شام چه چیزی میخورید ؟ هاوین گفت ، مثل همیشه ابگوشت ، یادش بخیر هر بار که از اینجا میگذشتم حتما باید سری به <strong>باتیس</strong> میزدم و ابگوشتی میخوردم الان هم دوباره هوس همان مزه قدیمی را کرده ام</p>
<p>راد گفت : چشم الان برایت اماده میکنم ، هومن ! هوشیار ! زود باشید برای اقایان شام حاضر کنید !</p>
<p>و جوانان در یک چشم به هم زدن رفتند دنبال وظیفه خودشان</p>
<p>راد برگشت رو به مهمانان کرد و گفت : خب تعریف کنید شما کجا و اینجا کجا ! از کجا می ایید و به کجا میروید ؟!</p>
<p>هاوین گفت : نه صبر کن اول تو بگو چه بلایی سر باتیس امده است ؟ من او را دقیق یادم است که میتوانست از انجا تا آخرین پست نگهبانی شمال را 50 بار برود و برگردد فکر نمیکنم که اخر عمرش بوده باشد</p>
<p>راد اهی کشید و گفت : راست گفتی برادر ، باتیس از پیری نمرد ، او را در جنگل پیدا کردیم همین جنگل انطرف جاده چنگال هایی به قلبش خورده بود که معلوم نبود مال کدام جانور سیاه بختی است انگار که جادو شده بود ، سه روز دنبالش گشتیم و اخر وقتی بود که در نهر کوچکی جسدش را پیدا کردیم و صد حیف از ان پدر که اینگونه عمرش به پایان رسید</p>
<p>هاوین ریش خود را خاراند و نگاهی به نقش و نگار قالیچه ای که راد روی ان نشسته بود انداخت و گفت : عجب ! شاید داستان سفر ماهم بیربط به این قضیه نباشد ، قضیه مربوط به این ایام شوم است که گرفتار آن شده ایم ، دارم میروم شمال تا سروگوشی اب دهم و ببینم اوضاع از چه قرار است ،</p>
<p>عشایر کوچنشین پایداران الان چهارمین سال است که در شمال سیاهسنگ ساکن نشده اند ، کوچنشین های شاهین نیز الان 10 سال است که دیگر به سمت شمال نمی ایند همینطور در جنوب نشسته اند و تکان نمیخورند</p>
<p>راد گفت : بله پایداران دیگر به سمت سیاهسنگ نمیروند الان به سمت شمال شرقی میروند به سمت سنگان .</p>
<p>رعد و برقی شدید بیون نواخته شد و تصویر رعد از پنجره رو به شمال مهمان خانه نمایان شد و سپس باران شروع به باریدن کرد ، البته انقدرها هم شدید نبود ولی صدای بارش ان وقتی به سقف سفالی مهمان خانه میخورد راحت شنیده میشد .</p>
<p>هاوین گفت : شما چیز مشکوکی در این روستا ندیده اید ؟</p>
<p>راد گفت : مشکوک ؟ آه این روزها همه چیز مشکوک هست ، همه چیز دارد به سیاهی میرود ، سینه ام تنگ شده است .</p>
<p>راستش اوضاع رو به منوال نیست ، باران میبارد خورشید میتابد اما نه مثل سابق فکر میکنم انگار با قحطی طرف خواهیم شد .</p>
<p>هاوین گفت : قحطی ؟ چه قحطی ؟ الان سالهاست محصولی از شمال به سمت جنوب نمیرود ، بازارها از برنج و گندم شمال محروم شده اند . از چای و توتون هم که هر چیزی به دست ما میرسد آب باریکه ای است در برابر دریای غرب .</p>
<p>راد گفت : سالهاست که مردم ما محصولشان رو به افراد <span style="color: #ff0000;"><strong>اِمِن</strong> </span>میفروشند .</p>
<p>( امن ها افرادی بودند که در ناحیه شمال غرب ارگنا ساکن شده بودند آنهاافرادی گوشه گیر و به دور از اجتماع بودند و علاقه ای به حشر و نشر با ملل دیگر نداشتند . بعضی ها میگفتند آنها فرزندان غولهای جنگلی هستند که با دختران ربوده شده کوهنشینان سرزمین های زمستانی وصلت کرده اند . حرفی بود که دهان به دهان میچرخید )</p>
<p>راد ادامه داد : انها همه ساله در فصل درو می آیند و هر قیمتی که بدهیم در عوضش طلای ناب تقدیم میکنند . طلا چشمان مردم را کور کرده است ، بعضی ها سهم غذای کودکانشان را هم در برابر طلا میدهند .</p>
<p>هاوین گفت : طلا ؟ ان جنگل نشینان از کی به پول و ثروت علاقه مند شده اند تا جایی که یادم می امد پول انها پوست شکار بود و نه استخراج طلا در توان آنهاست .</p>
<p>راد گفت : <span style="color: #ff0000;"><strong>هنستار</strong> </span>و ناگهان انگار سایه ای سیاه محیط را پوشاند ، گوش ها همه تیز شد و شعله های نور رو به خاموشی نهاد</p>
<p>هاوین گفت : این اسم شیطان است آنرا به زبان نیاور ، این اسم شوم است .</p>
<p>راد گفت : شوم بود ، اکنون ملت او را میپرستند ، سفیرانش همه روزه در گردش هستند ، او در حال تجمیع نیروست ، اما به چه منظوری نمیدانم</p>
<p>سفیرانش میگویند : جنوب ملت شمال را فراموش کرده ، انها فقط موقع گرفتن مالیات پیدایشان میشود ، چه امکاناتی برای شمال راه انداخته اند که مالیاتش را هم میگیرند ، فقر و بدبختی شمال را فرا گرفته ، و آنها با پول شما زندگیشان را آباد کرده اند .</p>
<p>هاوین گفت : ما که نه از شمال و نه از جنوب خیری ندیدیم ، ترجیح دادیم هر چه که هست رو خودمان حل کنیم و با آن یا کنار بیاییم یا شکست دهیم</p>
<p>راد گفت : مردم عادی همیشه دوست دارند کسی بر آنها حکومت کند ، انها آزاد زیستن رو تحمل نمیکنند , آنها پول خوبی به کشاورزان و دامدارها بابت آذوقه میدهند ، دیگر کسی نگران فروش محصولاتش نیست . البته این ملت هم ابله هستند ، هر چه دستشان می آید میفروشند و طلا میگیرند و فردا هم دوباره عین گداهای &#8221; <span style="color: #008000;"><strong>آردل</strong> </span>( شهری در جنوب شرق آرگنا که سالهای پیش غرق شد ) &#8221; یک دستشان زیر چانه و دست دیگرشان کاسه گدایی جلوی ملت دراز میکنند و صبح تا شب آه و ناله که نداریم و لعنت بر جنوب که به ما چیزی نمیدهد</p>
<p>البته سال های قبل اراذل و اوباش همیشه برای مردم روستاها دردسرساز بودند ، الان دیگر از آنها خبری نیست ، همه میگویند افراد هنستار اراذل و اوباش را قلع و قمع کرده اند ، البته از من میشنوی اینطور نیست ، کاسه ای زیر نیم کاسه است و شدیدا از این قضیه بوی شر می آید ، اما چه کنیم که این ملت عقلشان را باخته اند.</p>
<p>بارش باران کمی شدت گرفته بود و صدای چیلیک چیلیک از سقف سفالی مهمان خانه می آمد و گاهی هم صدای رعدی از بیرون شنیده میشد . دیروفت بود و سالن اصلی خالی شده بود و ملت هر کدام در اتاق های مهمان خانه خوابیده بودند</p>
<p>فقط هاوین و هنیر و راد و برادران راد مانده بودند که آنها هم سرگرم تمیز کردن میزها و جارو کردن مهمان خانه بودند</p>
<p>هاوین و راد سرگرم بحث بودند که ناگهان صدای زنگ ها از بیرون شنیده شد ، صدای مردم بلند شد و باز انگار غریبه ای پایش را به قلمرو این مردم گذاشته بود ، اما بعد از چند لحظه صدای زنگ ها خاموش شد و فقط صدای همهمه و مردم بود که بلند شنیده میشد ، راد از لبه تخت بلند شد و به سمت در رفت و در را باز کرد ، هاوین صداهای مردم را از بیرون میشنید :<br />_ از جان ما چه میخواهید ؟ ما را به حال خودمان بگذارید !</p>
