در باب پیدایش ارگنا

آخرین ویرایش این مطلب ژانویه 30, 2026در اینجا در باب پیدایش ارگنا خواهیم نوشت در آغاز تاریکی بود و نیستی، فقط آن‌دو و هزاران سال سکوت که ادامه داشت، حجم لایتناهی ان دو پس از میلیاردها سال به حرکت درآمد و از آمیزش این دو که بس قدرتی بودند عظیم هر چه بود و نبود […]

ارگنا تکه‌های داستان بهار ۴۰۴

آخرین ویرایش این مطلب می 13, 2025خب این بخش از داستان هنوز در زمان توی مینار یعنی روستای محل زندگی آیرن و آرنا میگذره صبح زود زمستانی بود برف نازکی روی علف‌های سبز را گرفته بود و هوا ابری و در انتظار بارش مجدد. از دودکش‌های خانه‌های روستا دود بیرون میامد و خبر از این […]

ارگنا تکه های داستان #۳

آخرین ویرایش این مطلب سپتامبر 8, 2024کالیدرا سرزمین شرق رودخانه سفید به نام کالیدرا شناخته میشود کال : شرق و ایدرا یعنی سرزمین هاوین بوی دود رو شنید از سمت چپ تپه سر خورد و به سمت جنوب رفت و بعد شرق و نفس نفس زنان تپه را بالاتر رفت مرغ کوچکی روی اجاق در […]

آرگنا – تکه های داستان #2 اسفند ۴۰۱

آخرین ویرایش این مطلب می 15, 2023به پادگانی در کناره ساحل غربی رودخانه رسیدند، ساعات غروب بود و افتاب غروب کرده و ماه پیدا شده بود و باد سردی از رودخانه به سمت غرب می‌وزید گروه افسار اسب ها را کشیدند و در فاصله ای از پادگان ایستادند ، پادگاه به نظر متروک میرسید از […]

آرگنا – تکه های داستان

آخرین ویرایش این مطلب آگوست 18, 2023این بخش از نوشته ها به صورت تکه تکه هستند و هنوز به همدیگر وصل نشده اند ولی در خط اصلی داستان هستند   چند دقیقه از طلوع افتاب گذشته بود اردوی سربازان بر روی تپه مشرف به شرق بی سروصدا و سوت و کور بود دو سرباز رو […]

آرگنا 5

آخرین ویرایش این مطلب دسامبر 14, 2019آرگنا 5 در مسیر توم و جیرن صبح زود افراد با صدای خروس سمجی که روی دیوار رفته و قصد ساکت شدن هم نداشت بیدار شدند ، بالاخره بچه ای در حیاط مهمان خانه سنگی به سمت خروس پرت کرد و خروس بساط خودش را جمع کرد و از […]

آرگنا 4

آخرین ویرایش این مطلب می 19, 2019به نام خدا   وارد سالن مهمان خانه شدند ، سالنی بود وسیع که در ابتدای در ورودی آن تختی قرار داشت که برای صاحب مهمان خانه بود و در انتهای آن یک راهرو به سمت راست که احتمالا آشپزخانه آنجا بود وسمت مخالف راهرو نیز پله هایی که […]

آرگنا 3

آخرین ویرایش این مطلب نوامبر 13, 2017به نام خدا   سه روز بعد از بازار هفتگی در حالی که هاوین و اهالی روستا کارهای خودشان را راست و ریست کردند هاوین همراه با یکی دو نفر از روستایی ها در حالی که باران نم نم میبارید و خورشید داشت خودش را به بالای کوههای شرق […]

آرگنا – بخش دو

آخرین ویرایش این مطلب آگوست 9, 2017به نام خدا   بخش دوم   همانطور که ایرن و آرنا بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ برید خونه ! […]

آرگنا بخش 1

آخرین ویرایش این مطلب آگوست 21, 2017به نام خدا   نوشتن آرگنا رو من از 16 سالگی شروع کردم , در کل داستان نویسی رو من وقتی 10 ساله بودم با دستکاری داستان های کوتاه و یا نوشتن ماجرای کارتونی که دیده بودم آغاز کردم و کم کم پیش رفتم , اون موقه ها به […]