ارگنا تکه‌های داستان بهار ۴۰۴

آخرین ویرایش این مطلب می 13, 2025

خب این بخش از داستان هنوز در زمان توی مینار یعنی روستای محل زندگی آیرن و آرنا میگذره

صبح زود زمستانی بود برف نازکی روی علف‌های سبز را گرفته بود و هوا ابری و در انتظار بارش مجدد.

از دودکش‌های خانه‌های روستا دود بیرون میامد و خبر از این میداد که اهالی در حال تدارک صبحانه هستند، هاوین و آرنا به همراه خانواده دور سفره‌ای در آشپزخانه خود نشسته بودند و مادر در حال آماده کردن صبحانه بود تخم مرغ نیمرو و نان و پنیر  مربا .

هاوین چانه‌اش را خاراند و گفت ، هوم ! امروز روز عجیبی است 

مادر که انگار نشنيده بود گفت : بله؟ 

هاوین تکرار کرد روز عجیبی است !

چطور؟

تا صبح کابوس رهایم نکرد

چه کابوسی؟

چاه! تا صبح هزار بار در چاه افتادم هر بار از خواب پریدم مجدد در چاه دیگری میفتادم ! لعنتی

در حال خوردن چند لقمه از ابگوشت دیشب بود که ناگهان صدای زنگ خطر در روستا به صدا درآمد

زنگ های متمادی از چند جهت که قطع نمیشد

هاوین گفت به حق الته‌آر ( نام خدا در شمال ارگنا ) چه شده است ، بلند شد و لباس پوشید و شمشیرش را از اویز کنار در برداشت و بیرون رفت

آرنا هم پشت سر او به بیرون دوید

در شمال غرب موقعیت روستا جایی که زمین ارتفاع میگرفت تا به جنگل نزدیکتر شود ولی هنوز علفزار بود مردم روستا جمع شده بودند.

ویراز روی حیوانی خم شده بود ، هاوین نزدیک‌تر رفت ، هنیر انجا بود تا هاوین را دید گفت : بیچاره گوساله بدشانسی آورده

گوساله‌ای روی زمین افتاده بود که شکمش دریده شده و محتوی شکمش بیرون ریخته بود . چشمان گوساله را درآورده بودند و گلوی آن بریده شده بود. مگس ها میهمانی مفصلی برای خودشان گرفته و در حال وزوز کردن روی جنازه گوساله بودند

ویراز گفت : این حیوان از مزرعه رومین است ؛ من خود انرا به دنیا آوردم

رومین پیرمرد بور و قدکوتاهی بود که موقع راه رفتن میلنگید خودش میگفت که در کودکی گرگ پایش را گاز گرفته است ،

داشت لنگان لنگان از سربالایی بالا میامد.

هاوین گفت چه شده است ؟ این حیوان چه بلایی سرش آمده؟ حنیر گفت امروز صبح پیدایش کرده اند ۲ ساعت پیش معلوم نیست چه بوده

یکی از بین جمعیت گفت : یحتمل کار گرگ ها بوده ! یکی دیگر گفت شاید هم پلنگ !

هاوین روی گوساله خم شد و نگاهی به ان انداخت ! و زیر لب گفت گرگ؟ گوساله؟ ( هاوین همیشه عادت داشت موقع فکر کردن با خودش حرف بزند )

حنیر زیر چشمی نگاهی به هاوین انداخت ، هاوین گفت : گرگ نمیتواند همچین بلایی سر این جانور بیاورد شاید حیوان قوی‌تری بوده است.

گرگ یا پلنگ چه نیازی به چشمان این حیوان داشته اند. شکمش را دریده و آنرا در اینجا ول کرده اند.

رومین خودش را رساند و مردم را با دست عقب زد چهره‌اش غمگین و نگران بود و با ناراحتی گفت گوساله بیچاره‌ام حیوان بیگناه ! کدام جانوری این را به این روز انداخته است!

استاد موتس که تا این لحظه نفس زنان داشت سربالایی را با کمک ایرن که دستش را گرفته بود بالا می‌آمد هنوز نرسیده طوری که بقیه بشنوند گفت : این کار تاگروش است!

صدا همهمه ای از روی ترس بین مردم طنین انداز شد ، چشم‌ها ترسیده بود و زبان‌ها بند امده بود

همه چند قدم از حیوان دور شدند.

یکی از اهالی روستا گفت : پیرمرد دچار توهم شده است ! هه تاگروش اصلا وجود ندارد

یکی دیگر گفت : این داستان‌ها برای ترساندن بچه‌هاس

این حیوان را راهزن‌ها و ارازل اوباش به این روز انداخته اند تا مردم را بترسانند!

موتس گفت : نه ، چیزی قویتر و شیطانی تر از چنتا اراذل و اوباش این بلا را سر این حیوان انداخته‌اند. انها می‌خواستند ما را بترسانند بله ولی این یک ترس معمولی نیست ! باید هشیار شویم !

حیوان را برگردانید ! وقتی جنازه حیوان را برگرداندند در سمت دیگر حیوان جای پنجه بسیار قدرتمندی معلوم شد که تاکنون زیر حیوان مخفی شده بود ، این پنجه برای هیچکدام از اهالی آشنا نبود دندهای حیوان مثل چوب های ریز و کوچک درهم شکسته بود .

هاوین گفت من نظری دارم ! ما باید چند برجک کوچک نگهبانی بنا کنیم در چهارگوشه منطقه تا اگر اتفاقی افتاد .

( حفظ امنیت مینار بر عهده گروهی بود به سر دستگی آبان ، ساکن  پایین دست روستا که پرجمعیت‌ترین قبیله ساکن مینار بودند تونو و میریزیو ، اردن ، سرافین ، دارین  ۵ پسر آبان بودند که در کنار او عضو گروه گزمه ها بودند به همراه پسرعمو ها و بقیه فامیل گروهی ۱۵ نفری تشکیل داده بودند )

تونو در جمع حضور داشت ، هاوین پرسید : آبان کجاست؟

تونو پاسخ داد : او برای سرکشی به روستای مادریم ( رومین ) رفته است ، تا ظهر برمیگردد

رومین روستایی کوچک در جنوب غرب مینار است که نهایت پیاده ۳۰ دقیقه از مینار فاصله دارد .

هاوین گفت چند ساعت دیگر در قهوه‌خانه  لوبیس جمع میشویم تا تصمیم بگیریم . حالا برگردیم سر و کار زندگی خودمان

یکی پرسید پس جنازه حيوان چه میشود؟

استاد موتس گفت : آنرا آتش بزنید چاره ای جز این نیست

چند دقیقه بعد هیزم زیادی جمع کردند و وقتی داشتند از تپه پایین میامدند هنوز آتش روشن بود.

در هنگام پایین امدن از تپه استاد موتس رو به هاوین گفت : بیا و به این پیرمرد در پایین امدن کمک کن

هاوین بازوی استاد موتس را گرفته بود و داشتند آرام تپه را پایین میامدند که استاد موتس طوری که کسی صدایش را نشوند انگار که دارد با خودش زمزمه میکند گفت : میخواستند ما را بترسانند ولی نه ترس معمولی ؛ آنها میخواهند ما این منطقه را ول کنیم ( استاد رو به هاوین برگردانده بود چشمانش برق میزد و انگار حاضر بود با جانش گفته خودش را تضمین کند سرش را تکان داد ) میخواهند مارا بیرون کنند

Leave a Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.