<p>_ مزاحمان همیشگی ، مالیات چی ها ، هان باز پیدایتان شده ؟</p>
<p>_ راد اینها را راه نده بزار شرشان را کم کنند .</p>
<p>اما راد بی توجه به حرف های مردم درب را گشود تا تازه واردین به داخل مهمان خانه قدم بگذارند ، هاوین هم از انتهای مهمان خانه نگاه میکرد .</p>
<p>اولین نفر که پایش را داخل گذاشت یک سرگروه نظامی بود ، با شنلی خاکستری که اب و گل آنرا کثیف کرده بود کلاه خودش هنوز روی سرش بود ، کلاه خودی چرمی و قهوه ای رنگ که علامت خاصی روی آن نبود</p>
<p>بعد از سرگروه ، علم دار و بعد بقیه افراد هم وارد شدند ش، مردانی قوی هیکل و مغرور و البته خسته راه و فرتوت سرما و مذمت و گزش های مردم ، قبل از اینکه بتوانند پرچمشان را جمع کنند ، هاوین علامت دو اسب سیاه و سفید که از نیم تنه روی پا ایستاده و دستهایشان را به سمت هم گرفته بودند دید ، همچنین در گوشه پرچم نیز علامت سه نیزه و یک سپر در کنار هم دیده میشد</p>
<p>اینها علامت مرزبانی شرق بود ، سواران سمت رودخانه سفیدرود . راه بسیار طولانی امده بودند اما برای چه معلوم نبود</p>
<p>سرجمع 20 نفر میشدند . و در همین حین یکی از سربازان دیگر که احتمالا مسئول سر و سامان دادن به اسب ها بود وارد شد و شدند 21 نفر .</p>
<p>سرگروه که اسمش <span style="color: #008000;"><strong>بالاز</strong> </span>بود امد جلوی راد وایستاد و گفت ، من بالاز هستم ، از مرزداری غرب سفید رود ، قصد داریم تا فردا به سمت شمال حرکت کنیم</p>
<p>راد گفت : خوش آمدید ارباب ، ولی من جای خالی در اتاق برای شما ندارم ، الان همه اتاق ها پر هستند ، بالاز گفت ، مشکلی نیست همینجا روی همین تخت ها دراز میکشیم ، فردا صبح صبحانه مختصری به ما بده و ما هم میرویم پی کارمان ، سپس رو به افراد کرد و گفت همینجا روی همین تخت ها میخوابیم</p>
<p>صدای اعتراضی ضعیف و من من هایی از آنها بلند شد که بالاخره بعد از چند روز اسب سواری اکنون باید روی تخت های چوبی سفت بخوابند ، هر چند بسیار خسته تر از آن بودند که چانه بزنند ، پس با مختصری سروصدا هر کدام خودشان را روی تختی جا کردند و کم کم در دام خواب افتادند .</p>
<p>فقط <strong>بالاز</strong> مانده بود که روی تختی نشسته و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته و به زمین چشم دوخته بود و انگار داشت به ذهنش استراحت میداد ، برادران راد هم بعد از سروسامان دادن سربازها کم کم ناپدید شدند</p>
<p>اکنون هنیر هم در کنار هاوین روی تخت ولو شده بود و صدای خروپف ضعیفش شنیده میشد .</p>
<p>هاوین نگاهی به سرتاپای بالاز انداخت و گفت : اوضاع خوب است ؟</p>
<p>بالاز که غرق در تفکر بود به حرف او واکنشی نشان نداد ،</p>
<p>هاوین دوباره گفت : رئیس ؟</p>
<p>بالاز به خود امد و گفت : بله ، چیزی گفتید ؟</p>
<p>هاوین گفت : بله رئیس ، گفتم اوضاع خوب است ؟</p>
<p>بالاز گفت : اوضاع کجا ارباب ؟</p>
<p>هاوین گفت : آن دورها ! سمت شرق ، سمت بالا که دارید میروید !</p>
<p>بالاز لبخند تلخی زد و گفت : چه بگویم ، فعلا چیزی نمیشود گفت تا اینکه برویم و ببینیم و معلوم شود ، اوضاع شرق خوب است ، خبر خاصی نیست ، <strong><span style="color: #ff0000;">شاکو</span> ها ( قبلیه از جانوران شبیه انسان با دم هایی کوتاه و شاخ که گوشت خوار هستند و بعضا از گوشت انسان هم تغذیه میکنن ) ( در نواحی شمال شرق آرگنا به عقب رانده شده و در غارها پنهان شده اند ) </strong>بعضا به سمت ساحل غربی حمله میکنند ولی نمیتوانند از آن بگذرند اب جریان شدیدی دارد ، مجبورند بیایند پایین که هنگ مرزی ما آنها را تار و مار میکند ،</p>
<p>چند روز پیش هم که خبر دادند بهترین افرادم را بردارم و بیایم این سمت ببینم چه خبر است ، میگویند اراذل و اوباش و راهزن زیاد شده و باید حساب آنها را برسیم</p>
<p><strong>هاوین</strong> گفت : راهزن ! فکر میکنم قضیه پیچیده تر از چندتا راهزن و اوباش ولگرد باشد ، این پلیدی بزرگتر از ان چیزی است که فکرش را میکنیم ،</p>
<p>بالاز گفت : زیادی نگرانی دوست عزیز ، اصلا هرچه میخواهد باشد ، آیا قوی تر از <strong>شاکو </strong>ها خواهد بود ؟</p>
<p>هاوین نگاهی نافذ به بالاز انداخت و گفت : مگر شاکوها کم خرابی به بار آورده ند ؟ هرچند که فکر من شدیدا ناراحت است ، احساس میکنم جریانی در پیش است که بسیار فراتر از<strong> شاکو </strong>و هر پلیدی دیگری که زیسته است باشد .<strong><br /></strong></p>
<p>بالاز گفت : خواهیم دید ، من که وظیفه م مشخص است است</p>
<p>هاوین گفت دقیقا به کجا میروید ؟</p>
<p>بالاز گفت تا مسیر &#8221; توم &#8221; میرویم و بعد از ان اول به برج نگهبانی شرقی و بعد هم به برج نگهبانی غربی سری میزنیم ، شما کجا میروید ؟</p>
<p>هاوین گفت ما تا روستای &#8221; جیرن &#8221; میرویم ، آنجا فامیل هایی دارم که میخواهم به آن ها سر بزنم و هم سر و گوشی آب بدهم ، واقعیت اینست که احساس میکنم کسی به مسئله ای که پیش رو داریم توجهی ندارد ، میخواهم خودم دست به کار شوم ،</p>
<p>بالاز گفت : نگران نباش رفیق ، هنوز در این سرزمین فرماندهان نظامی لایق پیدا میشود ، آنها مواظب همه چیز هستند،  حتی اگر مشکلی پیش بیاید میخواهی با این چند نفر دهفان و جوانک چکار انجام بدهی ؟</p>
<p>هاوین گفت : در حد خودم میتوانم کاری انجام بدهم ، فامیل هایی در قبایل مختلف دارم که هر کدام میتوانند چندین مرد جنگجو گرد بیاورند، هر چند که اسلحه ای در دستمان نیست جز همان شمشیرهای قدیمی و زنگ گرفته.</p>
<p>آنشب تا دیروقت هاوین و بالاز در مورد مسائل نظامی و اوضاع ان سرزمین گفتگو کردند تا اینکه نزدیک سحر خوابشان برد</p>
<p> </p>


<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-4.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا 3</title>
