آرگنا – بخش دو

خرداد ۱۴, ۱۳۹۶ at ۸:۳۵ ب.ظ

به نام خدا

 

بخش دوم

 

همانطور که ایرن و آرنا بیرون در نشسته بودند صداها هی بلند و هی خاموش میشد تا اینکه صداها خوابید و هاوین از انجا بیرون امد

تا چشمش به بچه ها افتاد گفت : شما اینجا چیکار میکنید ؟ برید خونه ! اونهم الان که افتاب غروب کرده است و اوضاع امن نیست , آرنا گفت : پدر اون مرد سیاه پوشی که از قهوه خانه بیرون رفت برای چه کاری اومده بود ؟ چرا اینهمه زیاد شدن

هاوین گفت : شما که دیگر بچه نیستید پس بهتره با شما رو راست باشم ،‌ فرزندانم اوضاع کمی پیچیده و خطرناک شده است , در جهان همیشه نیروی خیر و شر در حال مبارزه بوده اند و به خاطر اینکه افراد خیر خواه همیشه ادم های احمق تری هستند اجازه میدهند نیروی شر دوباره قدرتمند تر شود ! متوجه هستید ؟! آرنا گفت : راستش نه کاملا ! هاوین نگاهی به هر دو پسر جوان کرد و بدون مقدمه چینی گفت : احتمالا جنگ پیش خواهد امد . جنگ مرگ و زندگی

آنها تقریبا از شیب روستا رد شده و به محله خودشان رسیده بودند ، خانه های کوچک چوبی شیروانی و پنجره های کوچک رو به کوچه و هر خانه یک حیاط با پرچین هایی که به وسیله گیاهان ساخته شده بود . هر دو طرف حیاط را گل و گیاه میکاشتند و عصرهای طولانی تابستان روی کنده درخت و یا سنگ های بزرگ مینشستند و چپق میکشیدند و به سرزمین های دوردست خیره میشدند . و زندگی آرامشان را ادامه میدادند

قلدر سگ بزرگ ایرن سرش را روی دستهایش گذاشته بود و جلوی حیاط خوابیده بود با دیدن ایرن که از شیب کوه بالا می آمد بلند شد و یک واق کوچک کرد و کش و قوسی به خود داد و دمش را تکان داد ایرن سبدی که درونش ماهی هایی که گرفته بودند را به قلدر نشون داد و گفت : پسر ببین برای تو چی گرفتم و سپس چند تا از ماهی ها را از سبد دراورد تا سهم ارنا را بدهد ، آرنا با بی میلی نگاهی به ماهی ها کرد و گفت به نظرم سید امروز ما کوچکتر از ان است که بشود یک شام کامل از ان دراورد بهتر است این ها را تو برداری و اگر خواستی به قلدر بدهی و سپس همراه پدرش به خانه شان که دو خانه با آنها فاصله داشت رفتند

آیرن : نگاهی به ماهی ها کرد و دو تایش رو جلوی سگ انداخت و گفت : بگیر قلدر چون شانس انگار با تو بیشتر از همه یار بوده است .

انشب آیرن زانو هایش را بغل کرده بود و روبرو اتیش نشسته بود مادر بزرگ پدیرش هم در حالی که داشت برایش یک پیرهن زمستانی میبافت زیر چشمی او را میپایید در این هنگام مادرش سفره غذا را اورد تا باهم غذا بخورند ، وقتی سفره را پهن میکرد متوجه حال ایرن شد

و پرسید : پسرم چرا نگرانی ؟ از وقتی وارد خانه شدی همینطوری نشسته ای و به اتش اجاق خیره شده ای ! اتفاقی افتاده است ؟

آیرن به خودش امد و گفت : چیز خاصی نیست امروز در قهوه خانه روستا افرادی داستان های زیادی گفته شد و سپس رو به مادر بزرگش کرد و گفت : مادربزرگ به نظرت چقدر از این داستان هایی که گفته میشود حقیقت دارند ؟ به نظرت قرار است اتفاقی بیافتد ؟ سایه ای تاریک که همیشه جهان را در شب فرو برد ؟

مادربزرگ آیرن گفت : نه پسرم زیاد به این چیزها فکر نکن ! دنیا همیشه همانطوری است که قبلا بوده ! خیر و شر همیشه در برابر هم در حال جنگ بوده اند و گاهی ادم های بزرگ و کوچک موازنه قدرت این دو را به هم میزنند ولی بعد از مدتی سر و کله زدن دوباره همه چیز مثل اولش میشود

آیرن گفت : ولی مادربزرگ ان سایه چی ؟ مادر بزرگ گفت : آن هم ممکن است فقط یک ابر خاکستر ساده باشد که چند وقت دیگر باد ان را ببرد .

