ارگنا تکه های داستان #۳

آخرین ویرایش این مطلب سپتامبر 8, 2024

کالیدرا

سرزمین شرق رودخانه سفید به نام کالیدرا شناخته میشود

کال : شرق و ایدرا یعنی سرزمین

هاوین بوی دود رو شنید از سمت چپ تپه سر خورد و به سمت جنوب رفت و بعد شرق و نفس نفس زنان تپه را بالاتر رفت مرغ کوچکی روی اجاق در حال سرخ شدن بود که هاوین محکم پا روی آتش گذاشت و سعی کرد آن را خاموش کند

فریاد کشید : احمق ها دیوانه ها ! بهتر بود یک شیپور به دست میگرفتید و در آن میدمیدید که جایمان را بفهمند.

کادریس گفت : الان چند روز است که غذای درست و حسابی نخورده ایم چه فرقی میکند که از گرسنگی بمیریم یا دشمن ما را بکشد ؟!

هاوین گفت : فکر میکنی دشمن اگر دستش به تو برسد روزی چندبار آرزوی مرگ میکنی؟

جمع کنید باید جایمان را عوض کنیم!!

همه با غر زدن و روی اخم کرده وسایلشان را جمع کردند

ونود ، زخمی و بی تحرک زیر آفتاب دراز کشیده بود

حنیر نزدیک هاوین شد و گفت: برادر وضعیت ونود چه خواهد شد؟ اصلا قرار است بکجا برویم؟

هاوین گفت: باور کن نقشه ای ندارم تا اینجای کار که فرار کرده ایم و بعدا نمیدانم چه خواهد شد! هر چه باشد باید راه جنوب را پیش بگیریم! هر چند که اصلا نمیدانم کدام شهر باید برویم شاید اصلا کل خاندان ما ازبین رفته باشند! افسوس افسوس افسوس

هاوین سرش را تکان میداد و زیر لب افسوس میگفت

حنیر گفت : نمیدانم این چه بلایی است که اینطور بر سرمان نازل شده

2 thoughts on “ارگنا تکه های داستان #۳

Leave a Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.