		<link>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-3.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-3.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 Jul 2017 13:31:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اساطیر]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[مینار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://javadth.ir/?p=756</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ نوامبر 13, 2017 به نام خدا &#160; سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ نوامبر 13, 2017</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند <strong>هاوین</strong> همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق میکشاند از روستا راه افتادند ، بعد از عبور از دروازه شمالی باشلق های خودشان را سر کشیدند و در حالی که هر کدام دشنه ای به کمر خود بسته بودند به سمت شمال راه افتادند .</p>
<p>قرار بود به چند تا از روستاها سر بزنند و ببینند که وضعیت چطور میشود ، ایا وضعیت روستاهای آنها امن است یا نه ؟ ایا نیاز به تشکیل ارتشی از ایرلن ها هست ؟ و بالاخره چکار باید کرد ؟</p>
<p>در جاده خبر خاصی نبود ، همه شمالی هایی که در بازار هفتگی شرکت کرده بودند سریع بعد از پایان یافتن بازار به راه افتاده و خودشان را به شهرهایشان رسانده بودند و اکنون جاده خلوت شده بود ، مسیر بعد از گذر از دشت ها به دوراهی میرسید که به شهرهای شمالی میروفت . و انها بعد از انکه افتاب ظهر بالا می امدو آنرا نیز رد میکرد و به نیمه غرب اسمان میرفت میتوانستند به اولین استراحتگاه و یا مهمان خانه در مسیر برسند ، مهمان خانه کوچک برای استراحت و بعد از آن باید ادامه میدادند و به کاروانسرای اصلی که در مسیر دوراهی شمال غرب و شرق بود میرسیدند</p>
<p>مهمان خانه اول در مسیر روستای &#8221; <span style="color: #339966;"><strong>پاتاو</strong> </span>&#8221; بود ، روستایی کوچک در دامنه کوهستان در سمت شرق جاده که از دم مهمان خانه باید ادامه میدادی و به روستا میرسیدی ، برای ورود به مهمان خانه باید از پلی که روی رود کشیده شده بود عبور میکردند سپس اگر رو به روستا می ایستادی مهمان خانه در گودی کنار جاده قرار میگرفت .</p>
<p>جاده را رود مارزنگی همراهی میکرد ، رودی که از کوهستان های شمالی ادامه پیدا میکرد و جاده را تا نزدیکی های مینار همراهی کرده و بعد چند شاخه میشد و بخشی به دریاچه نزدیک مینار و بخشی به رود اسور میریخت و به سمت هادن و ادار و سپس دریا میرفت .</p>
<p>همراهان با سرعت اهسته بدون اینکه فشاری به اسب ها بیاورند مسیر را ادامه میدادند ، از مراتع گذشتند و به سرازیری رسیدند و مینار از نظر آنها ناپدید شد</p>
<p><strong>هنیر</strong> که در انتهای گروه اسب میراند کنار هاوین آمد و گفت : بهتر نیست کمی سریعتر برانیم ؟ ! به نظرم عقب خواهیم ماند ! با این سرعت به مهمان خانه &#8221; چنار &#8221; دیر خواهیم رسید . جاده ناامن است ممکن است شبیخون بخوریم . هاوین گفت صبرداشته باش ، من عمدا دارم آهسته میرانم ، میخوام ببینم چه چیزی توی جاده ست ،<strong>هنیر</strong> پوزخندی زد و گفت : و اگر قوی تر از ما باشد ؟</p>
<p>هاوین سری تکان داد و کمی به اسبش سرعت داد پاییز بود و باران نم نم شروع به بارش کرد</p>
<p>هنیر دوباره از انتهای صف فریاد زد : نمیتوانیم چادر بزنیم بهتر است غذایمان را روی اسب ها بخوریم ! ما زمین های کشاورزی را رد کرده ایم اینجا هیچ کسی نیست</p>
<p>هاوین گفت : همین کار رو میکنیم ، ادامه میدیم تا به چنار برسیم ، من صاحب <span style="color: #339966;"><strong>چنار</strong> </span>رو میشناسم ، <span style="color: #339966;"><strong>باتیس</strong> </span>پیر البته چند سالی است اورا ندیده ام ولی ادم قابل اعتمادی است ، سریعتر برانید تا به آنجا برسیم</p>
<p>همانطور که باران کم کم شدت میگرفت و از سر و روی آنها میچکید و افتاب دیگر غروب کرده بود به نزدیکی های مهمانخانه &#8221; چنار &#8221; و روستای &#8221; <strong>پاتاو</strong> &#8221; رسیدند و دیگر جراغ های روستا نمایان شده بود که گروهی پیاده با فریاد های ایست و بیاستید در حالی که دشنه و نیزه و چوب و چماق در دستهایشان بود جلو آمدند</p>
<p>یکی از همراهان گفت : این یک کمین است اینها زورگیران و راهزنان هستند ، شمشیرهایتان را بکشید اماده دفاع شوید</p>
<p>همراهان شمشیرهایشان را کشیدند و همگی به سمت راهزنان تاختند ولی وقتی نزدیک آنها شدند هاوین فریاد کشید ، صبر کنید همگی صبر کنید</p>
<p>و نگاهی به افرادی که مشعل در دست بودند انداخت و گفت شما کی هستید ؟ قیافه شما به راهزنان نمیخوره ، شما از اهالی همین روستا هستید ما مسافر هستیم ما با شما کاری نداریم میخواهیم به مسافرخانه باتیس پیر برویم</p>
<p>یکی از اهالی روستا جلو امد و فانوسی که در دست داشت را جلوتر گرفت تا چهره همراهان را ببیند</p>
<p>سپس از <strong>هاوین</strong> پرسید : تو <strong>باتیس</strong> پیر را از کجا میشناسی ؟ هاوین گفت : او را زمانی که از این مسیر میگذشتم میدیدم او را بیاورید او مارا خواهد شناخت</p>
<p>صدایی از پشت سر افراد گفت : <strong>باتیس</strong> مرده است ، الان نزدیک 250 روز است که مرده ، اگر واقعا دوست <strong><em>باتیس</em> </strong>بوده ای باید این خبر را شنیده بودی !</p>
<p>با این حرف در چهره همه افراد تغییر به وجود امد ، تغییراتی از شنیدن حرف های نامطئن که بوی شومی را در ان ساعات تاریک شب به مشام میرساند</p>
<p>اما ناگهان هاوین که چهره او نیز در هم کشیده شده بود از هم باز شد و با لبخندی فریاد کشید : <span style="color: #008080;"><em><strong>راد</strong> </em></span>! راد ! این صدای تواست تو پس باتیس هستی بیا جلو</p>
<p>راد که پشت جمعیت ایستاده بود چلوتر امد و چهره اش در برابر نور فانوس روشن شد ، نگاهی به چهره افراد انداخت و گفت : هاوین کشاورز و شکارچی از مینار ، خوش امدی رفیق قدیمی</p>
<p><strong>هاوین</strong> از اسب پایین امد و راد را در آغوش گرفت و گفت کم کم داشت ترس برم میداشت که نکند اتفاقی افتاده و ما توی دردسر افتاده ایم</p>
<p>راد همانطور که با دستش افراد را به سمت مسافرخانه ابا و اجدادیشان راهنمایی میکرد گفت : این روزا بیش از گذشته احتیاط میکنیم ، اوضاع کمی تاریک و درهم شده است باید بعضی چیزها را باهم حل کنیم ، فکر میکنم الکی سر و کله ات این دور و بر پیدا نشده و حتما جریانی پیش امده که باید باهم صحبت کنیم</p>