ولی ان شب ایرن راحت نخوابید چون میدانست که موضوع جدی تر از این مسائل است ، صبح ان روز برای بقیه مردم مینار همه چی مثل قبلش بود مثل صد ها سال قبل، ولی اگر دقیق تر نگاه میکردی میدیدی که محصول کمتر شده و برکت از بین رفته است ولی در این ۱۰۰ سال تغییرات آنقدر اهسته بوده که کسی متوجه آن نشده است

آن روز یکی از روز های بازار هفتگی بود که هر چند هفته یک بار همه از کلیه روستاهای اطراف مینار جمع میشدند تا محصولات خودشان را به فروش برسانند و همچنین در چشمه های آب گرم مینار تنی به آب بزنند

هاوین که دیروز با خودش قرار گذاشته بود به سمت شمال برود برای سرکشی به روستاهای اطراف یا یادش رفته بود و یا اینکه بهتر میدید از همین مردمی که از روستاهای اطراف امده بودند خبری بگیرد

در بالای تپه به دسته بیلش تکیه داده و به جمعیت نگاه میکرد و آرنا هم در کنارش بود ، رو به ارنا کرد و گفت : جمعیت داره از زمان های قبلی کمتر میشه ، همیشه جا برای سوزن انداختن نبود هاوین گفت برویم به سمت اونایی که از کوهنبان اومدن اونا شمال زندگی میکنن به نظرم باید از یه چیزایی خبر داشته باشن کوهنبان و سیاه سنگ دو روستای شمال مینار بودند که از بقیه روستاهای شمال بزرگتر بودند .

هاوین در بخشی از بازاری که بر پا شده بود چند نفر از اهالی سیاه سنگ را پیدا کرد که عسل کوهی برای فروش اورده بودند و شروع به صحبت با انها کردند

مردی که از سیاه سنگ امده بود گفت : اوضاع کمی عوض شده میدانی قبلا هر روز دست دسته سیلان بود که به کوههای نمک شمال سرازیر میشدند و کاروان های نمک از همین مسیر شمال می امد و از مینار هم میگذشت ولی الان خیلی کم شده چون جاده ها ناامن شده اند ، چند بار به کاروان های نمک حمله شده ! خب کسی هم که از جاده ها مراقبت نمیکند .

هاوین گفت : فقط همین ؟ راهزنی ؟

مرد گفت : البته راهزن ها همیشه مال مردم را میبرند ولی مسئله اینجاست که تا الان این راهزنی ها فقط باعث کشته شدن افراد شده است یعنی نمک ها دست نخورده مانده اند و فقط افراد را کشته اند

مرد دیگری از کوهنبان که روستایشان درست چسبیده به کوه و در واقع در دامنه کوه واقع شده است گفت : البته اوضاع برای ما فرق میکند الان دیگر روستای ما همیشه مه الود است در حالی که قبلا اینطوری نبوده ، خیلی ها در شب ناپدید شده اند و دیگر پیدا نشده اند

چند روستای کوچک اطراف ما کلا خالی از سکنه شده اند ، همه دارند می ایند جنوب و جنوب شرق میگویند انجا امن تر است

هاوین گفت : پس این موج به زودی مینار را هم خواهد شست

مرد گفت : امیدوارم کسی در قلمرو پادشاهی به فکر ما باشد قبل از اینکه اوضاع زیاد از حد کنترل خارج شود

هاوین از جمع آنها جدا شد و با پسرش رفتند تا به زمین هایشان سر بزنند

اولین ماه پاییز ( پَلَر ) داشت تمام میشد و هوا کم کم رو به سردی میرفت ، مردم آرگنا با اینکه سرشان در کار خودشان بود ولی معلود بود که گوش ها را تیز کرده اند و منتظر خبر خاصی هستند شاید هم منتظر یک اتفاق

همانطور که هاوین و آرنا با هم به سمت زمین میرفتند ، آرنا با اینکه دلش نمیخواست پدرش در آن وضعیت آنها را تنها بگذارد اما به پدرش یاداوری کرد که : پدر امروز قرار بود به سمت شمال بروی اما انگار یادت رفته !

هاوین : نه پسرم یادم نرفته امروز بازار برگذار شد و ترجیح دادم قبل رفتن با چند نفر از روستایی ها صحبتی بکنم و وضعیت شمال رو سبک سنگین کنم

اما فردا باید خودم راه بیافتم ، سپس زیر لب گفت : امیدوارم بتوانم این قبایل را باهم متحد کنم

( قبایل و شهرهای شمالی مشکل خاصی با هم ندارند اما از وحدت هم خوششان نمی آید ، عموما شمالی ها دوست ندارند کسی در کارشان فضولی کند و یا کسی آنها را از جایی که در ان جا خوش کرده اند تکان بدهد در واقع از دردسر خوششان نمی آید )