آرگنا 3

آخرین ویرایش این مطلب نوامبر 13, 2017به نام خدا   سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق […]

آرگنا – بخش دو

آخرین ویرایش این مطلب آگوست 9, 2017به نام خدا   بخش دوم   همانطور که ایرن و آرنا بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ برید خونه ! […]

آرگنا بخش 1

آخرین ویرایش این مطلب آگوست 21, 2017به نام خدا   نوشتن آرگنا رو من از 16 سالگی شروع کردم , در کل داستان نویسی رو من وقتی 10 ساله بودم با دستکاری داستان های کوتاه و یا نوشتن ماجرای کارتونی که دیده بودم آغاز کردم و کم کم پیش رفتم , اون موقه ها به […]