<p>همه از اسب ها پیاده شده و به سمت مهمان خانه به راه افتادند ، در روی پل هاوین مکثی کرد و گفت ، من یادم نمی اید اینجا دروازه ای باشد قبلا فقط حصار کوتاهی قرار داشت ، راد گفت آه . بله بیا تا برایت بگویم</p>
<p>وارد مهمان خانه شدند . مهمان خانه دارای دری بزرگ بود که به حیاط باز میشد و وقتی وارد میشدی در اصلی پذیرایی مهمان خانه در سمت پس قرار داشت ، مهمان خانه دو طبقه بود که طبقه دوم چهار اتاق با پنجره ای رو به همه جهات قرار داشت ، در بالای طبقات و در پشت بام هم دو برجک نگهبانی در انتهای شمال غربی و جلوب شرقی علم کرده بودند تا مسیر جاده از شمال تا جنوب را زیرنظر بگیرند</p>
<p>در انتهای حیاط مهمان خانه نیز اسطبل اسب های مهمانان و یک در خروجی نیز به سمت زمین زراعی کوچک و طویله گاوها و گوسفندان قرار داشت که کنار آن یک پیرمرد در حالی که چماقش از دستش سرخورده بود در حال چرت زدن بود و فانوسی اویخته از میخ بالای سرش روشن بود .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/%d8%a2%d8%b1%da%af%d9%86%d8%a7-3.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا &#8211; بخش دو</title>
		<link>https://javadth.ir/art/fiction/argena-2.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/fiction/argena-2.html#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 04 Jun 2017 16:05:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[اساطیر]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://javadth.ir/?p=716</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 9, 2017 به نام خدا &#160; بخش دوم &#160; همانطور که ایرن و آرنا بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 9, 2017</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بخش دوم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>همانطور که <span style="color: #339966;"><strong>ایرن و آرنا</strong></span> بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد</p>
<p>تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ برید خونه ! اونهم الان که افتاب غروب کرده است و اوضاع امن نیست , آرنا گفت : پدر اون مرد سیاه پوشی که از قهوه خانه بیرون رفت برای چه کاری اومده بود ؟ چرا اینهمه زیاد شدن</p>
<p><span style="color: #339966;"><strong>هاوین</strong></span> گفت : شما که دیگر بچه نیستید پس بهتره با شما رو راست باشم ،‌ فرزندانم اوضاع کمی پیچیده و خطرناک شده است , در جهان همیشه نیروی خیر و شر در حال مبارزه بوده اند و به خاطر اینکه افراد خیر خواه همیشه ادم های احمق تری هستند اجازه میدهند نیروی شر دوباره قدرتمند تر شود ! متوجه هستید ؟! آرنا گفت : راستش نه کاملا ! هاوین نگاهی به هر دو پسر جوان کرد و بدون مقدمه چینی گفت : احتمالا جنگ پیش خواهد امد . جنگ مرگ و زندگی</p>
<p>آنها تقریبا از شیب روستا رد شده و به محله خودشان رسیده بودند ، خانه های کوچک چوبی شیروانی و پنجره های کوچک رو به کوچه و هر خانه یک حیاط با پرچین هایی که به وسیله گیاهان ساخته شده بود . هر دو طرف حیاط را گل و گیاه میکاشتند و عصرهای طولانی تابستان روی کنده درخت و یا سنگ های بزرگ مینشستند و چپق میکشیدند و به سرزمین های دوردست خیره میشدند . و زندگی آرامشان را ادامه میدادند</p>
<p><span style="color: #339966;"><strong>قلدر</strong></span> سگ بزرگ ایرن سرش را روی دستهایش گذاشته بود و جلوی حیاط خوابیده بود با دیدن ایرن که از شیب کوه بالا می آمد بلند شد و یک واق کوچک کرد و کش و قوسی به خود داد و دمش را تکان داد ایرن سبدی که درونش ماهی هایی که گرفته بودند را به قلدر نشون داد و گفت : پسر ببین برای تو چی گرفتم و سپس چند تا از ماهی ها را از سبد دراورد تا سهم ارنا را بدهد ، <span style="color: #339966;"><strong>آرنا</strong></span> با بی میلی نگاهی به ماهی ها کرد و گفت به نظرم سید امروز ما کوچکتر از ان است که بشود یک شام کامل از ان دراورد بهتر است این ها را تو برداری و اگر خواستی به <span style="color: #339966;"><strong>قلدر</strong></span> بدهی و سپس همراه پدرش به خانه شان که دو خانه با آنها فاصله داشت رفتند</p>
<p><strong>آیرن</strong> : نگاهی به ماهی ها کرد و دو تایش رو جلوی سگ انداخت و گفت : بگیر قلدر چون شانس انگار با تو بیشتر از همه یار بوده است .</p>
<p>انشب آیرن زانو هایش را بغل کرده بود و روبرو اتیش نشسته بود مادر بزرگ پدیرش هم در حالی که داشت برایش یک پیرهن زمستانی میبافت زیر چشمی او را میپایید در این هنگام مادرش سفره غذا را اورد تا باهم غذا بخورند ، وقتی سفره را پهن میکرد متوجه حال ایرن شد</p>
<p>و پرسید : پسرم چرا نگرانی ؟ از وقتی وارد خانه شدی همینطوری نشسته ای و به اتش اجاق خیره شده ای ! اتفاقی افتاده است ؟</p>
<p>آیرن به خودش امد و گفت : چیز خاصی نیست امروز در قهوه خانه روستا افرادی داستان های زیادی گفته شد و سپس رو به مادر بزرگش کرد و گفت : مادربزرگ به نظرت چقدر از این داستان هایی که گفته میشود حقیقت دارند ؟ به نظرت قرار است اتفاقی بیافتد ؟ سایه ای تاریک که همیشه جهان را در شب فرو برد ؟</p>
<p>مادربزرگ آیرن گفت : نه پسرم زیاد به این چیزها فکر نکن ! دنیا همیشه همانطوری است که قبلا بوده ! خیر و شر همیشه در برابر هم در حال جنگ بوده اند و گاهی ادم های بزرگ و کوچک موازنه قدرت این دو را به هم میزنند ولی بعد از مدتی سر و کله زدن دوباره همه چیز مثل اولش میشود</p>
<p>آیرن گفت : ولی مادربزرگ ان سایه چی ؟ مادر بزرگ گفت : آن هم ممکن است فقط یک ابر خاکستر ساده باشد که چند وقت دیگر باد ان را ببرد .</p>
<p>ولی ان شب ایرن راحت نخوابید چون میدانست که موضوع جدی تر از این مسائل است ، صبح ان روز برای بقیه مردم مینار همه چی مثل قبلش بود مثل صد ها سال قبل، ولی اگر دقیق تر نگاه میکردی میدیدی که محصول کمتر شده و برکت از بین رفته است ولی در این 100 سال تغییرات آنقدر اهسته بوده که کسی متوجه آن نشده است</p>
<p>آن روز یکی از روز های <strong>بازار هفتگی</strong> بود که <strong>هر چند هفته یک بار</strong> همه از کلیه روستاهای اطراف مینار جمع میشدند تا محصولات خودشان را به فروش برسانند و همچنین در چشمه های آب گرم مینار تنی به آب بزنند</p>
<p>هاوین که دیروز با خودش قرار گذاشته بود به سمت شمال برود برای سرکشی به روستاهای اطراف یا یادش رفته بود و یا اینکه بهتر میدید از همین مردمی که از روستاهای اطراف امده بودند خبری بگیرد</p>
<p>در بالای تپه به دسته بیلش تکیه داده و به جمعیت نگاه میکرد و آرنا هم در کنارش بود ، رو به ارنا کرد و گفت : جمعیت داره از زمان های قبلی کمتر میشه ، همیشه جا برای سوزن انداختن نبود هاوین گفت برویم به سمت اونایی که از <span style="color: #339966;"><strong>کوهنبان</strong></span> اومدن اونا شمال زندگی میکنن به نظرم باید از یه چیزایی خبر داشته باشن <strong><span style="color: #808000;">کوهنبان</span> و <span style="color: #800000;">سیاه سنگ</span></strong> دو روستای شمال مینار بودند که از بقیه روستاهای شمال بزرگتر بودند .</p>
<p>هاوین در بخشی از بازاری که بر پا شده بود چند نفر از اهالی سیاه سنگ را پیدا کرد که عسل کوهی برای فروش اورده بودند و شروع به صحبت با انها کردند</p>
<p>مردی که از <strong>سیاه سنگ</strong> امده بود گفت : اوضاع کمی عوض شده میدانی قبلا هر روز دست دسته سیلان بود که به کوههای نمک شمال سرازیر میشدند و کاروان های نمک از همین مسیر شمال می امد و از مینار هم میگذشت ولی الان خیلی کم شده چون جاده ها ناامن شده اند ، چند بار به کاروان های نمک حمله شده ! خب کسی هم که از جاده ها مراقبت نمیکند .</p>
<p>هاوین گفت : فقط همین ؟ راهزنی ؟</p>
<p>مرد گفت : البته راهزن ها همیشه مال مردم را میبرند ولی مسئله اینجاست که تا الان این راهزنی ها فقط باعث کشته شدن افراد شده است یعنی نمک ها دست نخورده مانده اند و فقط افراد را کشته اند</p>
<p>مرد دیگری از کوهنبان که روستایشان درست چسبیده به کوه و در واقع در دامنه کوه واقع شده است گفت : البته اوضاع برای ما فرق میکند الان دیگر روستای ما همیشه مه الود است در حالی که قبلا اینطوری نبوده ، خیلی ها در شب ناپدید شده اند و دیگر پیدا نشده اند</p>
<p>چند روستای کوچک اطراف ما کلا خالی از سکنه شده اند ، همه دارند می ایند جنوب و جنوب شرق میگویند انجا امن تر است</p>
<p>هاوین گفت : پس این موج به زودی مینار را هم خواهد شست</p>
<p>مرد گفت : امیدوارم کسی در قلمرو پادشاهی به فکر ما باشد قبل از اینکه اوضاع زیاد از حد کنترل خارج شود</p>
<p>هاوین از جمع آنها جدا شد و با پسرش رفتند تا به زمین هایشان سر بزنند</p>
<p>اولین ماه پاییز ( پَلَر ) داشت تمام میشد و هوا کم کم رو به سردی میرفت ، مردم آرگنا با اینکه سرشان در کار خودشان بود ولی معلود بود که گوش ها را تیز کرده اند و منتظر خبر خاصی هستند شاید هم منتظر یک اتفاق</p>
<p>همانطور که هاوین و آرنا با هم به سمت زمین میرفتند ، آرنا با اینکه دلش نمیخواست پدرش در آن وضعیت آنها را تنها بگذارد اما به پدرش یاداوری کرد که : پدر امروز قرار بود به سمت شمال بروی اما انگار یادت رفته !</p>
<p>هاوین : نه پسرم یادم نرفته امروز بازار برگذار شد و ترجیح دادم قبل رفتن با چند نفر از روستایی ها صحبتی بکنم و وضعیت شمال رو سبک سنگین کنم</p>
<p>اما فردا باید خودم راه بیافتم ، سپس زیر لب گفت : امیدوارم بتوانم این قبایل را باهم متحد کنم</p>
<p>( قبایل و شهرهای شمالی مشکل خاصی با هم ندارند اما از وحدت هم خوششان نمی آید ، عموما شمالی ها دوست ندارند کسی در کارشان فضولی کند و یا کسی آنها را از جایی که در ان جا خوش کرده اند تکان بدهد در واقع از دردسر خوششان نمی آید )</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/fiction/argena-2.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آرگنا بخش 1</title>
		<link>https://javadth.ir/art/fiction/argena-1.html</link>
					<comments>https://javadth.ir/art/fiction/argena-1.html#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[javadth]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Apr 2017 12:45:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرگنا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[اساطیر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای جادو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://javadth.ir/?p=709</guid>

					<description><![CDATA[آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 21, 2017 به نام خدا &#160; نوشتن آرگنا رو من از 16 سالگی شروع کردم , در کل داستان نویسی رو من وقتی 10 ساله بودم با دستکاری داستان های کوتاه و یا نوشتن ماجرای کارتونی که دیده بودم آغاز کردم و کم کم پیش رفتم , اون [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین ویرایش این مطلب در تاریخ آگوست 21, 2017</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشتن آرگنا رو من از 16 سالگی شروع کردم , در کل داستان نویسی رو من وقتی 10 ساله بودم با دستکاری داستان های کوتاه و یا نوشتن ماجرای کارتونی که دیده بودم آغاز کردم و کم کم پیش رفتم , اون موقه ها به خاطر سن و سالمون و درگیر نبودن با مسائل اصلی زندگی فکرمون آزاد بود و میتونستم از قوه خیالم بهتر استفاده کنم , این شد که آرگنا رو نوشتم و چند بار رونویسی کردم</p>
<p>چیزی که الان منتشر میکنم رونویسی 4م آرگنا هستش و احتمالا باز هم رونویسی خواهد شد , و هنوز در حال طراحی نقشه ها و اثار هستم , امیدوارم شما هم بتونین در این راه من رو کمک کنید</p>
<p>لطفا بعد از خوندن هر بخش نظرتون در مورد اون قسمت رو بهم بگید تا بتونم بهترش کنم و همچنین این مطلب رو به بقیه هم پیشنهاد بدید تا بخونن</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>لایسنس و حق نشر</strong></span> : لطفا توجه داشته باشید که من برای این داستان زحمت زیادی کشیدم و حق نشر اون رو به کسی ندادم و بنابر این کسی اجازه چاب این ها و یا انتشار به صورت الکترونیکی بدون اجازه کتبی من رو نداره</p>
<p>و شما دوستان عزیز لطفا داستان آرگنا رو به صورت کامل در وبسایت ها و کانال ها خودتون منتشر نکنید بلکه فقط بخش کوچکی در حد <strong>350 حرف</strong> از اون رو منتشر کنید و برای کل داستان به همین مطلب لینک کنید</p>
<p>قسمت اول داستان در ادامه مطلبه</p>
<p><span id="more-709"></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>به نام خدا</strong></p>
<p>در زمان های بسیار کهن در جهانی دور دست در شمال جهان ارگنا مردمی به نام <strong>ایرلن ها</strong> زندگی میکردند ، <strong>ارگنا</strong> از قاره های کوچک و بزرگی تشکیل شده بود که ایرلن ها در شمال قاره ووستا ، زندگی میکردند ، مردمی میانه قد با موهای مجعد و چهره های زرد و سرخ که پیشه و کار انها کشاورزی ودامداری و زنبور داری بود . ایرلن ها در ناحیه مینار که خود از 10 روستای بزرگ به همراه مینار مرکزی تشکیل شده بود زندگی میکردند ، مینار به معنی چشم است ، احتمالا به خاطر وجود چشمه های اب گرم در مینار و یا اینکه روستای مینار شبیه مردمک چشم در میانه روستاها قرار دارد . ، <strong>ایرلن</strong> های ناحیه روستاهای <strong>شمال زنبور دار و در کار پرورش گوسفند</strong> بودند و نواحی جنوبی و مرکزی به خاطر عبور چند رودخانه دائمی در کار باغ داری و مزرعه داری ، انها در کار مزرعه داری و کشت سبزی جات و میوه ها متبحر شده و نیز دارای فرهنگ و رسومات مخصوص به خود بودند ،</p>
<p><strong>( تمام رسومات به تفضیل در تاریخ ارگنا و در بخش فرهنگ ارگنا ذکر خواهد شد ولی به اجمال در این کتاب به انها ذکر خواهد شد )</strong></p>
<p>در  مینار مرکزی که خود نیز شهر <span style="color: #008000;"><strong>مینار</strong> </span>نامیده میشد مرکز تجمع روستاییان و اطراف نشینان بود ، انها هر زمان و در فصول گرم برای دیدن خوانواده های خود و همچنین فروش محصولات خود و خرید مایحتاج خود در بازار های هفتگی ارگنا جمع میشدند .</p>
<p><strong>بازارچه اصلی مینار در روز پنج شنبه</strong> هر 3 هفته یکبار برگزار میشد و شامل کلیه محصولات خوراکی مثل عسل و پنبه و صنایع دستی بود ، در این بازار ها از کلیه دهات و  روستای اطرف و همچنین از شهر <strong>هادن</strong> در غرب مینار نیز کاروان های کوچک برای تجارت می امدند ( هادن مرکز بزرگ پارچه بافی در شمال و کل آرگنا بود ، به خاطر پرورش کرم ابریشم و همچنین نزدیکی به گله های شمال و دسترسی به رنگ های طبیعی هادن مرکز صادرات پارچه و یکی از مکان های تجمع تجار بود ، و تاجران کوچکتر که درواقع فروشنده های دوره گرد حساب میشدند ، همیشه در روستاهای کوچک برای فروختن پارچه ها سرگردان بودند )</p>
<p>واحد پول در شمال آرگنا سکه تاتری بود که توسط تجارت خانه مرکزی در شهر هادن کنترل میشد و در واقه اکثرا هر تاتر برابر با یک سنگ ( معادل یک کیلو ) بود و همه نرخ های برابری توسط این تجارت خانه کنترل میشد و هر 3 ماه یکبار به بقیه خطه شمالی اعلام میشد .</p>
<p>،موقعیت خود <strong>مینار</strong> در دامنه تپه و از شمال مشرف به کوههای سفید بود و از شرق به رودخانه شرقی و و از شمال غرب به جنگل سرو و از شمال مسیر هایی که به روستاهای شمالی و کوهستان کنابار میرفت</p>
<p>باغ های میناری ها در کنار روستا بود زیرا یک رودخانه کوچک در نزدیک روستا قرار داشت که مردم باغ های خود را از ان ابیاری میکردند ، در کل مینار قبایل معنی نداشت و ملت به صورت کدخدا و ریش سفیدی مشکلات را برطرف میکردند ، هر روستا یک کد خدا و یک شورا متشکل از 5 ریش سفید داشت و خود مینار نیز همچین شورایی را داشت</p>
<p>پیرمردانی بسیار کهن سال که ریش هایشان همه سفید شده بود در قهوه خانه روستا جمع میشدند و در مورد روستا تصمیم میگرفتند ، تصمیمات انها اکثرا در مورد مناقشات روستاییان در بازار و یا وقت های ابیاری باغات و یا مرز زمین های همدیگر بود ، و چیز زیادی برای گفتن نداشتند ، انها در زمستان که هوا سرد میشد اکثرا در خانه میماندند و نزدیک اجاق میشنستند و داستان های قدیمی تعریف میکردند و از غذاهایی که تابساتان ذخیره کرده بودند میخوردند ، و البته مردان به شکار میرفتند . البته شکار کم رنگ تر شده بود سال ها پیش که چند نفر از احالی روستا در حمله موجوداتی عجیب و غربی در جنگل های بلوط کشته شده بودند و حتی جسد ان ها هم پیدا نشده بود کسی جرئت رفتن به شکار را نداشت . شکارچیان میگفتند جنگل تاریک شده است دیگر مثل سابق نیست ریشه ها و کینه ها در هم تنیده شده اند . هر شب از جنگل صدای فریاد می اید . دروغ یا راست خیلی ها موجودات افسانه ای زیادی در جنگل دیده بودند و هر کس سعی میکرد  تعریفش ترسناکتر از بقیه باشد</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اما چند سال بود که وضعیت داشت کم کم فرق میکرد ، 50 سال بود که کم کم این برنامه ها در حال تغییر بودند ، اکنون جاده ها دیگر امنیت نداشت روزی نبود که یک نفر هادنی در قهوه خانه <strong>لوبیس</strong> پیر معرکه نگرفته باشد و از حمله موجودات وحشی به کاروانش نگوید ، اگر از کنار قهوه خانه او میگذشتید حتما این صداها را هر روز میشنیدید :</p>
<p>اوه بله کجا بودم ؟ اها ! ناگهان متوجه شدم چشم هایی در کنار جاده ما را میپایند چشم هایی سرخ و خشن که از خون پر شده بود و مرا نگاه میکرد در یک لحظه کمان را کشیدم و یک تیر به سمتش پراندم  و &#8230;</p>
<p>و یا مردی که میگفت : در باغ مشغول ابیاری بودم که 2 مرد با لباس های سیاه و شنل های سیاه به سمتم امدند و سوال پیچم کردند</p>
<p>با این وضعیت دیگر در هر روستا جوانان و مردان گروه های گشت زنی داخل روستا تشکیل داده بودند ، افرادی که چماغ و دشنه با خود حمل میکردند و شب ها در کوچه ها پرسه میزدند و همچنین در روستا چراغ های روغنی در کوچه ها گذاشته بودند تا نور ان کوچه را روشن کند ، اما چیزی که برای همه واضح بود سایه کوهستان <strong>گوگ</strong> بود ، رشته کوههای شمالی که مینار و هادن و ادار را از انسوی کوه ها جدا ساخته بود کوهههای خاکستری و سیاه رنگ که همیشه برفگیر بودند اما مدتی بود این کوهها دیگر به صورت یک کروه معمولی به نظر نمی امد بلکه وقتی به انها نگاه میکردی انگار تاریکی خزنده ای از انها در حال پایین امدن بود و نیز سایه انها که در حال رشد و تاریکتر شدن بود ، دیگر شادی و خوشحالی از بین مردم رخت بسته بود و مردم دل و دماغ کار کردن را از دست داده بودند ، جشن های سالانه و ماهانه یا برگزار نمیشد و یا اینکه با تعداد افراد کم برگذار میشد</p>
<p>{ جشن های مرسوم خطه شمال به تفضیل در کتاب فرهنگ ارگنا ذکر خواهد شد }</p>
<p>یکی از جشن های مهم که همه ساله در کل خطه شمالی برگذار میشد جشن <strong>شروع بذرپاشی</strong> برای مردمان کشاورز بود ، در شمال هر قشر کشاورز یا باغدار و یا گله دار و عشایر هر کدام چندین جشن شروع فصل داشت و کاشت و برداشت را اجرا میکردند</p>
<p>مینار مرکزی قشر زیاد کشاورز و باغدار را در خود جای داده بود ، که در این جشن ها شرکت میکردند</p>
<p>ماجرای ما از زمان فصل کاشتن گندم شروع میشود ، در انروز <strong>آیرن و آرنا </strong>که دو دوست بودند در کنار برکه کوچک در جنوب مینار در حال تفریح و ماهی گیری بودند ایرن در حالی که قلابش را انداخته بود و دسته چوب ماهیگیری را در زمین محکم میکرد دراز کشید و صورتش را به سمت کوهستان سالانیر چرخواند و گفت : هر روز نزدیکتر میشود ، ارنا پرسید ؟ چی</p>
<p>_ سایه ، تاریکی ! انگار دارد به پایین میخزد ، اون ابر رو میبنی ؟ باور میکنی انگار از زمانی که به دنیا اومدم اونجاس و تکون نخورده ؟</p>
<p>_ هان ؟ بله . ارنا نیز به سمت کوه چرخید و متفکرانه به ان خیره شد _ بله اوضاع به نظرم نگران کننده است</p>
<p>آیرن به سمت آرنا چرخید و روی دست راستش دراز کشید و گفت : بله نگران کننده ! متوجه رفت و امد های عجیب در اطراف شهرمان شده ای ؟ سیلان ها ، قراولان نیلدار ! افراد مشکوک و سیاه پوش ، و حتی بعضی جادوگر ها</p>
<p>ارنا یک سنگ کوچک از کنار دستش برداشت و به سمت برکه انداخت و گفت : پدرم چند روز است که خیلی نگران است دائم در خانه راه میرود و شمشیرش را هی از غلاف در می اورد و به ان نگاه می اندازد</p>
<p>ایرن با شنیدن کلمه پدر غمگین شد : پدر آیرن در کودکی وقتی هنوز چند هفته ای از به دنیا امدنش نگذشته بود در جنگل های شمال غرب مینار کشته شده بود ، پدر او یک شکارچی ماهر بود و زندگی آنها با شکار میگذشت اما بعد از کشته شدن پدرش آنها در باغ قدیمی پدربزرگ آیرن کار میکردند که وسطش یونجه زار کوچکی بود</p>
<p>آنها بعد از چند ساعت تفریح و گرفتن ماهی های کوچک به سمت مینار بازگشتند ، افتاب در حال غروب بود و هوا داشت کم کم سرد میشد و مردان دیگر نیز داشتند از اطراف به داخل شهر می آمدند سربازان و نگه بانان فانوس به دست شروع به گشت زنی کرده بودند در  دروازه جنوبی شهر نیز که تازه ساخته شده بود چند جوان با دشنه های به کمر بسته در حال محکم کردن پرچین های اطراف دروازه بودند و زیر چشمی مراقب افرادی که عبور میکردند ، ایرن و آرنا به سمت دروازه رفتند ولی در نزدیکی دروازه ناگهان چند مرد که در حال عبور بودند در مرز های شرقی چیزی را به هم نشان دادند :</p>
<p>_ نگاه کنید یک دسته سوار سیاه پوش !!</p>
<p>یکی از مرد ها دستش را بالای چشم هایش گذاشت و گفت : آه بله ، آنها از سواران حکومتی هستند دارند گشت زنی میکنند</p>
<p>یکی از جوان ها گفت : دارند به سمت مرزهای <strong>گورای</strong> میروند بالای کوه های <strong>ماران</strong> !</p>
<p>_ کسی جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد ، فکر نکنم به آن سمت بروند انها دورادور مواظب جاده ها هستند</p>
<p>هماطنور که مردان در حال صحبت بودند ایرن و ارنا از کنار آنها گذشته و به داخل شهر رفتند ، شهر از سمت دروازه جنوبی کمی شیب میگرفت و کمی به سمت راست متمایل میشد تا به سمت محله ای که آنها زندگی میکردند میپیچید</p>
<p>اندو بعد از چند دقیقه به نزدیکی قهوه خانه <strong>لوبیس</strong> رسیدند که ناگهان مردی سیاه پوش با پرچم –ها بیرون امد و سوار اسب شد و از روی اسب نگاهی به آن دو انداخت و سپس به سمت دروازه تاخت  آرنا گفت : صبر کن آیرن این صدای پدرم است ! بیا اینجا ببینیم چه خبر است ، آندو روی نیمکتی که کنار ورودی قهوه خانه گذاشته شده بود نشستند و گوش هایشان را تیز کردند تا ببینند داخل چه خبر است</p>
<p>روبروی قهوه خانه رودخانه کوچکی بود و آن سمت آن مردم در مزرعه های گندم و یونجه خود مشغول کار بودند و بعضی نیز در حیاط خانه شان مشغول رسیدن به باغچه ها و گلدان های خودشان</p>
<p>مردم ایرلن  در کشف چیز های جدید تنبل بودند و اموخته های آنها بیشتر حاصل رفت و آمد با مردمان دیگر نقاط بود البته ایرلن ها علاقه چندانی به مسافرت نداشتند و نیز میگویند ضرب المثل : هیچ جا خونه خود ادم نمیشه هم از همین ولایت ایرلن ها شروع شده است ، آنها  ترجیه میدادند که یا در خانه خودشان باشند و یا اینکه فوقش چند ساعتی به مهمانی همسایه بروند</p>
<p>اما دیگر دنیا تغییر کرده بود و حتی این مردمان بی خیال نیز کم کم نگران شده بودند ، توی قهوه خانه مردانی که از مرز های غربی و شمالی بازگشته بودند بقیه را دور خودشان جمع کرده و صحبت میکردند</p>
<p><strong>هیمان</strong> یکی از این مسافران بود که دیروز وارد مینار شده بود تا فردا در بازار شرکت کند ، وقتی داشت شربت را سر میکشید زیرچشمی به اطرافیان نگاه میکرد که همگی با چشمهایشان به اون زل زده بودند ، لیوان را بر میز گذاشت و با استینش لبش را پاک کرد و گفت : از دانشمندان سرزمین های دور شنیده ام که میگفتند : <strong>سالانیر</strong> اورک ها را گرد هم اورده است الان توی مرزهای شمالی هستند ارتش تا دندان مسلح که آماده چپاول و غارت هستند . دو روز پیش که داشتم وسیله می اوردم شب ارابه مون خراب شد نه برجی نزدیکمون بود و نه گشتی توی جاده قدم میزد . دور و اطرفمون رو فقط درخت و جنگل گرفته بودن اما انگار تنها نبودیم چون از بین شاخه های درختان جنگل چندین چشم مثل کاسه خون به ما خیره شده بودن . اون شب رو تا صبح دور و اطرافمون اتیش روشن کردیم و اصلا نخوابیدیم .</p>
<p>شاگرد هیمان هم که آنجا روی یک صندلی نشسته بود در حالی که با یک چوب هی روی زمین نقش میکشید با حرکت سرش حرف او را تایید کرد .</p>
<p>سابا یکی از جوانان دهکده با پوزخند و زیر لب ولی با صدایی که همه بشنوند گفت : یکی این مرد را بگیرد تا پس نیافتاده است ! مرد حسابی این افسانه ها چیست که هر روز در قهوه خانه بهم میبافید . بروید این ها را برای بچه های خود تعریف کنید ! این ها داستان شب مادربزرگ ها برای بچه های بازیگوش است تا آنها را بترساند</p>
<p><strong>هومار</strong> : یکی از هم پیاله های سابا هم حرف او را تایید کرد : من که چیزی را به چشم خودم نبینم باورم نمیشود ! هاها ! دیو ! جن ! پری ! الاشار !</p>
<p><strong>عمو ناگالو</strong> از پیرمردان روستا در حالی که ریشش را میجنباند زیر لب گفت : نه اینکه صبح تا شب شمشیر به کمر در حال گشت و گذار اطراف مینار هستی ! تو حتی بیرون همین مینار هم گم میشوی !</p>
<p>و همه خندیدند و باعث شد هومار در یقه اش فرو رود</p>
<p><strong>هاوین</strong> پدر آرنا که گوشه ای به دیوار تکیه داده بود زیر لب ولی طوری که همه بشنوند گفت : این هم سومین بار ! در طول این دو سال این سومین بار است که قراول ها پیدایشان شده ! اوضاع زیاد جالب به نظر نمیرسد ، فکر میکنم وضعیت دارد خطرناک تر میشود ،</p>
<p>افسانه ها دارن به واقعیت میپیوندن اونم در خطرناکترین زمان و مکان ممکن ، دیر یا زود مجبور خواهیم شد سرنوشت خود را رقم بزنیم و وارد جنگ شویم من بیرون از دهکده بودم . اینجا امنیت داریم ولی دهکده های بیرون اصلا امن نیستن . بی خبری ما باعث میشه غافلگیر بشیم ، چنتا از دهکده های شمالی همه خالی از سکنه شدن .  هنمینار ، سانار ، همنو ، التان ، همه اینها شدن دهکده های ارواح کم کم خالی شدن ! کسی فکرش رو هم نمیکرد ؟ مردم دارن کوچ میکنن ! دیگه کسی جرئت نمیکنه توی دهکده کوچیک زندگی کنه همه یا میرن جنوب یا میرن به دهکده های بزرگ ! سابا ! هومار ! فکر میکنید این همه سربازی که هر روز گشت میزنن کی هستن ؟ کجا میرن ؟ این یه گشت معمولی نیست ! ارتش ها دارن جا بجا میشن ! تاریکی داره میخزه و میاد جلو</p>
<p>یکی از پیرترین اهالی مینار به زحمت از سر میزش بلند شد و گفت : توی عمر 90 ساله ام تاکنون ندیده‌ام که ایرلن ها در جنگی شرکت کرده باشند ، و همینطور پدرم و همینطور پدر پدرم هم  سال هاست که نسل ما برای باغداری و مزرعه داری تربیت شده اند ، <strong>هنیر</strong> که یکی دیگر از افراد قوی هیکل مینار و مسئول نگهبانان بخش غربی نیز بود گفت : اما در نسل ما شکارچیان ماهری نیز پیدا شده اند</p>
<p>استاد موس که از پیرمرد قبلی هم پیرتر بود گفت : شکار چی تله های خرگوش و راسو و کبک چطوری میتونه بجنگه ؟! استاد موس دانای روستا بود یعنی فردی که صبح تا شب سرش توی کتاب است و هر کس هر سوالی داشته باشد از او میپرسد</p>
<p>هنیر گفت : منظور شما چیست استاد ؟</p>
<p>استاد موس گفت : نمیتواند در برابر هیچ حمله ای مقاومت کند ، شاید یک روز ، شاید یک هفته ولی هر چی که باشه میتونه این سد رو خورد کنه و بیاد جلو ! بهتره تا دیر نشده بار و بندیل مون رو ببنیدم و بریم جنوب</p>
<p>هاوین گفت : امکان نداره ، ما توان اوارگی رو نداریم ! ما کشاورز هستیم باید زمین داشته باشیم از کجا معلوم توی جنوب کسی به ما زمین بده ! اصلا گمان نکنید که بشه از بین گورای و تالان ها گذشت ! آن ها به زن و بچه هامون هم رحم نمیکنن همه مون رو سر میبرن و سرهامون رو روی نیزه ها سوار میکنن و بچه ها باهاشون توی کوچه ها بازی میکنن</p>
<p>استاد موس گفت : از سرزمین های سیلان عبور میکنیم آن ها کاری به کار ما ندارند . حتی اگر نشد من ترجیح میدم با یه گورای سر و کله بزنم تا یه <strong>آلاشار</strong> لااقل گورای ها گوشت ادم نمیخورن</p>
<p>هاوین با لبخند تلخی که بر لب داشت برگشت و به افراد حاضر نگاه کرد و گفت : سیلان ها !‌ آنها فقط به فکر خودشان هستند ! ضرب المثل ها دروغ نیستند ! یک سیلان حتی در را به روی پدرش باز نمیکند !</p>
<p>اگر یک آلاشار دنبالت کند و به در خانه سیلان بروی ممکن نیست حتی بخواهد از سوراخ در بیرون را نگاه کند ! وقتی احساس خطر کنند به درون غار میروند و درها را میبندند آن ها برای صد سال آذوقه دارند حتی آن ها را با پول هم عوض نمیکنند</p>
<p>یکی از مردان دهکده از تاریکی آخر قهوه خانه صدا زد : خب باید چکار کنیم هاوین ؟!‌</p>
<p>هاوین گفت : دهکده رو امن تر میکنیم ! برجک میسازیم ، خندق حفر میکنیم ! نباید از اینجا تکون بخوریم ! باید مقاومت کرد ، اینجا سرزمین ابا و اجدادی ماست هزاران ساله همینجاییم ، میخواید همینطوری راحت این روستا رو بدیم دست دشمن ؟</p>
<p>یکی از مردان دیگر با ناامیدی گفت : استاد موس راست میگه : هر چیزی که از اون کوه سرازیر بشه و پایین بیاد قطعا این سد رو میکشنه چه یک روز و چه یک هفته !</p>
<p>هاوین گفت : هنوز که چیزی معلوم نیست ! من فردا میرم به شمال تا ببینم چه خبر شده هر کس میتونه با من بیاد ! باید بریم و دهکده ها رو متحد کنیم ! کل مینار اگر جمع بشن ارتش زیادی میشیم و میتونیم جلوی اونا رو بگیریم</p>
<p><strong>یک نفر دیگر</strong> با پوزخند گفت : ارتش بیل و کلنگ ! من که میرم بار و بندیلم رو ببندم و برم ! بهتره تا اغاز تابستان یک جا ساکن بشم ، اگر برای کسی ارزش داشتیم لااقل نیرویی میفرستادن تا به کمک اونا مواظب این شهر باشیم نه اینکه ما رو تنها بزارن ، دیگه همه به فکر خودشونن اونا ما رو به قیمت نجات خودشون له میکنن</p>
<p>و بعد بلند شد و ایستاد و گفت : اگر یک درصد احتمال بدن با مرگ ما این قائله تموم میشه مطمئن باشید درنگ نمیکنن و ما رو میندازن توی دهن اژدها</p>
<p>سابا گفت : من که ترجیح میدهم بروم و جلوی اجاق خانه هم دراز بکشم و بخوابم و از این زندگی لذت ببرم ، دو سال است که این سوار ها هر روز می ایند و میروند ! چه شده است ؟ حتی یک تیر هم به سمت این روستا پرتاب نشده ، همه جا امن و امان است</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>+ وضعیت پست و ارسال خبر و چاپار و نامه :</p>
<p>در آن زمان سیستم خبرگذاری توسط حیوانات نامه بر کنترل میشد ، خبرهای معمولی توسط کبوتر های نامه بر به کبوترخانه های هر مرکز اعلام میشد ( اما از آنجا که کبوتر ها ممکن بود توسط کلاغ ها و جغد و هر پرنده شکاری دیگر شکار شوند &#8230; اخبار مهمتر توسط <strong>چاپار ها</strong> اعلام میشد</p>
<p>چاپار ها هر زمان که راه می افتادند فقط پاکت های نامه را با خود حمل میکردند و به اداره های پست هر شهر تحویل میدادند .</p>
<p>حمل وسایل سنگین توسط کاروان ها انجام میشد و هر جا که رودخانه و دریاچه قابل کشتی رانی بود وسایل از طریق رودخانه هم منتقل میشد</p>
<p>همچنین اخبار معمولی و شایعات نیز توسط کاروان های عادی جابجا میشد و ملت در کاروانسراها همدیگر را از اوضاع و آخرین شایغات آگاه میکردند .</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://javadth.ir/art/fiction/argena-1.html/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>11</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
